شاعران ایرانی

گلچینی از زیباترین اشعار سیمین بهبهانی

سیمین خلیلی معروف به سیمین بـِهْبَهانی (زادهٔ ۲۸ تیر ۱۳۰۶ – درگذشتهٔ ۲۸ مرداد ۱۳۹۳)، معلم، نویسنده، شاعر و غزل‌سرای معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود. سیمین بهبهانی در طول زندگی‌اش بیش از ۶۰۰ غزل سرود که در ۲۰ کتاب منتشر شده‌اند.اشعار سیمین بهبهانی موضوعاتی هم‌چون عشق به میهن، زمین‌لرزه، انقلاب، جنگ، فقر، تن‌فروشی، آزادی بیان و حقوق برابر برای زنان را در برمی‌گیرند. او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به «نیمای غزل» معروف است.

گلچین اشعار سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی / خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟

خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟

قهر ز من چه می کنی ٬ بهر تو همچو من کجا ؟

صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من

سبزه ی عارضم کجا ؟ خرّمی چمن کجا ؟

لاله و من چه نسبتی ؟ ساغر او ز می تهی

ساق فریب زن کجا ؟ ساقی سیمتن کجا ؟

غنچه دهان بسته یی ٬ پیش لب شکفته ام

گرمی بوسه ام کجا ؟ سردی آن دهن کجا ؟

نرگس و دیدگان من ؟ وای از این ستمگری

در نگهم ترانه ها ٬ در نگهش سخن کجا ؟

بر سر و سینه ام مکش دست که خسته می شود!

نرمی پیکرم کجا ؟ خرمن نسترن کجا ؟

این همه هیچ ٬ بهر تو ٬ یار ز خود گذشته یی

دوستی ِ تو خواسته ٬ دشمن خویشتن کجا؟

می روی و خطاست این ٬ شیوه ی نابجاست این

قهر ز من چه می کنی ؟ بهر تو همچو من کجا ؟

برگرفته از کتاب ” نگاره گلگون ” سیمین بهبهانی


شعر غم انگیز فعل مجهول / سیمین بهبهانی

” بچه ها صبحتان بخیر ، سلام !
درس امروز ، فعل مجهول است 
فعل مجهول چیست می دانید ؟
نسبت فعل ما به مفعول است … “
در دهانم زبان چو آویزی 
در تهیگاه زنگ ، می لغزید . 
صوت ناسازام آنچنان که مگر 
شیشه بر روی سنگ می لغزید . 
ساعتی داد آن سخن دادم 
حق گقتار را ادا کردم 
تا ز اعجاز خود شوم آگاه 
ژاله را زان میان صدا کردم :
” ژاله از درس من چه فهمیدی ؟”
پاسخ من سکوت بود سکوت …
” د جواب بده ! کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟…”
خنده دختران و غرش من 
ریخت بر فرق ژاله ، چون باران 
لیک او بود غرق حیرت خویش 
غافل از اوستاد و از یاران . 
خشمگین ، انتقام جو ، گفتم :
” بچه ها گوش ژاله سنگین است !”
دختری طعنه زد که :” نه خانم !
درس در گوش ژاله یاسین است “
باز هم خنده ها و همهمه ها 
تند و پیگیر می رسید به گوش 
زیر آتشفشان دیده من 
ژاله آرام بود و سرد و خموش .
رفته تا عمق چشم حیرانم ، 
آن دو میخ نگاه خیره او 
موج زن ، در دو چشم بی گنهش 
رازی از روزگار تیره او 
آنچه در آن نگاه می خواندم 
قصه غصه بود و حرمان بود 
ناله ای کرد و در سخن آمد 
با صدایی که سخت لرزان بود :
” فعل مجهول ، فعل آن پدری است 
که دلم را ز درد پر خون کرد 
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت 
مادرم را ز خانه بیرون کرد 
شب دوش از گرسنگی تا صبح 
خواهر شیر خوار من نالید 
سوخت در تاب تب ، برادر من 
تا سحر در کنار من نالید 
در غم آن دو تن ، دو دیده من 
این یکی اشک بود و آن دگر خون بود 
مادرم را دگر نمی دانم 
که کجا رفت و حال او چون بود … “
گفت و نالید و آنچه باقی ماند 
هق هق گریه بود و ناله او 
شسته می شد به قطره های سرشک 
چهره همچو برگ لاله او 
ناله من به ناله اش آمیخت 
که : ” غلط بود آنچه من گفتم 
درس امروز ، قصه غم توست 
تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدری است 
که تو را بی گناه می سوزد 
آن حریق هوس بود که در او 
مادری بی پناه ، می سوزد … “


پیشنهاد مطالعه: بهترین و زیباترین اشعار عباس معروفی

شعر سیمین بهبهانی برای ایران

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده‌رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد

دریای مازنی‌ها بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه‌ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد


شعر دوباره می سازمت وطن سیمین بهبهانی

دوباره می‌سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویش

دوباره ، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم،
ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ی آنچنان خویش

کسی که « عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه ،
به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم
کنار نوباوگان خویش

حدیث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دمان خویش
دوباره می بخشی ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش.


پیشنهاد مطالعه: شعرهای جنجالی کارو

شعر عاشقانه دوستت می دارم (سیمین بهبهانی)

دوستت میدارم و بیهوده پنهان میکنم
خلق میدانند و من انکارایشان میکنم

عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید
از غم رسوا شدن سر درگریبان میکنم

دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان
کاین سیه کاری بهموی نقره افشان میکنم

سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببین
زیر چتر نسترنآتش فروزان میکنم

دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشق
این حباب ساده راسرپوش طوفان میکنم

این من و این دامن و این مستی آغوش تو
تا چه مستوری منآلوده دامان میکنم

دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای
نعمت وصل تورا اینگونه کفران میکنم

ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق
در وجودتخویش را چون قطره ویران میکنم

تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه
اشک شوقی نو به نو آویز مژگان میکنم

زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است
هرچه میخواهی بگو آن میکنم آن میکنم.


پیشنهاد مطالعه: اشعار نصرت رحمانی

یارب مرا یاری بده(سیمین بهبهانی)

یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم

از خنده‌های دلنشین، وز بوسه‌های آتشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم

بندی به پایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم

گوید: میفزا قهر خود، گویم: بکاهم مهر خود
گوید که: کمتر کن جفا، گویم که: بسیارش کنم

هر شامگه در خانه‌ای، چابک‌تر از پروانه‌ای
رقصم بر بیگانه‌ای، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه‌گون سوگندها بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم.


برگ پاییزم(اشعار سیمین بهبهانی)

برگ پاییزم، ز چشم باغبان افتاده ام
خوار در جولانـْگه ِ باد خزان افتاده ام
اشک ابرم کاینچنین بر خک ره غلتیده ام
واژگون بختم، ز چشم آسمان افتاده ام
قطره یی بر خامه ی تقدیر بودم – رو سیاه –
بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام
جای پای رهرو ِ عشقم، مرا نشناخت کس
بر جبین خک، بی نام و نشان افتاده ام
روزگاری شمع بودم، سوختم، افروختم
غرق اشک خود؟، کنون چون ریسمان افتاده ام
کوه پا برجا نِیم، سرگشته ام، آواره ام
پیش راه باد، چون ریگ روان اقتاده ام
شاخه ی سر درهمم، گر بر بلندی خفته ام
جفت خک ره، چون نقش سایبان افتاده ام.
استوارم سخت، چون زنجیر و، رسوا پیش خلق:
همچنان از این دهان در آن دهان افتاده ام
قطره یی بی رنگ بودم، نور عشق از من گذشت
بر سپهر نام، چون رنگین کمان افتاده ام
آه، سیمین، نغمه های سینه سوز عشق را
این زمان آموختندم کز زبان افتاده ام!

پیشنهاد مطالعه: اشعار بیژن الهی


تسکین(اشعار سیمین بهبهانی)

نیمه شب در بستر خاموش سرد
ناله کرد از رنج بی همبستری
سر ، میان هر دو دست خود فشرد
از غم تنهایی و بی همسری
رغبتی شیرین و طاقت سوز و تند
در دل آشفته اش بیدار شد
گرمی خون ، گونه اش را رنگ زد
روشنی ها پیش چشمش تار شد
آرزویی ، همچو نقشی نیمه رنگ
سر کشید و جان گرفت و زنده شد
شد زنی زیبا و شوخ و ناشناس
چهره اش در تیرگی تابنده شد
دیده اش در چهره ی زن خیره ماند
ره ، چه زیبا و چه مهر آمیز بود
چنگ بر دامان او زد بی شکیب
لیک رویایی خیال انگیز بود
در دل تاریک شب ، بازو گشود
وان خیال زنده را در بر گرفت
اشک شوقی پیش پای او فشاند
دامنش را بر دو چشم تر گرفت
بوسه زد بر چهره ی زیبای او
بوسه زد ،‌اما به دست خویش زد
خست با دندان لب او را ، ولی
بر لبان تشنه ی خود نیش زد
گرمی شب ، زوزه ی سگ های شهر
پرده ی رؤیای او را پاره کرد
سوزش جانکاه نیش پشه ها
درد بی درمان او را چاره کرد
نیم خیزی کرد و در بستر نشست
بر لبان خشک سیگاری نهاد
داور اندیشه ی مغشوش او
پیش او ، بنوشته ی مغشوش او
پیش او ، بنوشته طوماری نهاد
وندر آن طومار ، نام آن کسان
کز ستم ها کامرانی می کنند
دسترنج خلق می سوزند و ، خویش
فارغ از غم زندگانی می کنند
نام آنکس کز هوس هر شامگاه
در کنار آرد زنی یا دختری
روز ، کوشد تا شکار او شود
شام دیگر ،‌ دلفریب دیگری
او درین بستر به خود پیچید مگر
رغبتی سوزنده را تسکین دهد
وان دگر هر شب به فرمان هوس
نو عروسی تازه را کابین دهد
سردی ی تسکین جانفرسای او
چون غبار افتاد بر سیمای او
زیر این سردی ، به گرمی می گداخت
اخگری از کینه ی فردای او.


ای نازنین(اشعار سیمین بهبهانی)

ای نازنین !‌ نگاه روان پرور تو کو ؟

وان خندهٔ ز عشق پیام آور تو کو ؟

ای آسمان تیره که اینسان گرفته ای

بنما به من که ماه تو کو ؟ اختر تو کو ؟

ای سایه گستر سر من ،‌ ای همای عشق

از پا فتاده ای ز چه ؟ بال و پر تو کو ؟

ای دل که سوختی به بر جمع ، چون سپند

مجمر تو را کجا شد و خاکستر تو کو ؟

آخر نه جایگاه سرت بود سینه ام ؟

سر بر کدام سینه نهادی سر تو کو ؟

ناز از چه کرده ای ، چو نیازت به لطف ماست ؟

آخر بگو که یار ز من بهتر تو کو؟

سودای عشق بود و گذشتیم ما ز جان

اما گذشت این دل سوداگر تو کو ؟

صدها گره فتاده به زلف و به کار من

دست گره گشای نوازشگر تو کو ؟

سیمین !‌ درخت عشق شدی پاک سوختی

اما کسی نگفت که خاکستر تو کو ؟


نغمه ی روسپی(اشعار سیمین بهبهانی)

بده آن قوطی سرخاب مرا

تا زنم رنگ به بی رنگی ِ خویش

بده آن روغن ، تا تازه کنم

چهره پژمرده ز دلتنگی خویش

بده آن عطر که مشکین سازم

گیسوان را و بریزم بر دوش

بده آن جامه ی تنگم که کسان

تنگ گیرند مرا در آغوش

بده آن تور که عریانی را

در خَمَش جلوه دو چندان بخشم

هوس انگیزی و آشوبگری

به سر و سینه و پستان بخشم

بده آن جام که سرمست شوم

به سیه بختی خود خنده زنم :

 روی این چهره ی ناشاد غمین

چهره یی شاد و فریبنده زنم

وای از آن همنفس دیشب من-

چه روانکاه و توانفرسا بود

لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم :

کس ندیدم که چنین زیبا بود !

وان دگر همسر چندین شب پیش

او همان بود که بیمارم کرد :

آنچه پرداخت ، اگر صد می شد

درد ، زان بیشتر آزارم کرد .

پُر کس بی کسم و زین یاران

غمگساری و هواخواهی نیست

لاف دلجویی بسیار زنند

لیک جز لحظه ی کوتاهی نیست

نه مرا همسر و هم بالینی

که کشد دست وفا بر سر من

نه مرا کودکی و دلبندی

که برد زنگ غم از خاطر من

آه ، این کیست که در می کوبد ؟

همسر امشب من می آید !

وای، ای غم، ز دلم دست بکش

کاین زمان شادی او می باید !

لب من –  ای لب نیرنگ فروش –

بر غمم پرده یی از راز بکش !

تا مرا چند درم بیش دهند

خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش !


شعری به مناسبت روز جهانی زن(اشعار سیمین بهبهانی)

شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم

با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی خواهم

شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر

با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی خواهم

جز حق نمی توانم گفت، گر سر بریدنم باید

سر پیش می نهم وز مرگ پرهیختن نمی خواهم

ای مرد من زنم انسان، بر تارکم به کین توزی

گر تاج خار نگذاری گل ریختن نمی خواهم

با هفت رنگ ابریشم از عشق شال می بافم

این رشته های رنگین را بگسیختن نمی خواهم

هرلحظه آتشی در شهر افروختن نمی یارم

هر روز فتنه ای در دهر انگیختن نمی خواهم

این قافیت سبک تر گیر، جنگ و جنون و جهلت بس

این جمله گر تو می خواهی ای مرد من نمی خواهم.


گفتا که می بوسم تو را(اشعار سیمین بهبهانی)

گفتا که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتا ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری، او را ز سر وا می کنم

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم، آنرا گوارا می کنم

گفتا چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم.


بگذار که درحسرت دیدار بمیرم(اشعار سیمین بهبهانی)

بگذار که درحسرت دیدار بمیرم

درحسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذارکه چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم.


هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم(اشعار سیمین بهبهانی)

هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم

 امشب همه را چون سر زلف تو ، شکستم

فریاد زنان ،‌ ناله کنان عربده جویان

زنجیر ز پای دل دیوانه گسستم

 جز دل سیهی فتنه گری ، هیچ ندیدم

چندان که به چشمان سیاهت نگرستم

دوشیزه ی سرزنده ی عشق و هوسم را

 در گور نهفتم به عزایش بنشستم

 می خوردم و مستی ز حد افزودم و ، آنگاه

پیمان تو ببریدم و پیمانه شکستم

 عشقت ز دل خون شده ام دست نمی شست

 من کشتمش امروز بدین عذر که مستم

در پای کشم از سر آشفتگی وخشم

 روزی اگر افتد دل سخت تو به دستم.

پیشنهاد مطالعه: شاعران ایرانی


دل دیوانه ام ای دوست(اشعار سیمین بهبهانی)

دل دیوانه ام ای دوست! اگر یار تو می شد،

به خدا، تا دو جهان هست، وفادار تو می شد

دیگران بسته ی زنجیر تو هستند، چه سازم؟

ورنه دانی دل دیوانه گرفتار تو می شد

مژه، می زد به رخ زرد و غمینم رقم خون

تا سخن ساز غمت کلک گهربار تو می شد

من بر آن سینه ی محزون سر خود را ننهادم

که گرانبار ز غم بود و گران، بار تو می شد

به تسلای تو می رفت سخن ها به زبانم

دل بیمار مرا بین که پرستار تو می شد!

خوب شد! خوب شد ای شمع، که پروانه نداری

که غم سوختنش مایه ی آزار تو می شد

همچو خاتم به دهان می شدت انگشت ندامت

گر کسی، ای گهر پک! خریدار تو می شد

تا به آغوش من از تابش خورشید گریزی

کاش یک روز، تنم سایه ی دیوار تو می شد

تا گشایی دل تنگش به سرانگشت نوازش

کاش دلباخته سیمین، گره کار تو می شد!


هوای گریه با من(اشعار سیمین بهبهانی)

دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که‌تر کنم گلویی به یاد آشنا من

زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گوید به پاسخ که زنده‌ام چرا من

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته، ای دوست هوای گریه با من.


شوریده‌ی آزرده دل ِ بی سر و پا من

شوریده‌ی آزرده دل ِ بی سر و پا من

در شهر شما عاشق انگشت نما من

دیوانه‌تر از مردم دیوانه اگر هست

جانا، به خدا من… به خدا من… به خدا من

شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز

اما به در خانه‌ی عشق تو گدا من

یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو

یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من

ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!

آهوی گرفتار به زندان شما من

آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد

همراه به هر قافله چون بانگ درا، من

تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد

برداشته شب تا به سحر دست دعا من

سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود:

ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟


شمشیر من همین شعر است

شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی‌خواهم
با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی‌خواهم

شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر
با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی‌خواهم

جز حق نمی‌توانم گفت، گر سر بریدنم باید
سر پیش می‌نهم وز مرگ پرهیختن نمی‌خواهم

ای مرد من زنم انسان، بر تارکم به کین توزی
گر تاج خار نگذاری گل ریختن نمی‌خواهم

با هفت رنگ ابریشم از عشق شال می‌بافم
این رشته‌های رنگین را بگسیختن نمی‌خواهم

هرلحظه آتشی در شهر افروختن نمی یارم
هر روز فتنه‌ای در دهر انگیختن نمی‌خواهم

این قافیت سبک‌تر گیر، جنگ و جنون و جهلت بس
این جمله گر تو می‌خواهی ای مرد من نمی‌خواهم.


افسانه‌ی زندگی(اشعار سیمین بهبهانی)

همنفس، همنفس، مشو نزدیک
خنجرم،‌ آبداده از زهرم
اندکی دورتر!‌ که سر تا پا
کینه‌ام، خشم سرکشم، قهرم
لب منه بر لبم!‌ که همچون مار
نیش در کام خود نهان دارم
گره بغض و کینه یی خاموش
پشت این خنده در دهان دارم
سینه بر سینه‌ام منه!‌ که در آن
آتشی هست زیر خاکستر
ترسم آتش به جانت اندازم
سوزمت پای تا به سر یکسر
مهربانی امید داری و من
سرد و بی رحم همچو شمشیرم
مار زخمین به ضربت سنگم
ببر خونین ز ناوک تیرم
یادها دارم از گذشتهٔ خویش
یادهایی که قلب سرد مرا
کرده ویرانه یی ز کینه و خشم
که نهان کرده داغ و درد مرا
یاد دارم ز راه و رسم کهن
که دو ناساز را به هم پیوست
من شدم یادگار این پیوند
لیک چون رشته سست بود، گسست
خیرگی‌های مادر و پدرم
آن دو را فتنه در سرا افکند
کودکی بودم و مرا ناچار
گاه از این،‌گاه از آن، جدا افکند
کینه‌ها خفته گونه گونه بسی
در دل رنجدیدهٔ سردم
گاه از بهر نامرادی ی خویش
گه پی دوستان همدردم
کودکی هر چه بود زود گذشت
دیده‌ام باز شد به محنت خلق
دست شستم ز خویش و خاطر من
شد نهانخانهٔ محبت خلق
دیدم آن رنج‌ها که ملت من
می‌کشد روز و شب ز دشمن خویش
دیدم آن نخوت و غرور عجیب
که نیارد فرود، گردن خویش
دیدم آن قهرمان که چندین بار
زیر بار شکنجه رفت از هوش
لیک آرام و شادمان، جان داد
مهر نگشوده از لب خاموش
دیدم آن چهرهٔ مصمم سخت
از پس میله‌های سرد و سیاه
آه از آن آخرین ز لبخند
وای از آن واپسین ز دیده نگاه
دیدیم آن دوستان که جان دادند
زیر زنجیر، با هزار امید
دیدم آن دشمنان که رقصیدند
در عزای دلاوران شهید
همنفس، همنفس،‌ مشو نزدیک
خنجرم، آبداده زهرم
اندکی دورتر!‌ که سر تا پا
کینه‌ام،‌ خشم سرکشم، قهرم
خنجرم، خنجرم که تیزی خویش
بر دل خصم خیره بنشانم
آتشم، آتشم که آخر کار
خرمن جور را بسوزانم.


من با توام ای رفیق! (اشعار سیمین بهبهانی)

من با توام ای رفیق! با تو
همراه تو پیش می‌نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می‌زنم جام
من با توام ای رفیق! با تو
دیری است که با تو عهد بستم
همگام توام،‌ بکش به راهم
همپای توام، بگیر دستم
پیوند گذشته‌های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده‌ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده‌ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده‌ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری … نه!‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه‌ی سخت بی شکستی
زردی؟ نه!‌ سفید؟ نه!‌ سیه، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو، تو با منی هماهنگ.


ستاره دیده فروبست

ستاره دیده فروبست و آرمید بیا
شراب نور به رگ‌های شب دوید بیا

 ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا

 شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا

 ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصّه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

 به وقت مرگم اگر تازه می‌کنی دیدار
بهوش باش که هنگام آن رسید بیا

 به گام‌های کسان می‌برم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا

 نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

 امیدِ خاطر ِ سیمین ِ دل شکسته تویی
مرا مخواه از این بیش ناامید بیا.

5/5 - (1 امتیاز)

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا