شاعران ایرانی

اشعار یدالله رؤیایی(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)

اشعار یدالله رؤیایی….یدالله رؤیایی مشهور به رؤیا (۱۷ اردیبهشت ۱۳۱۱ – ۲۳ شهریور ۱۴۰۱)  از مؤسسان شرکت انتشاراتی روزن بود. رؤیایی با چند شاعر دیگر، مانیفست اسپاسمانتالیسم را منتشر کردند که بعدها به خلق نگرش تازه شعری با عنوان شعر حجم انجامید.


فهرست اشعار

وقتی سخن از تو می گویم(اشعار یدالله رؤیایی)

من از دوستت دارم

از تو سخن از به آرامی

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از به آزادی

وقتی سخن از تو می گویم

از عاشقانه

از عارفانه

می گویم

از دوست دارم

از خواهم داشت

از فکر عبور در به تنهایی

من با گذر از دل تو می کردم

من با سفر سیاه چشم تو زیباست

خواهم زیست

من با به تمنای تو

خواهم ماند

من با سخن از تو

خواهم خواند

ما خاطره از شبانه می گیریم

ما خاطره از گریختن در یاد

از لذت ارمغان در پنهان،

ما خاطره ایم از به نجواها…

من دوست دارم از تو بگویم را

ای جلوه ای از به آرامی

من دوست دارم از تو شنیدن را

تو لذت نادر شنیدن باش.

تو از به شباهت، از به زیبایی

بر دیده ی تشنه ام تو دیدن باش .


دریا زبان دیگر دارد(اشعار یدالله رؤیایی)

دریا زبان دیگر دارد

با موج ها،هجوم هجاها

با سنگ ها،تکلم  کف ها

دریا زبان دیگر دارد

شور حباب ها

در ازدحام و همهمه ی آب

غلیان واژه های مقدس

در لهجه های مبهم گرداب

ای خطبه های اب

بر میز های مفرغی دریا!

ای کاش با فصاحت سنگین این کبود

اندام من تلفظ شیرین آب بود!


در من شكسته پای هزاران رنج(اشعار یدالله رؤیایی)

در من شكسته پای هزاران رنج
در من گریخته رمه ی تردید
اشکم نشسته سرد به خاكستر
خاكسترم گرفته غمی جاوید
دستم  که مست ساغر نفرین بود
پاشید دور بر سر دوران ها
با عشق ها قرابه كش نیرنگ
با دردهاش بر سر پیمان ها
چشمم كه كرده رنجش چین اندوز
در هر شیار بست هزار افسوس
بنوشت تابه نام نیاز و ناز
با هر نگاه نامه صد ناموس
قندیل شعرهایم خاموش گشت
تا بردمیدمش دم بیزاری
خورشید سوخت در رگ من تاریک
پایان گرفت قصه ی بیداری
رفت از سرم زلال سپید حرف
بر جا چو ریگ مانده ام آب اندیش
بگریخت آسمانم و من تنها
جنبیده ام به زمزمه ای در خویش
مرد من از فریب عبث ها مرد
ز آن رو گرفت راه دیار درد
و این افسانه ها را هم
بیهودگیش گسترد
نفرین گرفت بود و نبود من
تا ابر هم به گورم خشم آرد
و باد گر شبی ز رهم آید
خاك مرا عزیز ندارد
اینک كه كور مانده گزیر من
در من شكفته حیرت بازا باز
در من گریخته رمه ی تردید

در من هزار عاطفه در پرواز


خواب دیدم در بیابانی دراز(اشعار یدالله رؤیایی)

خواب دیدم در بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رن گشد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد بر دست هایم تنگ شد
اختری آویخت بر سقف سپهر
مار شد پیچید دور گردنم
بر زدم فریاد : وای
ابری چو كوه
غول شد افتاد بر روی تنم
خنجری بر چشم خورشیدی نشست
قطره خونی به درگاهم چكید
كوكبی افتاد بر بامم شكست
شب پره شد در غبار شب پرید
آفتابی سرخ در من سبز شد
سبز ها در زرد جانم ریخت گرم
بانگ كردم وه چه آف !
اشكم ز شوق
قفل شد بر چفت لب آویخت نرم
جستم ازخواب،آسمانی تار تار
كفتری فانوس بر منقار داشت
ماه می نالید و روی گونه هاش
جای دندان های گرگی هار داشت
باز دیدم در بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رنگ شد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد بر دست هایم تن گشد


همیشه آن‌که می‌رود(اشعار یدالله رؤیایی)

همیشه آن‌که می‌رود کمی از ما را

با خویش می‌برد

کمی از خود را، زایر

با من بگذار

اشعار سپانلو(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار محمد علی سپانلو)


از دوردست عمر(اشعار یدالله رؤیایی)

از دوردست عمر
تا سرزمین میلادم
 صدها هزار فرسخ بود
 با اسب های خسته كه راه دراز را
 توفان ضربه های سم آرند از ارمغان
با بوی خیس یال
و طبل های بی قرار نفس ها
 پرواز تازیانه ی خود را فراز راه
 افرشاتم
 انبوه لال فاصله ها را
 این خیل خیره گی ها را زیر پای خویش
 انباشتم
دیدم كه شوق آمدن من
 یكباره ازدحام عظیم سكوت شد
 دیدم تولدم به دیارش غریب بود
 و سایه ای كه سوخته ز آواره گی ، هنوز
 در آفتاب ها
دنبال لانه ی تن من
 می گردد
 تنهایی زمین من ، آنجا
 با صد شكاف بیهوده ، رویای سیل را
 خندیده است
 پیشانی شكسته ی بارو ها
 راز جهان برهنگی را به چشم دهر
 اوج مناره ها
كز هول تند صاعقه سرباختند
 در بی زبانی اش همه سرشار سنگ
خامش مانده ،‌ وسعت شن های دور را
 اندیشه می كند
 شاید گریز سایه ی بالی ؟
شاید طنین بانگ اذانی
 آن برج های كهنه ، كه ماندند
 بی بغبغوی گرم كبوترها
 پرهای سرد و ریخته را دیریست
 با بادهای تنها ، بیدار می كنند
و ریگزار ها كه نشانی ز رود و دشت
گویی درخت ها و صداها را
تكرار می كنند
 انصاف ماهتاب
 در خواب جانورها
 و خار بوته ها
 شب های شب تقدس می ریزد
 و از بلند ریخته بر خاك
 از یادگار قلعه ی مفقود
 سودای اوج و همهمه می خیزد
 و بام ها به ریزش هر باران
غربال می شوند
 با خاك هایشان كه زمان گرسنه را
 در آفتاب هاش به زنجیر دیده اند
 اندام های نور ، به سودای سایه ها
 پامال می شوند
با فوجشان كه ظلمت تسلیم را
 بیگاه در خشونت تقدیر دیده اند
 ای یادگار های ویران
 تركیبی از غلاف تهی از مار
 آن مار ،‌ آن خزنده ی معصوم
 من بود كز میان شما بگریخت
 و جلد گوهرین سر ویرانه ها نهاد
 تا روزگار این بسیار
 بگذشت
 من از هراس عریانی
 بر خویش جامه كردم نامم را
اینك كدام نام ، مرا خوانده ست ؟
 ای یادها ، فراوانی ها
اینك كدام نیش ؟
 آه … ای من !‌ ای برادر پنهانم
 زخم گران مرابنواز
من باز گشت ، بی تو نتوانم
در پیش چشم خسته ی من ، باز شد
 بار دگر ادامه ی مأنوس جاده ها
 توفان ضربه های سم و بوی خیس یال
 ابعاد خیره ،‌فاصله های عبوس و لال
من با تولدم
 در دور دست عمر
تبعید می شدم
همراه بی گناهی هایم
 در آن سوی زمانه كه دور از من
 با سرنوشت های موعود جلوه داشت
 جاوید می شدم


زخم ظریف عقربه در من بود(اشعار یدالله رؤیایی)

زخم ظریف عقربه در من بود
 وقتی كه دایره كامل شد
 معماری بیابان
 همراه با روایت عقربه تكرار شد
من با خیال و عقربه مخلوط بودم
 و عقربه
 بر روی یك بیابان
 بیابان دیگری می ساخت

وقتی كه باد می آمد
 آواز شن
 درهای بسته را دربانی می كرد
 در پشت بسته ی درها ،‌شن
 پهلو گرفت
و ما
 از نان و روزنامه سخن كردیم
 تنهایی قدیمی دنیا
 در حركت ریه هامان
 در سینه ها تنفس می شد
زندانیان شن
وقتی كه باد می آمد
از نان و روزنامه سخن كردند
 چه تابناك بود طعام ما

دیار من همه ی طول راه بود
 و طول بودم من
 و راه بودم
 و طول راه ، كه قربانی دیارم بود
و یاد آشنایی او
 باد را
 نگاه كن
 اینك
عبوذ می دهد از روز میز من
 و سرگذشت صحرا كه آفتاب و نمك را
 حضور می دهد
 نمی توانم ، آه
 كویر را در پاكت كنم
 و باز گردانم
 برای آن همه طول

زیرا در آسمان
 شیرازه ی سفرنامه ام را
 از آفتاب دوختم
 در كوچه های بی بازو
درگاه های بی زن
با آفتاب سوختم
 تصویر این شكستگی اما سنگین است
تصویر این شكستگی ، ای مهربان
 ای مهربان ترین
 تعادل روانی آیینه را به هم خواهد ریخت
 مرا به باغ كودكی ام مهمان كن
 زیرا من از بلندی های مناجات
افتاده ام
 وقتی كه صبح ، فاصله ی دست و پلك بود
 صحرا پر از سپیده دم می شد
 با حرف های مشروط
با مكث های لحظه به لحظه
 با دست های من
 كه شكل های مشكوك را
 پرچین و توطئه را
 از روی صبح بر میچید
اینك تمام آبی های آسمان
 در دستمال مرطوبم جاری ست
 وز جاده های بدبخت
 گنجشك ها غروب را به خانه ام آورده اند
 گنجشك های بیكار
 گنجشك های روز تعطیلی


شب(اشعار یدالله رؤیایی)

شب ، در گریز اسب سیاه
 یك صف درخت باقی می ماند
در چهار كهكشان نعل
 یك صف درخت
 بی شیهه می گذشت
رگ بریده ، دهان باز كرده و ریخت
 افق دراز
 دراز
 دراز لخته لخته ،‌ دراز مذاب
زنی در اصطكاك تاریكی
 به شكل تازه ای از شب رسید
 ستاره ای رسیده ، در ته خود چكه كرد
 صدایی ، از سرعت پرسید
كجا ؟
 كجا ؟
 اما جواب ،
 گذشتن بود
 و در گریز اسب سیاه
سرعت پیاده می رفت
سرعت ، ‌صف درخت بود
كه می ماند


در چتر های بسته ، باران است

در چتر های بسته ، باران است
 خشكی بخارهای معلق را
 به خود نمی پذیرد
 و در مؤسسات تحقیق
اشباح
 حیرت باران سنج ها را
 اندازه می گیرند
 در چترهای بسته اینك
 كدام بام
 غربال می شود ؟
اینك كدام میدان
 تاریخ را میان قفس برده ست ؟
 نامردهای باستانی
 در زره باران
 با عطسه های شمشیر
 بر اسب های سرفه
 از خون سایه ها میدان را
 در خلاء سرخ
رنگین كنند ؟
در چتر بسته دلتنگی ست
 باران بی علامت
 بی پیغام
 هوش بلند ساختمان ها را
 به بوی خاك تازه ، سوقات می كند
 و كاخ ها و كنگره ها
 ناگاه
 در عطر كاه گل
 همه
 غش می كنند
در چتر بسته پوست معماری
 با خشم خارپشت
 منطق ارقام را
 آشفته كرده است
 در چتر بسته ، شبدرهای وحشی
 از جلگه های دور به راه اوفتاده اند
و خوشه های دیم
 از كوه های اطراف
 شهر بزرگ را
با ارتباط های گیاهی
 محاصره كرده اند
 ای ارتباط های گیاهی
برزیگران شبدر
 بازیگران در شب
 نوك ارتفاع ها به زمین می آیند
 تا راه رفتن باران را
 بر تپه ها
تماشا
 كنند
 این تپه های پیموده
 از میله های ممتد
 كه قحط را به حافظه ی نخ نمای آب
 می بافند
در چتر بسته دروازه های بابل
 از ازدحام عاج لگدمال می شود
وقتی كه دختران جو
 خط های گرم و طولانی می گریند
 انبوه سكوت پسران زمین
 كز پنجره عبارت های زمزمه گر را می بینند
 یاد قیام و خاطره ی فریاد را
 بی تاب می شوند
 فرزندان ملت
دسته های مهاجر كندوها
 در اهتزاز پرچم هاتان
 ما جمله كودكیمان را
 جا گذاشتیم
فراریان افشان
از جبه های دور
 بر كشتگاه نزدیك
 ای گام های بی مهمیز
 ای گام های بركت
 كه در میان مزرعه تاریخ جنگ را
 بی اعتبار كرده اید
 شهر از صدای شستن می آید
 ما از صدای شسته شدن
 با برگ شسته
 صخره شسته
 دلهای شسته
 عینك های شسته ست
تردید شسته
 احتیاط شسته
 دفترچه های شسته
 سفرنامه های شسته
 تصویب نامه های شسته
 وزیران شسته
 آه
 ای اشتیاق شستن
 كوسیل ؟
باران شستشو افسوس
 در چترهای
 بسته جاری ست
 خمیازه های سیل ، در ترك خاك رس
 تا انتهای خشك وریدش
یاد عزیز ابر را
 خون می دواند
 و رویش طناب از غضب مار
 و برق شیشه در گذر سوسمار

………..

 با كاروان من
 تحرك متروك
 صحرا مجال صحبت بود
 و كاروان كه فرصت اندیشه را
 از صحنه ی نمكزار
 بر می گرفت
پیمانه های سرخ عطش را
 با خواب باستانی كاریز
 پر می كرد
 ما از میان استراحت شرقی می رفتیم
 پستان های بی شیر مادران
 با دكمه هایی از شیر
 شب را به جاده های شیری می دادند
 و چشم های خسته ی مردان
 بر كهكشان
 شروع شن ها
 جاری بود
 بر گرد ای تحرك متروك
 اینجا نه ابر ،‌ نه گذر باد
دیریست تا معاش نبات را
 پیغامی از سواحل تبخیر نیست
 و سرنوشت آب
در سفره های زیر زمینی
 تقطیر آسمان را از یاد برده است

(اشعار یدالله رؤیایی)

اشعار حسین منزوی(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


تا از سپیده…

تا از سپیده گفتگوی مشروط
 برخیزد
 من
 تصویر هجرت از پل
 بر می گیرم
 تصویر هجرت از پل
 از پله ی مناجاتم
تا سفره های شن
 تا سفره های زخم
 سفر می كند
 بر سفره های شن كلماتی آبی مهمانند
 مهمان هجرت
ای نفس رفته ی من ای پل متصاعد
 كه جثه ی زمین را
 در آن هزار فرسخ نیلی
می غلتانی
چون است اینكه عشق
 جز در هراس مرگ
 ما را دگر به خویش نمی خواند
 از ما جز استغاثه نمی ماند
از ما درو گران چراگاه های هوایی
 اینجا ، میان گفتگوی مشروط
 اینجا ، در انتحار اشباح
جز سطل های خالی در چاه های خالی
 كی از مزارع نمك
 ما را عبور داده ست ؟

(اشعار یدالله رؤیایی)


در باز بود اما بسیار دور بود

در باز بود اما
 بسیار دور بود
 ما با نقیب قافله می رفتیم
 و خون ما كه بوی سرخ حماسه داشت
مار و سراب را
 تا انتهای حافظه می برد
 در انتهای حافظه لبخند جرعه با ما مبادله ی رؤیا می كرد
 در انتهای حافظ لبخند جرعه شط خشك نفهمیدنی می شد
 در انتهای حافظه از هیچ كس سؤال نمی كردیم
 در انتهای حافظه لبخند می شدیم
 ما را نقیب قافله با باد های كاهل می برد
 و بوی سرخ جرعه در باد
 رفتار ابرهای كاهل را
 مست می كرد
 شن را سكونت شادی های قدیمی بود
 و ما میان شن هایی مستعمل
 و چیزهایی از شن می رفتیم
 پخش سكوت بود و حریق دقیقه های كویری
در باز بود اما
 بسیار دور بود
 ما از برای حرف های كمی بسیار می رفتیم
 بر چهره هامان حوادث تقلید می گذشت
 بر چهره هامان رضایت ما منطقی نداشت
 گویی زمین برای ما می چرخید
 سقف پرنده های دراز
و جذبه ی غذاهای آفتابی
 با آسمان صدای ما را قاطی می كرد
 و با صدای آن جهانی ما
 مار و سراب
 می آمیخت
 و در سراب عصمت گنگی
آرمیده بود
 و با سراب
 محض متروك
 چشم نگاه گیر ماران بود
 چشم نگاه گیر ماران
انگور باغ های عدن بود
 كه راه را محیط اساطیر می كرد
و راه ،‌مهربان بود
 و راه
 نالان حركت و هیجان بود
 بر جلگه ها
 گروه خیال انگیز سنگ ها
 افتاده بود
 و از پیچش برهنه ی چنبر ها
 گرداب فلس های رنگین
 بازوی نور برمی خاست
 و زهر ،‌زهر پنهان
 در زیر پوست های تزیینی
با ما می آمد
 و خاطرات پاشنه ها را
 تنها در انتهای هر ره
 كامل می كرد
 همواره ترس
در انتها فرود می آید
ای روح رهسپار
 ای مار
 همهمه ی غضروف
وقتی كه ترس نامش را گفت
 از ترس مست گشتیم
 و از هزار پاشنه
 ناگاه
مد عظیم زهر
بالا آمد
 و سینه ی م مفخم یاران
هفتاد فرسخ درد را
 تا انتهای ضلع شكست
برد
 شن با نقیب قافله از راه ماند و
 ما
 افسار برگرفتیم
 و چهارپایمان را
 به صیقل سپیده دم بستیم
 و مثل نقطه ی تعلیق
 ماندیم
 در انتهای حافظه لبخند جرعه لطمه خورده و رنجور بود
 و جرعه ،‌در سیاهی احشا یأس
 با ما از انتقامی عاجز
 تجارت معنی می كرد
 و شب ستاره ها را در شاخه ها
 پرتاب می كرد
 و باد بادی اش را مغرور بود
 و باد شور بود
 در انتهای حافظه در باز بود ، اما
 بسیار دور بود
خون در تمام آینه ها جاری بود
 و روز
 روی سایه ی خود
 واژگون شده بود
 همواره دسته هایی از دستمزد
 با كفش هایی از دشنام
 خواب كناره ها را
 آشفته می كردند
 و بر عبور
 حاشیه ای از خون
 می دوختند
 و گوشت های ساطوری
 بر نیمكت های عذاب
 پیغام می نوشتند
 و از درخت خشك رؤیا
 در خواب راهروهای میله ای
 و از قصر خون منجمد سرهایی
 كه خوابشان را
 شب ها ، میان موهاشان پرت می كردند
 قفل و قلاده می رست
ما روی وحشی در هم كوفته
 خم شده بودیم
 و روز روی سیاه ی خود شب ترین شب ها بود
 برگرد
ای كاروان خسته ،‌برگرد
 ذهن نمك عقیم و نازاست
 زیبایی ذغال را
 آتش
طی كرده است
 و ماهیان قرمز شب را ستاره ها
 ترسانده اند
ای ذهن
 ای زخم منتشر
 صبر میان تهی را
 از مزرعه نمك بردار
 زیرا سراب های قدیمی حالا در آب های تو جاری است
 برگرد
 اینجا طبیعت
انسان كه می نمود
طبیعی نیست
 اینك كه گاو های معطر
در راه منقلاب
 طرح ئ تپاله می ریزند
 و جغد های قانونی
 با عنكبوت ها
 برنامه می نویسند
 تا دوستان جنایت را
در حلقه ی حمایت گیرند
 و ایستاده ها
 نشسته اند
 و انزوای من
 بوی كاغذ گرفته است
ای دوست بیا تا صدای بلبل هایی را بشنویم

كه می گویند در قدیم می خوانده اند !‌

تكیه ی ما دیگر لبخند تو را تقلید می كند ،

تكیه ما با خواهران دفاع ، با هذیان حصبه و آرد های سپاه ،

با نسیم سبك بر ویرانه های سبكبار ،

بیا و طاق نماد ها را آب و جارو كن

كه كبوتران روحانی مسجد هنوز نور محراب را در بال هایشان دارند

و جهان جامد ما را به عبوری دیگر می خوانند ،

به عبوری از دیگر ، از حجم ،

كه فاصله را در گذر از ما بی فاصله می كرد و در گذار از ذهن ما ،

هشتی تاریكی بود ،

ای دوست دستهای مرا پر كن ،

مرا از شكل عبور ده ، كه هر شكل بهاری است

و شورشیان زیر سقف بهار تناسب انگشتان تو را به انتظار نشسته اند ،

كه در اینجا هر چیز ساخته از انتظار است ،

و حتی این سكوت تحت الفظی كه به حس شنوایی اش می بالد

و عطر دوردست را می شنود كه خط تقسیم را از برلن و ویتنام پاك می كنند .

آه كه من هنوز بیمار رؤیاییم ،

كه من هنوز آسمان را با خیال های خیس حدس می زنم ،

چه شبنم دردی در حرف من بخار می شود ای دوست !

ای دوست بیا و هی هی رمه های عادت من شو

كه من هنوز بر شن های هموار دل به جاپاهیی بسته ام

كه عزیمت ما را با خود می برند ،

فضاهای زمینی خالی است و

جاده هایی كه بر خیال كودكی من حكومت می كنند

به سرزمین بایری می روند كه انكارشان می كند ،

دیگر هیچ سرابی در طول فرسخ های سپید نمی روید

و واحه های متروك را استخوان های خشك و قدیمی را گرفته است .

من نمك و شن نوشیده ام و گوشتم در خواب قهوه ای زخم ها ،

پوست مرا به تولدی تازه تعریف می كند .

گوش كن ، صدای رشد می آید !

“‌رؤیا ” ی دیگری است كه شاید در جامه ی توری كدام باد دلتنگ من است !

ای دوست بیا كه آمدنت را كوچه به اشتیاقی بزرگ استاده است ،

بیا كه پنجره ای تنها ،‌ برای تو از دیوار ، پر می گیرد ، پر می گیرد ،

و ملافه های سفید ، كتاب های سیاه ، و شكا ف های نگاه

به بیهودگی گله های آدمی فرو می افتند

و سایه ای كه می گریزد از بازوی پنجره ،

نگاه كن ، اینك كوچه اش را در برابر دریا می بیند ، و رهسپار ساحل سرگیجه
آیا كسی است
 كه از دریا
 پایین می آید ؟
 زیرا زبان آب
 الفبای تازه ی اعماق را
 به من آموخت
من در كدام ساحل
پیوند شكل و حركت را دیدم
 و پاره های مطلق را
 كز هم گسیخته می شد ؟
 و آن كدام ساحل ههمواره با من می گفت
 آیا قنات های تو دردهای كویر را خواهند نوشید ؟
 اعصاب من مگر بر شن ها
 آرام گیرند

(اشعار یدالله رؤیایی)


بر ارتفاع زخم(اشعار یدالله رؤیایی)

بر ارتفاع زخم
 پرواز داشتم
 و ارتفاع زخم
هر لحظه در مقاومت خونم
 نام مرا میان فرصت های آبی خاموش می كرد
من با گلوله ای در بال
 صیاد را گریخته بودم
و قطره های خونم از ارتفاع زخم
 تا آفتاب منتظر تبخیر
 متن معلق نفسم را
 بسیار نقطه های تعلیق می گذاشت
 وقتی كه لاجورد اطرافم
بوی عفونت پر ، داد
 من با تمام گوشت ویرانم
 و با تمامی وزنم
 از لاجورد اطراف
 بر روی خاك گرم تن انداختم
من از كنار قرمز خود دیدم
 در گردش بزاق یاران
 تصویر لاشخوران را
 كه چكمه ی فرشته ها را
 بر پای داشتند
 و دركنار قرمز من پرسه می زدند


قلبی میان ما می زد(اشعار یدالله رؤیایی)

قلبی میان ما می زد
 قلبی میان ما زده می شد
 كه ناگهان
 ما را از آن اطاقك مأنوس بردند
 دیوارهای زندان
تا كوچه ای نسازند
 از پهنا می رفتند
 آن سوی پنجره
 هر سرفه ای كه عابر می كرد
 یك كارد از ستاره می افتاد
 اینسوی پنجره
 هر 24 ساعت یكبار
 یك تازیانه از تقویم
 برمی خاست
قلب درشت سنگ نمی زد
 و برگ
جز در میان باران
 از قلب خود صدای تپیدن نمی شنید
 تقویم و تازیانه و
دیوارهای پهن
 ما را از آن اتاقك مأنوس
 تا 24 سرفه
 تا 24 كارد
 بدرقه كردند


كبوتر(اشعار یدالله رؤیایی)

در اوج خود كبوتر
ترتیب پله ها را باور نمی كند
 و دختران آبی
وقتی كه آسمان را می بافند
 او در میان بال و هوا خود را
 ول می كند میان هوا و بال

و باد
 وقتی كه به شاخه اشتباه می آموخت
 وقتی كه پرنده در میان باد
 گهواره ی اشتباه را می جنباند
پرتاب میان دست های من
 پنهان می شد
 اندیشه كه می كردم از سنگ
 اندیشه كه می كردم از سنگ
 در دست من ارتباط پنهان می شد
 در دست من آشیانه ی پرتاب
 پرتاب كه ارتباط بود
 اندیشه كه می كردم وقتی از سنگ

از سطح سنگ
 تو زمزمه ی باد نهان بودی
 تو دانش ‌آفتاب گشتی
كز سطح سنگ
میراث ذره هایت را
با زمزمه ی نهان باد می بردم
 با زمزمه ی نهان باد
 من سطح سنگ می شدم
 كه آرزوی شكاف برداشتن
 از نیروی پنهانی یك گیاه را می مردم

اشعار منوچهر آتشی(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


 فنجان تو (اشعار یدالله رؤیایی)

در گفتگوی ما
 فنجان تو كوهستانی ست
 وقتی كه به واژه های تو نما می بخشد
 وقتی كه واژه های ما نما می گیرند
چشمان تو روح هندسی شان را
 در كوهستان پنهان می سازند
 چشمان تو روح هندسی دارند
 وقتی كه فنجان تو كوهستانی ست
 و واژه كه از كنار دست چپ تو
 می افتد
 می افتد در دهان راست من
 در گفتگوی ما
 آن دم كه نگاه صخره در نگاه پر
 می ماند
 او ضلع مربع پریدن را
 می داند


فاصله(اشعار یدالله رؤیایی)

آنگاه كویر مشكل را
 از فاصله ساختند
 آغاز مرغ بود
 آغاز بال پایدار
و مرغ اول جهان ناگاه
 وقتی كه كویر مشكل را
 از فاصله ساختند
 فریادی سخت بركشید
 و سمت شن ها را آشفت
 فریاد میان آب افتاد
 و آب
با زمزمه تارهای صوتی را لرزاند
 و حافظه ی قنات را باد آزرد
 وقتی كه تارهای صوتی
 در گوشت آب
 می لرزید

و بین آسمان و صبحانه
 آوار بیزاری ست
 وقتی كه بیزاری
 در خستگی كاغذ
 ناسازی اعداد
آوار شود
 و خستگی كاغذ بیمار رقم
 با دست قدم روی صدایی بگذارم
كه طول مدید خون اسبی را
 وقتی كه جوان بودم
 در كوچه های تنگ شیهه می كرد
 قلبی كه جنگل مؤنث ضربان است
 اینك
 با طول مدید خون من
 رفتاری مردانه دارد


در حاشیه ی مرگ(اشعار یدالله رؤیایی)

در حاشیه ی مرگ
 چشمان ستاره های نوسال
 می رفتند
 در گوشت ماه
خون مثل برج هایی از چرم
 پرچم شده بود
 مثل شكل چهار
یارن جلوتر همه ترسیده بودند ، ولی با ما
 از ترس سخن نمی كردند
 در هرم روان ریگ
 با عشق به ریگ
 با حالت دسته های گندم می رفتیم
 و ساعت همواره
فردا و سه دقیقه بود
 در حاشیه ی مرگ
شلاق گونه های خورشید
 و ماه
 تنها شده بود
 


شب را به صحبتی….

شب را به صحبتی
من
 در سطح كوچكی
 خلوت كردم
 سطحی عزیز و پهناور را
 وقتی
 به صحبت تو نشستم
 لحن تو تخت آسایش شد
 صبح دهان تو
 این حجره ی فراغت من
 انسان سالیا را تا كوچه های تاول برد
 دیدم صدای تو
 ظهر همه صداهاست
 انسان رفته ی رؤیا را
چندانكه سالیا
از كوچه های تاول باز آورد
 گفتم صدای آدمی
 ظهر همه صداهاست
 و ظهر زحمت
 زوبین ظهر
 از طول دره ها
 گلوی بادها
 گریخت
در كوچه های افسانه
 اینك
پلكی به خواب می رود
 پایی برهنه ، تاول را
 سرشار عطر
 می كشند
 طفلی كه پرورش بود
 آنجا در آن عزیز پهناور
طفلی كه ناگهانی بود
از اسكناس عیدی كشتی
 می سازد
 كه بارش از اعداد است
 از سطح كوچك تو
 از اندكی كه مردمك توست
 از تنگه های دور
 می آیم
 از بادبان های بی باد
كز پلك تو
 ترحم بند را
 فریاد كرده اند
 من از مسافت رنگ
من از بلاغت نور
 می آیم

……….

و شكل راه رفتن تو
 معنای مثنوی است
در حالت عمیق عزیمت
 كه منظره ی راه
 بازوی صحرایی مرا به تكان می آرد
در حالت عمیق عزیمت شتاب های موازی
 در گردی مچ تو به هم می رسند و
 باد
 صفات باد
 شكل عزیز زانو را
 كه قدرت و اطاعت را با هم دارد
 تصویر می كند
 تا قیصر از كف پای تو
 قوس بلند طاق نصرت را
 برگیرد
 در حالت عمیق عزیمت كه سمت نیمرخ تو برابر نگهم ماند
 پرواز طوطیان
 جغرافیای صورت من را در هم ریخت
 و آسمان
كه بایر از درخشش های آبی می شد
 ناگاه
 نام تو از تمام جهت ها
می آمد
وقتی كه باز می آیی
 نام تو را
 تمام جهت ها
 رسم می كنند
و در گذار دامن تو دانه های شن
 بر ریشه های پیدا
 پیراهن عبور شعاع
 می پوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
 وقتی كه باز می آیی
 و هر درخت ، بوسه است
 وقتی كه مفصل تو ملاقاتی است
 بین صفات باد و تكبیر توفان
 و در هوای دهكده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را
 محدود می كند
 تو باز می آیی با موجی از خلیج احمر
 و گامی از عصای موسی
 و شكل راه رفتن تو
 معنای مثنوی است
 و روح مولوی است اینك
 كز ساق تو حكایت نی را
 بر می دارد

(اشعار یدالله رؤیایی)


كوچه(اشعار یدالله رؤیایی)

در كوچه های شن بی دیوار
 با نام كوچه های بسیار
 بسیار می دویدم
 فریادم از تأنی تا می شد
در تای مهربان دفتر ها
و راهم از عروسك های نور
 جشن درختكاری بود
 كز شعله های گردن هاشان
 از گردن های شعله ای
 دست و پرنده جاری بود
 همواره بود راهم اما من
 همواره شیب می جستم
 با ما پرنده های پر از پژواك
 با ما پرنده های پریدن در خاك
 مثل كبوتر شخم
وقت عبور بركت از خاك
 وقتی كه گام گل میعان می گیرد
اینك كه دست های ما را به روی فریاد
 بسته اند
 در لحظه ی میان گودال
 بسایر مانده ایم و صدایی
 حتی صدای پر
 دیگر
نمی كنیم


از ترس بودم(اشعار یدالله رؤیایی)

از ترس بودم
 از شرم بودم
 از سایه ی كنار تو بودم
 دست من از سكوت پهلوهایت بود
و آن مایع تپنده ی محبوس
 از پله های مردانه بالا می رفت
 وقتی كه در فضای عظیم ترس
 در لثه ی كبود تو دندان های دیوانه ام را
 كشف كردم
 چون برج كاه سوختم
 و لثه ی تو احتضاری حیوانی داشت
 ماه برهنه حاشیه ی شن گریست
 و مایع حیات ، مرا برد
 از ترس بودم
از شرم بودم
 از فرصت تمام شدن
 از حیف ، از نفس بودم
 وقتی كه پر
 در ناف نور گذر می كرد
 گفتی تمام منظره هایت را
 پرت كن
اما من
 باغی در آستان زمستان بودم

………

زیرا خلاصه ی تن تو در انگشت های كپسولی است
 كه من خلاصه می شوم
 وقت جنون پوستی ارتباط
 هربار
 كه این كلید بار گشودن دارد
 و در كنار این عصب مستعار
صد شیرخواره رشد طبیعی شان را
 با یاد زانوان و از یاد می برند
 در زانوی تو
چهره ی یك شیرخواره تا ابد
بی رشد مانده است
 وقت جنون پوستی ارتباط
 باغ مثلث تو
 منظومه ی سیاه كلاغان را
 از قله ی سپیدار
 پر می دهد
 منظومه ی سیاه تو
 پرواز هوشیار كلاغان است
 وقتی خلاصه می شوم

اشعار حمید مصدق(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


تمام فاجعه از چشم می رود

تمام فاجعه از چشم می رود
 و چشم
میان نام تو
 تالار برگ
فضای فاجعه است
 فضا فضا هایش را بارید
 و برگ ها كه فضا ها را تقسیم می كردند
سقوط كردند
 و در تمام طول عصب هایم
 فقط صدای گنگی از آن برگ باستانی
 پیچید
 میان نام تو بوی گیاهی صدف تو
 به آبیاری كاكتوس
 حساس شد
 و پوستم
 سریع شد
و پوستم
 از آب های شكسته سریع شد
 در ارتباط های میان توان و تن
 پرنده ای متراكم می شد
 در ارتباط بلند خطاب های دو تن از میان پستی روح
 پرنده ای كه با من می رفت
 تمام فریادش در چشمش بود
 و چشم ، آه
 تمام فاجعه از چشم می رود
ای ناتمام
 وقتی برای بافتن وقت نیست
 وقتی برای دانستن خوردن
 وقتی برای خوردن دانستن

(اشعار یدالله رؤیایی)


من از دوستت دارم(اشعار یدالله رؤیایی)

از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو می گویم
 از عاشق از عارفانه می گویم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو می كردم
 من با سفر سیاه چشم تو زیباست
 خواهم زیست
من با به تمنای تو خواهم ماند
 من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه می گیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
 از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ایم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگویم را
 ای جلوه ی از به آرامی
 من دوست دارم از تو شنیدن را
 تو لذت نادر شنیدن باش
تو از به شباهت از به زیبایی
 بر دیده تشنه ام تو دیدن باش


تا رها سازم سرودم را


تا رها سازم سرودم را
عشق را آیینه كردم
 در دل آیینه تصویری ندانم از كجا
رویید
 جان شكفت از شوق دیدار و سرودم را
 در شكوه سبز آینه رهاتر كرد
ای نگاه تو نسیم نور
انتظار ساقه را پیغام روییدن
 ای تماشا !‌ ای طنین دور
دیده را در راه تاریك عطش ها
 صبح نوشیدن
خسته از دیدار خویش ام باز كن
 در تنم جوبار گرم خواب را
 شایدم بیراهه ی رویا دهد
جلوه های روشن محراب را
 شاید از شوق نیایش دست ها
 از تنم پرواز گیرد سوی تو
 شاید آن قندیل های سز تاب
شعله در من ریزد از جادوی تو
 باز كن پیوند مژگان ها كه رود
 در دل نیزار ها جاری شود
 مردم چشم مرا بنواز تا
 نقطه ی پایان بیزاری شود
در شكوه سبز آینه رهاتر شد
 تا سرود من
 جنبشی افتاد بر تصویر
فاصله ای باز كرد
 از من جداتر شد

(اشعار یدالله رؤیایی)


نشست پرتو حیرت


نشست پرتو حیرت
 به دستهای نیایشگرم
 خمیده سقه ی تردید
 به روی شچمه ی جوشان باورم
میان آینه و من
شكست شوق تماشا
 ز چشم دختر تصویر
پرید جلوه ی رویا
درنگ عاطفه از گامم اشتیاق گرفت
به خواب آینه آوار شد حماسه دور
صدای روشن اشكی كه گرم بود هنوز
به اهتزاز نگاهم شكست راز بلور
كه سایه ای سرشار آمد از غم
 درون بیدارم
كه خسته خواند ملالی غریب را
 كدام مرد ؟
 ندانم
 كدام لب در من
 میان فاصله ی لحظه ها نشست و سرود ؟
كدام حاجت در من
 دریچه های حرفم به سرگذشت گشود ؟
 تو آن نسیم سبكبال نرم پروازی
 كه بر شدی چو غباری ز دور دست تنم
 من از كرانه ی دور دیار تنهاییم
 چو موج خسته دریدم ز شوق پیرهنم
چو آمدی به تن آشفته گشتم از دیدار
چو رفتی از غم تو سر به سنگ كوبیدم
دوباره باز به راه تو بازگشتم تا
 گریز عطر تو از راه دور بوییدم
هوس بهسینه ام آشفت تا تو دور شدی
نفس دریغ ! دگر با تلاش یار نماند
چو آمدم كه غریوت دهم : ز ره برگرد
وجودم آب شد از من دگر غبار نماند
طلای ساحل مژگان بی تكان
 برید جاده ی دریای دور را
دوباره پلك چ بگشود باز هم بر هم ریخت
 ستیز سایه و سودای نور را

(اشعار یدالله رؤیایی)


ماورای روشن آینه را…


ماورای روشن آینه را
سایه ای آشفته كرد از دور دست
پر زد از اقصای آن دشت زلال
دختر تصویر را درهم شكست
شكوه ای بیدار شد در پوستم
 اندهی لغزید روی دستهام
 آه ! اگر باز آشنا می آمدم
 آن خیال خالی رویای خام
روزنی خندید و آوار صدا
 آستان نور را لبریز كرد
 یك دهان باز در متن غبار
طعنه ای را خواند
ای آزرده مرد
 مانده ای بس در خم بیراهه مشتاق نگاه مهربان سنگ
 در اشاره های گرم آفتاب و رنگ
در زبان بوته و تصویر مانده
خط هر سودا !‌ خطا خوانده
با كدامین مژده رویا گرم می داری ؟
 خشكسار اشتیاقت را نهال وعده می كاری ؟
رو سرودت را به مهر آب ها بسپار
 اینجا همزبانی نیست
قصه ی پاك نوازش را به دست خواب ها بسپار
 اینجا مهربانی نیست
با وزش های دراز آه من
 آینه ام چون غروبی تار شد
دست بردم تاغبارش بسترم
طعنه ای باز ن میان بیدار شد
ای به جان خاموش
ای به تن خسته
 دیرگاهی چشم بر نقش سحر بسته
 دور را پاییده چون گوش خروس صبح
خوانده ناهنگام با هر بانگ كز دور آشنا اید
هی به خود بسپار بسیار گفته : شب نمی یاید
 آرزو گم كرده ای بس مانده حیران : از چه جویی
با كه پویی راه
با سر سودایی خود در كلاف دیگران گم
 روزگاری تاج خونین كرده از منقار دوست
با كوبیده به بام روشن همسایه : كان گم كرده اوست
 اینك از این آینه در این خلیج ساكن و آرام
 با كدامین دختر تصویر رویا گرم می داری ؟
 خشكسار اشتیاقت را نهال وعده می كاری ؟
با تپش های دل تو هیچ دل را گرمی پرواز نیست
 هیچ كس با دیگری دمساز نیست
 یكدم از چشمم قطار روزها
چون تبی تابید و چون دودی گذشت
در تنم هر چه زمان بود ایستاد
 چهره ام سیراب سال و ماه گشت
پیر گشتم چون زمین دیر سال
 پیری صد ریشه در من می دمید
لحظه ای با هر چه ماندم ناشناس
نبض من در قرن دیگر می تپید

(اشعار یدالله رؤیایی)

مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار احمدرضا احمدی


 تا نسوزم در حریق خون خود

 
 تا نسوزم در حریق خون خود
باز شد در گوشتم سیلاب خواب
خواستم عریان شوم از خویش باز
 بامگی از آیینه می دادم خطاب
های خواب آلود عابر زینهار
 بی خبر بر پله های خواب پا مگذار
كه دیار وحشی رنگ است آنجا
كه به چشم كس نجوشد انتظار تو
كه تپیدن های دل ها زمزمه ی سنگ است آنجا
قصر ها آوار گشته
فصل ها بیدار گشته
 زینهار
شهر رویا دیر گاهی شهر خاموشی است
 آشنایی هاش آغاز فراموشی است
در من این فریادها از چیست باز ؟
چیست می پیچد به ساق نرم خواب؟
در سكون پرده هایم اضطراب ؟
 ناخنی هشیار افسون می كند
 شط تاریك ستون پشت من
یا فشار گرم دستی می برد
خواب هذیان برده انگشت من
 باز گرد ای دیر مانده بر سر اوهام
ریگ باران دیده و پا خورده ی آن بركه گوهر نیست
 وهم را پیش از تو ای بسیار كاویدند
جستجوها را به غیر از جستجو پایان دیگر نیست
گر سراغ عشق می خواهی
بالشی سنگی است در ویرانه های گم
رهروان خسته را مژده دروغ یكدم آسودن
آه بیوده ست
مهر ورزیدن
 با كسی بودن
رنج بردن را به رنج دیگر آلودن
راستی را چیست عشق آموختن
 حیله ای بر حیله های زندگی اندوختن
 سوختن

(اشعار یدالله رؤیایی)


خاك سیاهی ست

 خاك سیاهی ست
و ساقه پیغامی سبز برای نور
 سایه پیغام را هوای گریز است
سایه پیغام اسیر سیاهی است
 و نور منتظر
قدم قاصد را میشمارد

(اشعار یدالله رؤیایی)


طبیعت ساكن(اشعار یدالله رؤیایی)

می رفتم و طبیعت ساكن را
 با سرعت نود می دویدم
 با سرعت نود طبیعت ساكن
بی بهره از مشاهده می ماند
با آنكه كوه خالی از اندیشه نیست
اندیشه رانصیبی از صخره ها نبود
در خاطر اشتیاق تماشا بود
 اما
ماشین كه اشتیاق تماشا نداشت
 حیف
 در نمیه راه دهكده ای ناگاه
از سرعت ایستادم و ماندم
 استارت گاز
استارت گاز
سودی نداشت
 از دوردست اسب سواری
بگشاد عنان و از بغلم چو غبار رفت
از زهر خند نیم نگاهش دلم گرفت
آیینه ام دوچرخه سواری را
از آن سوی بیابان می آورد
 استار گاز
 استارت گاز
 نزدیك گشت و زنگ زنان رفت
وز پشت سر به خنده نگاهم كرد
 وز پیش رو به طعنه نگاهش كردم
 استارت گاز
استارت باز باز
 سودی نداشت كار
من مانده بودم آنشب و ناچار
مهمان ده حبیب خدا بودم
در صبح نیم روشن فردا
در نیمه راه دهكده دیدم
یك كودك دهاتی ولگرد
بر لاستیك هاش
نعل الاغ كوبیده است
و بر دهانه سپرش
 افسار بسته است

مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار حسین پناهی


میوه های ملال(اشعار یدالله رؤیایی)

تو می گریزی و من در غبار رویاها
 هزار پنجره را بی شكوه می بندم
 به باغ سبز نوید تو می سپارم خویش
 هزار وسوسه را در ستوه می بندم
 تو می گریزی و پیوند روزهای دراز
مرا چو قافله ی سنگ و سرب می گذرد
درنگ لحظه ی سنگین انتظار چو كوه
 به چشم خسته ی من پای درد می فشرد
تو می گریزی چونان كه آب از سر سنگ
ز سنگ لال نخیزد نه شكوه نه فریاد
 تو می گریزی چونان كه از درخت نسیم
 درخت بسته نداند گریختن با باد
 تو می گریزی و با من نمی گریزی لیك
 غم گریز تو بال شكیب می شكند
چو از نیامدنت بیم می كنم با مكن
 نگاه سبز تو نقش فریب می شكند
بیا كه جلوه ی بیدار هر چه تنهایی ست
 به نوشخند گوارای مهر خواب كنیم
 به روی تشنگی بی گناه لبهامان
هزار بوسه ی نشكفته را خراب كنیم
تو می گریزی اما دریغ ! می ماند
 خیال خسته ی شبها و میوه های ملال
 اگر درست بگویم نمی توانم باز
 به دست حوصله بسپارم آرزوی وصال


پاییز سبز(اشعار یدالله رؤیایی)

زمین فصاحت برگ چنار را
 به باد خسته ی پاییز می سپرد
 هوا ترنم سودایی شكفتن را
 ز نبض بی تپش خاك می گرفت
غروب حرف خودش را
 به گوش جنگل خاموش گفته بود
و شیروانی لال
 میان دوده ی افشان شب شبح می شد
میان درهم هذیان من دو شعله ی سبز
نشست
 به روی شیشه ی تار
 ملال پرده شكست
 و از حقیقت اشیا بوی شك برخاست
 و با حقیقت اشیا بوی او پیوست
تمام پنجره ی من
 خیال او شده بود
تمام پوستم از عطر آشتی بیمار
تمام ذهن من از نور و نسترن سرشار
من از رطوبت سبز نگاه او دیدم
 كه در نهایت چشمش كبوتر دل من
قلمرویی ز برهنه ترین هواها داشت
 و اشتیاق تب آلود بامهای بلند
 در آفتاب ز پرواز دور او می سوخت
 ز روی پنجره ی من
 خیال او پر زد
و شب ادامه گرفت
و من ادامه گرفتم


درخت تنهایی را می داند

 درخت تنهای را می داند
و صداها را به نام می خواند
 جنگل جامعه ای اسیر است
 و درخت حافظه ای مغشوش
حافظه ای اسیر
 در جامعه ای مغشوش
 چه كند گر زنجیرش را نستاید
 گر خاك را نشناسد ؟

(اشعار یدالله رؤیایی)


در آفتاب سبز نگاه او

 از چشم من طنین تماشا برخاست
 در چشم او طنین تماشا بنشست
موجی ز بیگناهی من پر زد
با عمق بی گناهی او پیوست
 در آفتاب سبز نگاه او
 تكرار نور بود و گریز رنگ
 سودای جان و همهمه ی دل بود
پرواز دور زورق صد آهنگ
آن بیكرانه ظهر زمستان
سرشار از حرارت دلخواه
با جلوه های عاطفه و در تغییر
هر لحظه از درخشش ناگه
 موجی در آن دیار نمی آِفت
 آن بیگناهی ساكت را
در ماوراهای نهان � لیك
روییده بود رقص علامت ها
 تا در من انتظاری را
 ویران كنند
و انتظار دیگر را
 عریان
اینك گریز بی خبر دل را
زنگ كدام كوچ دمیده ست ؟
سوی كدام جاده نیاز نور
راهم به اشتیاق بریده ست ؟
در نقش بی قرار دو چشم من
 تنهایی غریب شكسته ست
 در خلوت بزرگ دو چشم او
تصویر اعتماد نشسته ست
در تنگه های كوچك و دورش
هر لحظه روشنی هایی
 تكرار می شود
 در دور دست ها
 از تابش اشعه ی نمناك
گودال بی نهایت
هموار می شود
تا من نگاه می كنم
 زان بیكرانه مزرع سبز
 رنگی بریده می شود
تا او نگاه می كند
 بر روی قلب من ابدیت
 گویی شنیده می شود

(اشعار یدالله رؤیایی)

مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار فروغ فرخزاد


پایان(اشعار یدالله رؤیایی)

 شاید این لحظه لحظه آخر
 شاید این پله آخرین پله ست
شاید این تن كه با من است اكنون
 سایه ای باشد از تنی دیگر
میوه ای ز آفریدنی دیگر
میوه ای تلخ شاخه ای بی بر ؟
خواستم پر دهم ركاب گریز
 پشت كردم به پله پایان
تن من لیك باز با من بود
لحظه آخرم گرفت عنان
 كه : كجا ؟ بسته است راه سفر
 حیرتم پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح یك لبخند
 كركسان گرسنه چشمانم
 طعمه از نام رفته ام جستند
 نام من سایه درختی شد
 در كویر گذشته های سراب
 چهره ام با اشاره شب گیج
روی لب بست خنده های خراب
 ایستادم تنم كه با من بود
 زیر پرهای واژه رویا شد
در رگم آشیانه زد تردید
 پرسشی ز آن میانه نجوا شد
شاید این لحظه لحظه آخر ؟


زبانی دیگر

صبح لال از هلهله تابان روز
بال زد بشكفت در هذیان برگ
 هر درخت افشانده اینك زلف سبز
زندگی روییده در نیسان مرگ
 در تن هر ساقه گویی قاصدی ست
 كز زمین پیغام بذر آورده است
ریشه سرشار از سروش شاخه ها
 خاك را بدرود باران برده است
 شعر پرداز نسیم از دوردست
 نغمه می بافد در امواج هوا
وز لبان برگ ها پر می دهد
 گله گله واژه های تازه را
واژه هایش كز زبانی دیگر است
 بر گشوده سوی نامعلوم بال
چشم من در جستجوی لانه شان
 مانده از رفتار سرشار ملال
كاش بودم ای تكلم های دور
آشنا با لهجه تان آشنا
 حرف هاتان بر زبانم می نشست
 می طپیدم با طپش های شما

(اشعار یدالله رؤیایی)


بر ساحل

 در پیش چشم تشنه من بر گشود
 دریا كتاب سبز خیال
بیگانه ماند بر سر امواج
 افسانه زوال
 آشفته از سكون گران زیر پای من
لرزیده صخره در غم شط ها و رودها
 آزرده از فریب زمین گم شدم ز خویش
 در من شكفت شوق وصال كبودها
ای مژده اطاعت دستان و زانوان
 ای انتظارهای دراز غریزه ها
با زیور رضایت آرایشم دهید
 ای بركشیده در تن من التهاب ها
 با كام دختران كف آرامشم دهید
ای جام های پر گل و مست جزیره ها
 آن دورها چه می گذرد
در ذهن روشن كف ها ؟
كف ها به عشوه می نگرند اما
 در تیره عمق ها تب رنگین آب را
 رقصان به روی شانه هر موج
در بر كشیده كودك مست حباب را
خورشید ریخت بر سر دریا
 نیش هزار دسته زنبور
 و آنگاه در فضا
 پر زد هزار زورق موسیقی
افشاند زلف پیكر دریا به روی نور
 در جشن آب ها
شعر سپید كف ها رقصید
 بی اعتنا به ساحل
 وز ساحل
ای روشنان كف
 ای جذبه تان چو واژه نازای بخت
كش نام درگشود بهشت فریب را
 كش جلوه جان ز شوق تب آلود می كند
لب تشنه می كشاندم از جاده های خشك
آواره ام ز چشمه مقصود می كند
 ای دلربای پیكركان سپید تن
من با شما نشسته به رویا
 سودای خاك زین پس بر من دریغ باد
 سرشار باد خاطرم از نازهای آب
 چون ذهن من ز عقده نا باز
تن خسته ز التهاب روان ها زمین
 تنها تر از من مانده ست
 در من نمی دود نفس كام
شط ها و روزها همه بی اعتنا
 بی رحم ها روانند از پیش چشم من
 ای جذبه ها سپید تنان كف
 برف روان اندام بی قرارتان
با مژده اطاعت دستانم
پیوند آب و آتش دارد
یك لحظه با كلید درد من
 با خط موج ها بگشایید
 بر آب ها ترانه شب های شاد را
لختی برای من بسرایید
ای دختران كف
 معبود دیریاب هوس زاد را
پیغام های دور من اما به اشتیاق
چون بر فراز روشن دریا گریختند
 دوشیزگان كف تن عریان خویش را
در بازوان تشنه گرداب ریختند
 ساحل خموش مانده و برروی سایه ام
مردی گشاده دست تمنا
 بر پهنه های دور
با او كتاب آبی دریا
 نقش هزار جذبه رنگین
ای مژده اطاعت دستان و زانوان
ای دختران كف
 باد از كران دور
 از آبها غبار برافشاند
جنجال مرغ ها تن دریای رام را
در تار و پود مبهوم صدها صدا كشاند

(اشعار یدالله رؤیایی)


تعبیر(اشعار یدالله رؤیایی)

خواب دیدم در بیابانی دراز
 خاك راه از خون پایم رنگ شد
 از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
 حلقه زد بر دستهایم تنگ شد
اختری آویخت بر سقف سپهر
 مار شد پیچید دور گردنم
 بر زدم فریاد : وای
 ابری چو كوه
غول شد افتاد بر روی تنم
 خنجری بر چشم خورشیدی نشست
قطره خونی به درگاهم چكید
كوكبی افتاد بربامم شكست
 شب پره شد در غبار شب پرید
آفتابی سرخ در من سبز شد
 سبزها در زرد جانم ریخت گرم
 بانگ كردم وه چه آف…
اشكم ز شوق
قفل شد بر چفت لب آویخت نرم
جستم از خواب : آسمانی تار تار
كفتری فانوس بر منقار داشت
 ماه می نالید و روی گونه هاش
جای دندانهای گرگی هار داشت
باز دیدم در بیابانی دراز
خاك راه از خون پایم رنگ شد
 از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد بر دستهایم تنگ شد

گلچینی از زیباترین اشعار سیمین بهبهانی


شعر سنگ(اشعار یدالله رؤیایی)

آفتابش از سر دیریست
 پاكشیده در افق دور
 دل تهی ز حوصله تنها
 مانده در غروب غمی كور
جنبشی نه در همه صحرا
 نه به دود دشت لهیبی
نه تكانی از نفس باد
 نه گریز عطر غریبی
روز جز نوازش خورشید
 همدمی به عزلت او نیست
 شب به كنج خلوت تاریك
جز به خویش خویش فرو نیست
بادی ار گذشت نیاورد
ز آب بركه ای نه پیغام
 ابر پاره رفت و نینداخت
سایه ای به پیكرش آرام
آمد ار ز دور صدایی
 بی نوید بود و فریبا
 نه حدیث بال كبوتر
 نه ز گام خسته ای آوا
 سالها گذشت و نیامد
 مژده گذشتن عابر
 لحظه ای به سینه ننوشید
لذت درنگ مسافر
یاد رفته های فراموش
 تب فشانده در تن بیمار
سر كشیده در غم خاموش
 كوزه های باده پندار
 یاد آن گوزن فراری
كه كنار او عطشی داشت
 خونچكان و زخمی و رنجور
 صید خسته دل تپشی داشت
شب غنود سینه به سینه
 صبح پا كشید و به ره راند
 رفت لیك روی تن سنگ
خون دلمه بسته او ماند
آن زمان كه خاركن پیر
 بر سرش نشست و خسته
 در شكسته آبله پای
 بر گرفت كوله بسته
آن شبی كه زنگ شتر ها
 غرق در ترانه چاووش
 از نوید قافله دور
 جرعه می چكاندش در گوش
مرغكی از او تنهاتر
شب به راه ماند و ناشاد
تا سحر به بستر او خفت
تا سحر نوازش او داد
 خسته بااشاره منقار
 زد ندا كه : برپا برپا
 لابه زد كه
 بشكف بشكف
بال زد كه : بگشا بگشا
خنده زد به حسرت و پر ریخت
فكر را به زمزمه پر داد
 رفت تا به ژرف دل سنگ
بر كشید غمزده فریاد
 ای گرفته ای همه درهم
 ای فشرده دل اندر دل
 ای فرو نهفته به خود سنگ
 ای كشیده حسرت ساحل
باز شو به من برهان خویش
از ستوه بستگی امشب
انجماد رابشكن دست
انفجار را بگشا لب
باز شو به من چو گل موج
ای منت یك امشب همدم
 باز شو به من بشكف سنگ
ای غریق منجمد غم
او ولی به لالی انبوه
 بی جواب و خامش و سنگین
غرق در سیاهی و سختی
 سر فرو كشید به بالین
در غروب دشت كنون مات
درد ناشكفتن دارد
 دمبدم به شیوه مرغك
خویش رابه زمزمه آرد
كای گرفته بشكف بشكف
 وی فشرده بگشا بگشا
چند پای توست زمین گیر ؟
ای نشسته برپا برپا
گر به دل نشانده پشیمان
 حسرت گذشته خود را
با نوید مرغ دگر لیك
 در شكفتن است به رویا
 غوطه خورده در هوسی گرم
 طاقتش گرفته از او طاق
 در سرش ز بادیه فریاد
 دردلش ز قافله اطراق
مانده بی رفیق كه خورشید
 دیگرش نوازشگر نیست
 پا كشیده در افق دور
 آفتابش از سر دیریست

(اشعار یدالله رؤیایی)


چشم های تو(اشعار یدالله رؤیایی)

چشم های تو دریچه های دریا را
 پلك چون باز ز هم كنند بگشایند
 سبزگون مزرع بیكرانه رویا را
صف مژگان چو به هم زنند بزدایند
 بی تو گاهمم به پیاده روی شب تنها
 بی نفس های تو عطر شب فراموشم
سایه ام تشنه سایه بان اندامت
به تن راه كشد حریم آغوشم
بی من آنجا نگهت به سوی كه راند
 پیك خاموش همه ملال خاطر را ؟
 واژه ها از لب تو سوی كه پر گیرند ؟
ای نسیم نفست نوازش رویا
ترك آرام تو با تو توسن نارام
لحظه ها را چو مذاب سرب در من بست
 جاده در حلقه مات اشك من لرزید
در نگاهت نگهم چو شاخ تر بشكست
 چشم جوشان تو با كبود خود می ریخت
 از طلایی دل تو فسانه صد راز
 مانده در سینه چو سرزمین نامسكون
دست ناخورده پر از ذخیره ناباز
رفتی و نام تو را برهنه پوشیده ست
 همه شب ذهن من از گریز تو بی تاب
 بیم عریانی اش آرزوی دیداراست
 پیش یادت غم من ستایش محراب
 باز خواهم كه سحر به بالشم ریزد
 كاكل كوچك تو طلای آشفته
بوی خواب شب و عطر صبح بیداری
سر كند در دل ما سرود ناگفته
باز گرد از ره باز تا ز سر گیریم
قصه كهنه كوچه ها و شب ها را
پلك بگشای به روی من كه بگشایند
 چشمهای تو دریچه های دریا را


گامی در بیراه(اشعار یدالله رؤیایی)

بیراهه زند خنده به گامی كه نه با خویش
 با نقش اطاعت كه به هر بوته نشاند
 خویش دگرش باز دگر سوی بخواند
این چهره كه با جلوه هر سنگ شود دور
 در جلد كدامین تن بی جان شود آرام ؟
 با من به گریز است
 و نه پیدایش مقصود
 با من به عتاب است و نه پیدایش پیغام
تنها نه بر این جاده زند نقش
در بیراهه های خوابم بندد تصویر
در رویا های پنهانم دائم پیدا
در صافی های آب و آیینه زنجیر
از اوج نگاهش پیوسته در من
 خورشیدی شب ها بر فكرم تابیده ست
 و ز پرواز گامش پیوسته با من
 آژنگ ایامی خاكسترگون
 بر سیمای بخت پیرم خوابیده ست
گامی كه نه با خویش ز هر خنده بیراه
عصیان طلبد دست برون آرد از درد
 تا جلد تهی پر كند از جلوه تصویر
 تا فاصله را نوشد با یك جست
 اما عطش فاصله دیگر را
 می ریزد در پیش چشمش تصویر
از چهره برخیزد بانگی ویران
 در بیراهه می پیچد چون دودی تار
اومی بیند خود را با صوتی در اعماق
او می بیند خود را با بانگی طعن آزار
برمی دارد فریاد اما فریادی نه
 بردارد آواز اما حلقومش خالیست
در خالی های آوازش گوید : برگرد
بانگی گم بر لبهایش ساكن : ای من ! ایست
از چهره اما بانگی ویران باز
 در بیراهه پیچد چون دودی تار
 از سویی پاسخ آید : بگریزم بگذار
وز سویی دیگر باز این تكرار بگذار
بگذار كه در خلوت تاریكی شب ها
 آواره چو سگ بر لب یك جوی بمیرم
 چون اختر لرزنده سحر رنگ ببازم
باز از دل یك شام سیه زنگ بگیرم
بگذار چو موجی كه ز طوفا ن خبر آرد
 آشفته سر خویش به هر سنگ بكوبم
پر گیرم و از پهنه پروا بگریزم
 تا شیشه هر نام به هر ننگ بكوبم
 یا عریانم بگذار از رنگ و از پرده
تن را بی من كن من را بیگانه با خویت
یا افشان شو بر خاكی كه افشاندت چون سرو
 خاكستر شو تا چون شعله گردم گیسویت
هر بوته اطاعت برد از گام
گامی كه نه با خویش
گامی كه فرو در گل تردید

گلچین اشعار کارو + شعرهای جنجالی کارو


سفر یوش(اشعار یدالله رؤیایی)

پیش چشمم طرح دنیای بزرگ
در رگم آهنگ جوشان گریز
در سرم شوق تماشا همچو موج
 با درنگم صخره آسا در ستیز
رفتم و با جاده ها آمیختم
چشم ها را شوكت صد چشم بود
 راه از زیر ركابم می گریخت
دشت با پرواز من پر می گشود
بوته تنها غبار تن بریخت
 سنگ ره خندید در نقش غبار
 جاده گردآلود بود و می شكفت
 در گل كوهی شكوه انتظار
ریخت در كهسار از مرغان مست
آبشار خامش پروازها
با كبود رود زاریهای آب
 رفت تا اعماق گنگ رازها
نغمه گنگ گریز آبها
بر ستیغ سنگ از هم می گسیخت
 روی یال موجها گلهای كف
 می نشست و رقص رقصان می گریخت
 در نشیب دره پرچم های خار
 بست در گهواره باد اهتزاز
 در نگاهم باغ های خاطره
 با علف های عبث رویید باز
باغ ها ای با طكوفه های بطلان سبز
باغها ای عبث سرشار
 لحظه ای در من درنگ آرید
تاشكوه مسیت نیسان بارتان در روح من دامن گشاید
 لذت رنگینتان را با گریز رنجهای رفته پیوند است
ای مرا با لمحه تان تا بی نهایت سیر
 بر شما تا دوردست رفته هایم پویه ام برق براق
 در نگاهم لحظه ای اطراق
ای تجلای همه بیهودگی ها نقطه پایان ای بطلان
من كه در پوچی كمال آورده ام
 كاش سرمستی ابهام بس استنباط را
 قطره قطره می چلاندم زیر پاتان
باغ ها ! ای خاطره ها پوچ ها
 باز در من خوش جوشان گریز
 باز درمن سیل مست التهاب
 رفتم و در سنگلاخ كوه ها
پر زدم درتیغههای آفتاب
 در گذار ابر گلبن های سرخ
 با طلایی لكه ها گرم درود
خارهای خشك هجران سوخته
 در شنای عطر ها مست سرود
كاروان قاطران بردبار
 لای لای زنگ ها را می شكفت
لاله تبدار از شوق وصال
در خود از رویای چیدن می شكفت
لاوش اقیانوس رام رنگها
 در شب سبز علف ها خواب بود
 بین سیم ها و تن گلسنگ ها
 ماجرای بوسه های ناب بود
 آسمان دریاچه های آبنوس
 ساخته تا آنسوی بی مرزها
 در خیال من نهایت رنگ باخت
گم شدم در آبی بی انتها
 چه سبكبالی نوشین
 چه فراموشی رنگین
 من میان بی مكانها بی زمان گشتم
 ای نسیم پیكرم در بوی خالی ها جاویدان شناور
ای وزش های سبك ای پچ پچ تاریك نجوای خداها
در شما پرواز دارم اینك این من این من ره یافته در قلعه جادو
 كاش آنسو های من را معبری بود
 تاهنوز آنسوتر از معراج می رفتم
من كه سرگردان عطر ناپدیدیهای دور
در مسیرم با جهت ها قصه ششگانه درهم ریختم
 در شراب تلخ آبی های بی ته لول لول
 خوشه چیدم از طلایی های نیزاران نور
 روی بال لحظه ها تا دوردست
پرفشاندم موجدار و دورخیز
 باز در من طرح دنیای بزرگ
 باز در من خون جوشان گریز
 روح من را مست رویا می ربود
لای لای مهربان زنگ ها
می شدم تكرار و در من می گریخت
 لكه ها و نقش ها و رنگ ها
 بر سكون آفتاب سنگ ها
 گله های باد از هم می رمند
 سایه ها سر برده در گلبوته ها
عطر گرم برگ ها را می مكند
رفتم و قوی تنم با من گریخت
 زیر پایم خسته فرسخ ها شدند
بسكه ره باریكه های مارپیچ
سر به هم بردند و از هم واشدند
 روی دامان اوزاكو ی بلند
تپه ها چون فیل های خفته بود
قله سرسبز اوجا ابر را
 در اشارت های پیغام و درود
موج می زد اوز چو اقیانوس رنگ
 در نشیب دره خاموش نور
 وز دهان دره می افشاند مست
خنده های سبز تا افلاك دور
 تن لمیده چون عروس نیم لخت
 روی بازوی نوازشبار كوه
 سینه سرشار از نفس های سبك
 دل تپش بار از تپش های شكوه
صبحگاهان بر علف ها می فشاند
آسمان مینای بی زنگار را
 آفتاب آهسته از هم می گشود
 گیسوی شب باف گندم زار را
 شب درختان قبرهای بی تكان
 دره ها چون معبد متروك مات
تپه ها محراب های ریخته
 بی نیایش مانده حیران حیات
سایه آوازخوان برگ ها
 می ربودم جسم و رویا می شدم
 در جوانه ها طنین نبض من
 می زد و با شاخه نجوا می شدم
 هان ؟ كجا هستی ؟
شهری لول خیابان گرد
 ای بریده دل ز شوق میز و میخانه
 سینه خالی كرده از غوغا
 چشم بسیته از غبار و دود و حركت ها
 ای پیاده روی شب های عبوس شهر
 راه بر بیراهه جسته
 خلوت ما را به خویش آلوده
 جمع ما را در خلود خویشمان بگذار
ز آنكه با زهر نفسهای پلید شهریان
 جان ما نازك تنان می پژمرد
هان ؟
كیست در من می كند نجوا
طعن یا هذیان ؟
 هان ؟
 می گشایم چشم و زیر پلك من
مرز دور خواب ویران می شود
چون كه تعبیری نمی بینم ز خواب
 اشتیاقم دست افشان می شود
 دست ها بر گوش می گیرم ز شوق
 تا دگر در من نروید آن صدا
چشم می بندم كه نشناسم ولیك
باز از عمق درونم این ندا
 های شهری
 شهری لول خیابان گرد
 ای پیاده روی شب های عبوس شهر
جمع ما را در خلود خویشمان بگذار
پیش چشمم جاده ها تكرار شد
بازگشتم در سپیده غرق نور
 در دلم آرام شد طغیان میل
 در تنم توفید غرقاب غرور
چون تكان دستمال از روی دست
 هر پرنده از سر شاخی پرید
 رشته های گوسفند از شیب كوه
 همچو اشك از گونه جاری شد چكید
گام ها بر سنگ ها افسانه گوی
 كوله ام بر پشت و ره در پیش بود
 جاده خالی بدرقه ی من رود سبز
در نگاه كوهها درد و درود


نقشی از قهوه(اشعار یدالله رؤیایی)

در اشاره ها نگاهم آشنا
 رنگ جستجو گرفت و غوطه خورد
 چون پرنده از دلم تپش گریخت
نقش قوه هام به دوردست برد
 در دیار دور سایهای غریب
 بر قفای رفته دوخته نگاه
حیرتش چو هول گله ها بهدشت
 مات همچو چشم سنگ ها به راه
رود سبز چشم ها و پلك ها
 بی تكان و بی طنین و بی گذار
 زرد روی و شعله مرده بی فروغ
می كشد چراغ چهره احتظار
جاده ها برهنه تشنه عبور
خالی از سوارو خالی از غبار
 شاخه های لاغر تهی ز برگ
باغ های مرده را غم بهار
یادها اسیر و گام ها اسیر
 كوچه ها غمین و فصل ها غمین
 عقده سكون و حسرت سفر
 بر جبین پیر صخره داد چین
 در نگاه ابر پاره شوق باد
می طپد به یاد خطه های دور
 آفتاب خسته را غم غروب
می دهد ز روی بام ها عبور
طاقه های آبنوس گل نشان
 ساخته حباب ها بر آبها
وز درخت پر شكوفه سپهر
 می پرد كبوتر شهاب ها
 سرنوشت من جدا ز من برد
ره ز كهكشان به كهكشان دور
از ستاره تا ستاره ای دگر
پر زند میان باغ های نور
عقل خسته از تلاش ودر گریز
 می برد حدیث خود به زیر خاك
 دیگرم زمین نه جای زیستن
 دیده بی فروغ ماند و دل مغاك

مجموعه ای از بهترین اشعار نصرت رحمانی


از پنجره(اشعار یدالله رؤیایی)

بر بلند سبز چنار از دور
آفتاب بسته طلایی ها
سایه ها به زمزمه ای خاموش
 در نشیب تند جدایی ها
 در فضای خسته غمی بیدار
مرده در نگاه كلاغ آواز
پیش دیده میله ناهنجار
 پشت پنجره گذر سرباز
 چه غروب بی نفس تنگی
 مژده در غریو كلاغش نیست
 جغد هم گریخته پروازی
در سكوت مرده باغش نیست
جاده خالی از قدم قاصد
دل تپیده منتظر پیغام
 همه خستگی همه سنگینی
آسمان روی چنار آرام


شبگرد(اشعار یدالله رؤیایی)

 اشك شب نشسته به خاكستر
 چشم اختران سحر مبهوت
 لحظه ها چو جاده بی عابر
 جاده ها چو مرده بی تابوت
سایه در سكون سكوت آرام
منتظر نشسته كه روز آید
 شاخه در ستوه ز بی برگی
 مات رفتن شب را پاید
پهنه دلم همه ناهموار
 دوستی و دشمنی از هم دور
 هر كه پا نهاده در این ویران
 هر كه دل سپرده بر این رنجور
زان میان اگر كه گلی بشكفت
دیدمش كه خنده خاری بود
 در سرشك من زده راه خون
بر سپند من شده رقص دود
خسته ام ز گشت و گذار شب
 از گذار من شده شب ولگرد
 هر چه در من است چو من در تب
هر چه در شب است چو شب دلسرد
نه شكفت روشن آغوشی
 كه نیاز خویش بیارایم
 نه نوید پاسخ خاموشی
كه ندای بسته گشایم
 روز اگر به خار نگاه من
گلرخی به مهر نتابد رخ
شب به جستجوی دو چشمم نیز
 برق چشمم پنجره ها پاسخ
با رگم گرفته خیابان مهر
 هر دو خامش و تهی از خونند
گه در این دوانده سگی آواز
كه در آن گرفته غمی پیوند
 بر درخت خشك همه رفته
خشك مانده شیوه لبخندم
 برگی از دریغ نمی افتد
 تا نسیم فكر بر آن بندم
 گر نوازشم ز خیالی نیست
 بادیه نشین شده پندارم
 گر مرا نیاز به رنگ و بوست
اینك او بهار طرب زارم


بخش هایی از یك منظومه (غوغا و سكوت)

ظهر

آن زمان كز عطش ظهر زمین
بانگ خاموش به افلاك كشد
 روی بارویی كهنه به شتاب
سوسماری تن بر خاك كشد
از لهیب نفس تابستان
 دشت تف كرده و تب خیز و گران
 سگی آواره دود بر لب جوی
له له از تشنگی آرد به زبان
سایه ای تنها در راه كویر
 شیفته جلوه خاموش سراب
 پیش رو موج نمكزار سپید
 پشت سر دوزخ خورشید مذاب
پای پر آبله بردارد گام
می گشیاد عرق از چهره پیر
 در سرش نقش یكی كومه تار
 همه رویایش در آن كومه اسیر
جاده ها جادوی بی طعمه دشت
مانده تا دور بیابانها مات
می برد زیر نگاه خورشید
خاك گرمازده را خواب قنات
 برج متروك كه در سر می پخت
بغبغوهای كبوترها را
 اینكش یار همه خلوت كور
 اینك آواش همه مرگ صدا
 برج لالی همه تن شعله گرم
كاروان گیر زمان های كهن
اینك همه دل آهن سرد
مانده رویاگر چاووش و چمن
همه جا چشمه بیدار سكوت
در رگ هر چه كه پنهان جوشان
 همه جا خیمه خاموش صدا
 در تن هر چه كه پیدا ویران

…….

غروب

آن زمان كز لب دریای غروب
 آب نوشد به فراغت خورشید
 در طربخانه بزم ملكوت
 دامن عشوه ببافد ناهید
روز پا در گل شب مبهم ومات
 روز نه شب نه نه آن است و نه این
 بهت و حیرت ز نهانگاه فلك
چنگ یازیده به سیمای زمین
دشت خود باخته از هیبت شام
 بر سر كوه نشسته اندوه
 ابر ها چون گل آتش رخشان
 آسمان را همه دل بار ستوه
خفته هر چیزی بیدار نگاه
 مانده هر چشمی بیمار فروغ
 دود برخاسته تا خیمه ابر
 هول ها بر شده با شكل دروغ
سبزه زاران غروب افسرده
 اختری در تپش روییدن
 باغ پاییز افق بی لبخند
علفی در عطش جوشیدن
عاشقی سوخته با رنج مدام
چشمه یاد بیاورده به جوش
 خط هر نقش بر او خیره شده
 گیرد از هر گل تصویر سروش
 كه مرا این هستی بی درد چه سود ؟
كس نچیدی بر و باری كه نكاشت
تا نبردم رد پا در ره دوست
 دوستم هیچكس از قلب نداشت
آنكه انسانش نام است دریغ
 نیست جز رانده نفرین نجات
 هوس خلقت و رویای دروغ
 دمل كوری بر جسم حیات

……..

شب

شب نمی جنبد از جا كه مباد
 آب ها آغوش آشفته كنند
با تن برهنه ماه در آب
موج ها قصه ناگفته كنند
لیك در جلوه خاموشی ها
صوت ها زندگی آغاز كنند
تا صداهای دگر برخیزند
 بی صدایی را جادو شكنند
باد شوخ از دل صحرا ها مست
 نرم می آید با ناز و غرور
 بر كف دریا اندازد موج
بشكند بر تن مه تنگ بلور
قلعه ویران تنها و در آن
 هر چه نجواست در اندیشه خواب
 نه طنین بسته در او شیهه اسب
 نه در او ریخته پرواز ركاب
سالها رفته نه پیدا با او
 نه خروش و نه خطاب و نه نفیر
می پزد در شب تاریك به دل
جلوه دور سواران اسیر
شب نمی جنبد از جا كه مگر
 خواب اختر ها سرریز شود
 جیرجیرك ز صدا افتد باز
 خامشی بانگ شب آویز شود
 آنزمان از پی نان طایفه ای
 در نشیب دره ها كوچ كند
مرده بر پشت زنی كودك و زن
بی خبر در ره شب گام زند
باز لالایی دلها بیدار
 بر لب مشتاقان ملتهب است
 باز نجوای دهانها تنها
آب باریك ته جوی شب است

……

صبح

جرس از همهمه افتاد كه باز
كاروان افتد در راه درنگ
 نای آوازگر پیك خروس
به هر آن دور طنین داد چو زنگ
شب سپیدی زد و چون مار گریخت
روز ماری گشت آغوش گشود
قطره قطره همه دنیای وجود
 ریخت در دامن این مار كبود
ریخت بر خاك همه اختركان
خاك رخساره دگر بگرفت
سایه های دشت از هم واشد
دشت خمیازه ز پیكر بگرفت
 لحظه ای در آن هر چه مشكوك
 لحظه در آن همه چیز از هم دور
لحظه ای در آن هر چیز رفیق
 لحظه در آن هر چه مبهم و كور
آسمان آشتی دشمن و دوست
گرگ و میش از یك جوی آب خورند
روی باروی ویران افق
نیزه زاران طلا تاب خورند
طاق تا بربندد در ره نور
رنگ ها می جنبند از همه جا
شاخه ها ساخته گهواره صوت
سایه ها رانده ز هم چون گله ها
روی هر نقش تولد بنشست
زندگی لذت تكرار گرفت
فوج رنگین صداها رمه وار
 دشنه از دست شب تار گرفت
روی پیشانی گلدسته شهر
 صبح بنشسته و ره رویا زد
 خوابها بشكست از جنبش نور
 نبض حركت در ژرفاها زد

(اشعار یدالله رؤیایی)

مجموعه ای از بهترین اشعار بیژن الهی


وقتی که باز می‌آیی(اشعار یدالله رؤیایی)

وقتی که باز می‌آیی
نام تو را
تمام جهت‌ها
رسم می‌کنند
و در گذار دامن تو دانه‌های شن
بر ریشه‌های پیدا
پیراهن عبور شعاع
می‌پوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
وقتی که بازمی‌آیی
و هر درخت، بوسه است
وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
بین صفات باد و تکبیر توفان
و در هوای ده‌کده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را
محدود می‌کند

تو بازمی‌آیی
با نافی از خلیج‌احمر
و رانی از عصای موسی
و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است
و روح مولوی است اینک
که از ساق تو حکایت نی را
برمی‌دارد.


معنای عطش(اشعار یدالله رؤیایی)

برداشتن‌ات در من سنگینی کرد
برداشتنِ من سنگین بود
برداشتن آب میان لب‌هات
یک‌بار چنان در نوسان آمد
که نام تو را هیجان آب
هم‌راه عطش آورد و نوشت:
تا فاجعه بر چیزهای معمولی
افتاد ابدی‌شان کرد

بر من چه فرود آمد تا برداشتن‌ام را سنگین کرد
برداشتن آب چرا در من سنگین است
شاید هیجان نامِ تو میان آب
معنای عطش ـ شاید ـ این است.

و زائر فریاد خودش را نشناخت، دیوانه شد.


امیدِ آمدن ِ لغتی که نمی‌آید

آن‌چه زبان می‌خورد
همیشه همان چیزی‌ست
که زبان را می‌خورد:
امیدِ آمدن ِلغتی
لغتی که نمی‌آید
تو آن‌سوتر آن‌جاتر
برابر من ایستاده‌ای
برابر با من
و چهره‌ام
چیزی به آینه از من نمی‌دهد
چیزی از آینه در من می‌کاهد

و انتظار صخره‌ی سرخ
نوکِ زبانِ تو –
امیدِ آمدن ِلغتی‌ست
لغتی که نمی‌آید…

(اشعار یدالله رؤیایی)

مجموعه ای از بهترین اشعار شمس لنگرودی


دريا(اشعار یدالله رؤیایی)

دريا تمام وزشهاست .
دريا تمام صداهاست .

گر با تمام صداها،
و با تمام وزشها،
دريا تمام مرا ميبرد !

اي نالههاي عظيم،
اي آشيانهي هذيان،
دريا،
تمام !

…….

با موجهاش، دريا
بر ثقل خويش غلطانده است
سنگيني شكفتهي گلها را .

با موجهاش، دريا
سنگيني شكفتهي گلهاست.

آه اي نسيم دريايي !
از موج ناشكفتهي دريابار،
يكبار،
در دورها مرا متولد كن !


سكوت(اشعار یدالله رؤیایی)

سكوت دسته گلي بود
ميان حنجره ي من

ترانه ي ساحل ،
نسيم بوسه ي من بود و پلك باز تو بود .

بر آبها پرنده ي باد،
ميان لانه ي صدها صدا پريشان بود.
بر آبها،
پرنده، بي طاقت بود .

صداي تندر خيس ،
و نور، نورتر آذرخش،
در آب، آينه اي ساخت
كه قاب روشني از شعله هاي دريا داشت.

نسيم بوسه و
پلك تو و
پرنده ي باد،

شدند آتش و دود
ميان حنجره ي من،
سكوت دسته گلي بود.

(اشعار یدالله رؤیایی)


بيست و چهار منزل روشن

بيست و چهار منزل روشن،
اندام نور را،
در خون زرد لحظه، گذر دادهاند.

روز آمده است !

انگار هوش آدميان
در جسم سرد آب نشسته است.

آنك كرانه !

  • آينهاي آگاه –
    انسان – درخت تصوير –
    و حرفها همه گلها و ميوه ها .

اسبي سپيد ميگذرد…

(اشعار یدالله رؤیایی)

اشعار رسول یونان(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


در پيش چشم تشنه ي من

در پيش چشم تشنه ي من، برگشود
دريا، كتاب سبز خيال
بيگانه ماند بر سر امواج
افسانه ي زوال ،
آشفته از سكون گران، زير پاي من،
لرزيده صخره، در غم شطها و رودها
آزرده از فريب زمين، گم شدم زخويش؛
در من شكفت شوق وصال كبودها :

اي مژده ي اطاعت دستان و زانوان !
اي انتظارهاي دراز غريزه ها !
با زيور رضايت آرايشم دهيد .
اي بركشيده در تن من التهاب ها !
با كام دختران كف آرامشم دهيد .
اي جامهاي پرگل و مست جزيره ها !
آن دورها چه مي گذرد،
در ذهن روشن كف ها ؟

كف ها، به عشوه مينگرند اما ،
در تيره عمقها، تب رنگين آب را
رقصان به روي شانه ي هر موج ،
در بركشيده كودك مست حباب را .


خورشيد

خورشيد، ريخت بر سر دريا
نيش هزار دستهي زنبور .
و آنگاه در فضا ،
پر زد هزار زورق موسيقي
افشاند زلف، پيكر دريا به روي نور .
در جشن آبها،
شعر سفيد كفها رقصيد ،
بياعتنا به ساحل .
وز ساحل :

اي روشنان كف !
اي جذبه تان چو واژه ي نازاي بخت،
كش نام، در گشوده بهشت فريب را
كش جلوه، جان ز شوق تب آلود ميكند ؛
لب تشنه ميكشاندم از جاده هاي خشك
آوارهام ز چشمه ي مقصود ميكند؛
اي دلرباي پيكركان سپيدتن !
من، با شما نشسته به رويا،
سوداي خاك زين پس، بر من دريغ باد !
سرشار باد خاطرم از نازهاي آب
( چون ذهن من ز عقده ي ناباز )

تن خسته ز التهاب روانها، زمين –
تنهاتر از من ماندهست
در من نميدود نفس كام :
شطها و روزها، همه بي اعتنا ،
بي رحمها روانند از پيش چشم من

……..

اي جذبه ها ! سپيد تنان كف !
برف روان اندام بيقرارتان ،
با مژده ي اطاعت دستانم ،
پيوند آب و آتش دارد .
يك لحظه با كليد درد من ،
با خط موجها، بگشاييد –
بر آبها ترانه ي شبهاي شاد را .
لختي براي من بسراييد
اي دختران كف !
معبود ديرياب هوسزاد را .

پيغامهاي دور من اما به اشتياق ،
چون بر فراز روشن دريا گريختند ،
دوشيزگان كف ، تن عريان خويش را ،
در بازوان تشنه ي گرداب ريختند …

ساحل خموش مانده و بر روي سايه ام ،
مردي گشاده دست تمنا ،
بر پهنه هاي دور ،
با او كتاب آبي دريا ،
نقش هزار جذبه ي رنگين :

اي مژده ي اطاعت دستان و زانوان…
اي دختران كف !

باد از كران دور ،
از آبها غبار برافشاند .
جنجال مرغها تن درياي رام را
در تار و پود مبهم صدها صدا كشاند .

(اشعار یدالله رؤیایی)

مرور زندگی و آثار میر رضی الدین آرتیمانی (شاعر زیباترین ساقی نامه)


آزادي(اشعار یدالله رؤیایی)

ديدم براي جامعه ي آبها
نظم بزرگ آزادي است
آزادي است و عرياني

يك لحظه از زمين عادت ،
يك لحظه از زمين عرف ،
از جامه ي عدالت و قانون
عريان شدم .

در آبهاي آزاد ،
عريان شدم .

در آبهاي عريان ،
نظم بزرگ آزادي است .

(اشعار یدالله رؤیایی)


دريا، رفيق كوچك من

دريا، رفيق كوچك من، دريا
دريانورد هامان را
از ما مگير !
تا صبح ارمغان تو آرم
بار دگر بسوي تو خواهم گشود بال .
اي آب شور ،
دريا !
اي پير ديرسال !

هرگز نميتوانمات از ياد برد ،
تا صبح روشن آورمت باز ارمغان
بار دگر پرنده ي من را به من رسان .

درياي كوچك، آه كجا ميبري، كجا ؟
رحمي، هنوز دختر كوچك
سالي نديده است و جوان است.
او آشنا چو كس به غم روزگار نيست .
رنگ سياه با تن او سازگار نيست .

هرگز تو را نميبرم از ياد .
تا صبح روشن آورمت باز ارمغان ،
بار دگر پرندهي من را به من رسان .
دريا، به من رسان !

(اشعار یدالله رؤیایی)

زندگینامه رودکی(پدر شعر فارسی) بصورت مختصر و مفید


و آب كه از ديار هرگز

و آب كه از ديار هرگز
راهي دراز آمده بود،
در فكر بود ؛

ميخواست تا براي نسيم و مرغ
از نقره زندگي بشود
و از گياه، باد .

مرغ و نسيم، زندگي نقره و گياه
بگرفت و باز،
با آب تا ديار هرگز
ره يافت .

باد است يا كه زندگي باد است ؟
در زير آب، ماهي هشيار
از ماهي جوان دگر پرسيد .

(اشعار یدالله رؤیایی)


مرد مدام !

مرد مدام !
دريا ،
اي چهره ي عظيم تفكر
خم گشته بر جهان علامت ها
مجهول ها
معادله ها !

ديريست تا شريعت عريان آب را
در جستجوي بيهوده تكرار ميكني
پيشاني شكسته ، در اعداد ،
اعداد اول ،
اعداد لال ،

بيمار ميكني !

با من بگو ، شكوه رياضي !
آيا كجاي ستاره ي بازيگوش
با شاخك برهنه ي ماه،
ارقام را
بر ميزهاي آب ، بهم ريخته است ؟

(اشعار یدالله رؤیایی)


دريا، زبان ديگر دارد

دريا، زبان ديگر دارد .

با موجها – هجوم هجاها –
با سنگها – تكلم كفها –
دريا زبان ديگر دارد.

شور حبابها،
در ازدحام و همهمهي آب .
غليان واژههاي مقدس،
در لهجههاي مبهم گرداب ،

اي خطبههاي آب
بر ميزهاي مفرغي دريا !
ايكاش با فصاحت سنگين اين كبود،
اندام من تلفظ شيرين آب بود !


مرگ (اشعار یدالله رؤیایی)

مرگ را كو همتي تا جان ما
بشكند زندان تن را پر غرور .
دست ما و موج سنگين هلاك
خون ما و آب درياهاي دور

خون ما و آب درياهاي دور.

گر زماني ماهي بيتاب رود،
بگذرد بر بستر شن هاي داغ ؛
گندم از شوراب رويد، گل ز سنگ ؛
خو بگيرد با غم پاييز، باغ ؛

آن زمان، دل خسته بنشينيم لنگ
در خم ره، بي كه فريادي كنيم ،
خيمه برگيريم و زان پس زندگي
خالي از سوداي آزادي كنيم

خالي از سوداي آزادي كنيم.

اشعار محمود درویش(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


باد و خيزاب

باد و خيزاب
بال و پرواز

در كلاف صداهاي در هم،
مرد دريا ، گرفته است بالين

برده باروي گرداب ، بالا
ريخته برج خيزاب ، پايين
( پنجه در پنجه با گيسوي موج )
بر سر آورده احشاء سنگين

باد و خيزاب
بال و پرواز

پهنه ي دور دريا ،
جنگل طاقه و طارمي ها
بر سر آبهاي معلق،
طرح دروازه ها و ستون ها

باد و خيزاب
بال و پرواز

كاش تكرار ويرانگي بود
جان من،

چون تو مجموع در هم –
آب آواره، اي آمد و شد !

(اشعار یدالله رؤیایی)


خليج(اشعار یدالله رؤیایی)

آه اي خليج آشفته –
با آبهاي دشوار
با آبهاي زحمت !

با آبهاي زحمت غلطيدن
بر روي آبهاي دشوار ديگر –

با آبهاي بسته
با آبهاي مشكوك
با آبهاي منع
آب قرق
آب مقاطعه
نجوا

آب تنفس تاريخ
در سينه ي فلات زنداني

آه اي خليج خسته ،

خليج تجاوز !
درگاه آبهاي جهان !

اشعار نزار قبانی(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


آن سوي فكرهاي ما

آن سوي فكرهاي ما را،
با جرات گريز بياميز :
در ماوراءهاي نهان ،
با آبهاي آزاد،
آب مراقبت نشده

آب بطور كلي

آنسوي فكرهاي ما را
اي آبهاي روي هم رفته !
با جرات گريز بياميز .


با نخوتي بزرگ، صدا مي كرد

با نخوتي بزرگ، صدا مي كرد

از بي نهايتي كه او بود
تا بي نهايتي كه او بود –

درياي بي كنام ،
با آبهاي قهقهه،

با اصطكاك ها
( پيكار سنگهاي سيال )
ميگريخت

و باد،
خنده هاي عظيم اش را
از منبر بلند خيزاب ،
تا كهكشان

شلوغ ترين كهكشان شب
مي برد

و كهكشان
عزيمت شن ها
مي شد.

(اشعار یدالله رؤیایی)

اشعار تاگور(مجموعه ای از بهترین اشعار رابیندرانات تاگور)


از صفحه هاي باز كتاب بزرگ

از صفحه هاي باز كتاب بزرگ
چون واژهاي درخشان مي آمد
پنداشتم ،
كه صخره هاي سينه ي او
به شب، وقار كوهستان مي داد

او از خطوط شسته و روشن ،
با انس ماهيان ميآمد
پنداشتم ،
كه آب در قلمرو پاهاي او

« وقتي كه از زينت» او ميگذشت –
مدهوش نفخه هاي زنانه ،
مدهوش بوي باكرگي بود

چيزي سپيد بود كه نزديك ميشد .
آه !

شايد سراب ؟
شايد ؟ …
هان ؟

يك لحظه در نگاهم
اصوات ، جان گرفتند
وز آسمان ، عظيم ترين ازدحام ها
بر خاك ريخت

« از ريگزارها،
خشكي چرا به ديدار آمد؟»


دستي ميان آينه و من

دستي ميان آينه و من ،
لغزيد .
شعر، از ميان آينه، دستي شد.

اينك ميان خلوت و تاريكي ،
تفسير دستها را بر جاده مينويسيم
و جاده از سخاوت پر ميشود

آنسوي من ،
كه خلوت آيينهست و تاريكي،
پر ميشود برهنگي جاده، از عبور

تفسير دست ، عابر آيينه ميشود .

(اشعار یدالله رؤیایی)

اشعار امیلی دیکنسون(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


من از…

من از جزيره هاي نجات
من از دماغه هاي اميد
از آبهاي متروك
در خلوت بنادر ويران

خواهم گذشت .

خواهم گذشت :
از آبهاي كشكول ،
از آبهاي كالا…

همراه قصه هاي درويش ،
همراه پندهاي بازرگان
خواهم گذشت .

با كاروان امتعه ي هند
با بارهاي صمغ
طلا
عاج
نيشكر

با بارهاي مرجان
مرواريد
با بارهاي ادويه و
عطر
از آبهاي جاوه ،
از آبهاي مسقط و عمان ،

خواهم گذشت.

از آبهاي مشتاق :
مشتاق ماجرا
مشتاق قتل در كشتيهاي رهزنان ،
خواهم گذشت.

از جمع آبها ،

  • جمعيت فراري ،
    تصويري از فرار – ،
    از گامهاي رقص
  • پيوسته در ترنم تكرار –

از قله هاي مرتفع آب ،
و برجهاي رهگذر باد ،
از چهره ي مصور فرياد

  • يال بلند طوفان –
    خواهم گذشت.

درياي بي تباهي !
اي بستر بلند عروسان آب !
و عاشقان هجرت –
بر جادهاي فروتن و وحشي !
چون بادبانهاي سفيد و شاد ،
از تو ،
اي معبر مهاجرت شاهان !
خواهم گذشت.

از آبهاي عنبر ،
گهواره هاي پر ،
چون ماهيان تنبل

  • پيوسته در معاشرت آبها –
    اي آب ماهيانه !

از تو ،
درياي بيستون و ،
دروازه !
معماري پريشان !
خواهم گذشت.

(اشعار یدالله رؤیایی)


درياي عاشقان غريق

درياي عاشقان غريق ،
سربازهاي مغروق ،
درياي بردگان مفقود .
دريا
ي
غرق

درياي قهرمانان ،
كه با نجات معجزه آساشان
پايان براي قصه هاي عجيب
مي سازند ،

درياي فاتحان بيگانه ،
درياي ناخدايان پيروز –
بر مردم گرسنه ي ساحل .

اي روح آلبو كرك –
گسترده در كبودي بيانتها !
اي روح آبها همه از تو !
يكبار از خليج مجروح فارس ،
وزتنگناي حوصله ي عمان ،
و هرمز فسانه ،
تا زنگبار و ساحل دارالسلام ،
كفهاي تشنهي عظمت را
كه عاشقان قدرتمند ،
كه دختران تسليم اند،
تا پرتقال، سوي تو خواهم راند.
تا پرتقال موعود ،
تا پرتقال ملوانان بزرگ
تا پرتقال تاريخ
تا پرتقال سلطه
تا پرتقالِ
درد .

درياي دوستي :
در آبهاي بدرقه،
در آبهاي استقبال ،
درياي دشنام

  • درياي رهزنان
    درياي جاده هاي ي معمايي –

درياي مرگ ،

  • مرگِ در آبهاي مشقت
    مرگِ در آبهاي جنايي

درياي دور و نزديك
درياي آب و ساحل

درياي كار و بيكاري ،
بي عاري ،
درياي اعتراف بدنها
در راه رفتن پسران بلوغ
با جامه هاي تنگ كنايي

درياي خشم و آرام ،
با دوزخ و بهشت به هم ريخته .

مجموع كارهاي درهم ،
تصوير ذهن آشفته ،
اي ذهن ،
آشفته !

(اشعار یدالله رؤیایی)

 اشعار ایلهان برک(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


دلتنگی ها

از ترس بودم
از شرم بودم
از سایه ی كنار تو بودم
دست من از سكوت پهلوهایت بود
و آن مایع تپنده ی محبوس
از پله های مردانه بالا می رفت
وقتی كه در فضای عظیم ترس
در لثه ی كبود تو دندان های دیوانه ام را
كشف كردم
چون برج كاه سوختم
و لثه ی تو احتضاری حیوانی داشت
ماه برهنه حاشیه ی شن گریست
و مایع حیات ، مرا برد
از ترس بودم
از شرم بودم
از فرصت تمام شدن
از حیف ، از نفس بودم
وقتی كه پر
در ناف نور گذر می كرد
گفتی تمام منظره هایت را
پرت كن
اما من
باغی در آستان زمستان بودم

(اشعار یدالله رؤیایی)

5/5 - (1 امتیاز)

دنیای ادبیات

دنیای ادبیات دریچه ای ست رو به شعر و فرهنگ و ادب ایران و جهان. برای آشنایی با آثار مکتوب و غیر مکتوب نویسندگان و شاعران، همراه دنیای ادبیات باشید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا