یون فوسه (Jon Fosse؛ زادهٔ ۲۹ سپتامبر ۱۹۵۹) نمایش‌نامه‌نویس، و نویسنده اهل نروژ برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۲۳ است.

شاعران ایرانی

اشعار رهی معیری(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)

اشعار رهی معیری…..محمدحسن «بیوک» معیری (زادهٔ ۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ در تهران – درگذشتهٔ ۲۴ آبان ۱۳۴۷ در تهران) با تخلص رهی از غزلسرایان معاصر ایران و از ترانه‌سرایان و تصنیف‌سرایان به‌نام بود. از ترانه‌های سروده شده توسط وی می‌توان «شد خزان»، «شب جدایی»، «کاروان»، «مرغ حق»، «من از روز ازل» و «جوانی» را نام برد.

فهرست اشعار

خاطر بی‌آرزو از رنج یار آسوده است(اشعار رهی معیری)

خاطر بی‌آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی‌اختیار آسوده است
هرزه‌گردان از هوای نفس خود سرگشته‌اند
گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است
پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است
کج‌نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
هرکه دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
تا بود اشک روان از آتش غم باک نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی
صبحگاهان اختر شب‌زنده‌دار آسوده است


مردم از درد و نمی‌آیی به بالینم هنوز

مردم از درد و نمی‌آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می‌گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی‌گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل به دامن می‌فشاند اشک خونینم هنوز
گرچه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده‌لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

اشعار شهریار(زیباترین اشعار به همراه اشعار ترکی و ترجمه فارسی)


شب این سر گیسوی ندارد که تو داری

شب این سر گیسوی ندارد که تو داری
آغوش گل این بوی ندارد که تو داری
نرگس که فریبد دل صاحب‌نظران را
این چشم سخنگوی ندارد که تو داری
نیلوفر سیراب که افشانده سر زلف
این خرمن گیسوی ندارد که تو داری
پروانه که هردم ز گلی بوسه رباید
این طبع هوس‌جوی ندارد که تو داری
غیر از دل جان سخت رهی کز تو نیازرد
کس طاقت این خوی ندارد که تو داری


چون شفق گرچه مرا باده ز خون جگر است

چون شفق گرچه مرا باده ز خون جگر است
دل آزاده‌ام از صبح طربناک‌تر است
عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد
دل خالی ز محبت صدف بی‌گهر است
جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر
مگذر از باده مستانه که شب در گذر است
لب فروبسته‌ام از ناله و فریاد ولی
دل ماتم‌زده در سینه من نوحه‌گر است
گریه و خنده آهسته و پیوسته من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدگر است
داغ جان‌سوز من از خنده خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم‌انگیزتر است
خاک شیراز که سرمنزل عشق است و امید
قبله مردم صاحبدل و صاحب‌نظر است
سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی
همه گویند ولی گفته سعدی دگر است

شعارعارف قزوینی(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


ما نظر از خرقه‌پوشان بسته‌ایم(اشعار رهی معیری)

ما نظر از خرقه‌پوشان بسته‌ایم
دل به مهر باده‌نوشان بسته‌ایم
جان به کوی میْ‌فروشان داده‌ایم
در به روی خودفروشان بسته‌ایم
بحر طوفان‌زا دل پرجوش ماست
دیده از دریای جوشان بسته‌ایم
اشک غم در دل فرو ریزیم ما
راه بر سیل خروشان بسته‌ایم
برنخیزد ناله‌ای از ما رهی
عهد الفت با خموشان بسته‌ایم


شب یار من تب است و غم سینه‌سوز هم

شب یار من تب است و غم سینه‌سوز هم
تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم
ای اشک همتی که به کشت وجود من
آتش فکند آه و دل سینه‌سوز هم
گفتم: که با تو شمع طرب تابناک نیست
گفتا: که سیمگون مه گیتی‌فروز هم
گفتم: که بعد از آن همه دل‌ها که سوختی
کس می‌خورد فریب تو؟ گفتا: هنوز هم
ای غم مگر تو یار شوی ورنه با رهی
دل دشمن است و آن صنم دل‌فروز هم

(اشعار رهی معیری)


چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟

چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟
چو طاقت از دل بی‌تاب من گریزانی ؟
ز دیده‌ای که بود پاک‌تر ز شبنم صبح
چرا چو اشک من ای سیم‌تن گریزانی ؟
درون پیرهنت گر نهان کنیم چه سود ؟
نسیم صبحی و از پیرهن گریزانی
چو آب چشمه دلی پاک و نرم‌خو دارم
نه آتشم که ز آغوش من گریزانی
رهی نمی‌رمد آهوی وحشی از صیاد
بدین صفت که تو از خویشتن گریزانی

اشعار فرخی یزدی(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است(اشعار رهی معیری)

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است
ماییم جای دیگر و او جای دیگر است
چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست
جز چشم دل که محو تماشای دیگر است
این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است
وآن گوهر یگانه به دریای دیگر است
در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست
تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است
امروز می‌خوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است
گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده‌مرد را سر و سودای دیگر است
دیشب دلم به جلوه مستانه‌ای ربود
امشب پی ربودن دل‌های دیگر است
غمخانه‌ای‌ست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است


ما نقد عافیت به می ناب داده‌ایم

ما نقد عافیت به می ناب داده‌ایم
خار و خس وجود به سیلاب داده‌ایم
رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده‌ایم
آن شعله‌ایم کز نفس گرم سینه‌سوز
گرمی به آفتاب جهان‌تاب داده‌ایم
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده‌ایم
کامی نبرده‌ایم از آن سیم‌تن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده‌ایم

(اشعار رهی معیری)

اشعار خیام(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


مرغ خونین ترانه را مانم

مرغ خونین ترانه را مانم
صید بی‌آب و دانه را مانم
آتشینم ولیک بی‌اثرم
ناله عاشقانه را مانم
نه سرانجامی و نه آرامی
مرغ بی‌آشیانه را مانم
هدف تیر فتنه‌ام همه عمر
پای بر جا نشانه را مانم
با کسم در زمانه الفت نیست
که نه اهل زمانه را مانم
خاکساری بلند قدرم کرد
خاک آن آستانه را مانم
بگذرم زین کبود خیمه رهی
تیر آه شبانه را مانم


ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟(اشعار رهی معیری)

ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟
وی چشمه حیات لب نوش کیستی؟
از جلوهٔ تو سینه چو گل چاک شد مرا
ای خرمن شکوفه! بر و دوش کیستی؟
همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است
ای کوکب امید در آغوش کیستی؟
مهر منیر را نبود جامهٔ سیاه
ای آفتاب حسن سیه پوش کیستی؟
امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است
ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟
ما لاله‌سان ز داغ تو نوشیم خون دل
تو همچو گل حریف قدح‌نوش کیستی؟
ای عندلیب گلشن شعر و ادب رهی
نالان به یاد غنچه خاموش کیستی؟

اشعار پروین اعتصامی (مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


به گوش هم‌نفسان آتشین سرودم من

به گوش هم‌نفسان آتشین سرودم من
فغان مرغ شبم یا نوای عودم من؟
مرا ز چشم قبول آسمان نمی‌افکند
اگر چو اشک ز روشندلان نبودم من
مخور فریب محبت که دوستداران را
به روزگار سیه‌بختی آزمودم من
به باغبانی بی‌حاصلم بخند ای برق
که لاله کاشتم و خار و خس درودم من
نبود گوهر یک‌دانه‌ای در این دریا
وگرنه چون صدف آغوش می‌گشودم من
به آبروی قناعت قسم که روی نیاز
به خاکپای فرومایگان نسودم من
اگرچه رنگ شفق یافت دامنم از اشک
همان ستاره خندان لبم که بودم من
گیاه دشت جنون خرم از من است رهی
که از سرشک روان رشک زنده‌رودم من
به یاد فیضی و گلبانگ عاشقانه اوست
اگر ترانه مستانه‌ای سرودم من

(اشعار رهی معیری)


دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند
نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند
نه ز پای می‌نشیند نه قرار می‌پذیرد
دل آتشین من بین که به موج آب ماند
ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت
به سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند
نفس حیات بخشت به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند
نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند
رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند

اشعار پروین اعتصامی (مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی(اشعار رهی معیری)

اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی
خرم کند چمن را باران صبحگاهی
عمری ز مهرت ای مه شب تا سحر نخفتم
دعوی ز دیده من و ز اختران گواهی
چون زلف و عارض او چشمی ندیده هرگز
صبحی بدین سپیدی شامی بدان سیاهی
داغم چو لاله ای گل از درد من چه پرسی؟
مردم ز محنت ای غم از جان من چه خواهی؟
ای گریه در هلاکم هم عهد رنج و دردی
وی ناله در عذابم هم‌راز اشک و آهی
چندین رهی چه نالی از داغ بی‌نصیبی؟
در پای لاله‌رویان این بس که خاک راهی


رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز

رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز
غرق گل است بسترم از بوی او هنوز
دوران شب ز بخت سیاهم به سر رسید
نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز
از من رمید و جای به پهلوی غیر کرد
جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز
دردا که سوخت خار و خس آشیان ما
نگرفته خانه در چمن کوی او هنوز
روزی فکند یار نگاهی به سوی غیر
باز است چشم حسرت من سوی او هنوز
یک بار چون نسیم صبا بر چمن گذشت
می‌آید از بنفشه و گل بوی او هنوز
روزی که داد دل به گل روی او رهی
مسکین نبود باخبر از خوی او هنوز

(اشعار رهی معیری)


آن که سودازده چشم تو بوده است منم

آن که سودازده چشم تو بوده است منم
وآن که از هر مژه صد چشمه گشوده است منم
آن ز ره مانده سرگشته که ناسازی بخت
ره به سرمنزل وصلش ننموده است منم
آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش
آفرین گفته و دشنام شنوده است منم
آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی
وآن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم
ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک
آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم

اشعار یدالله رؤیایی(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


لاله داغدیده را مانم(اشعار رهی معیری)

لاله داغدیده را مانم
کشت آفت رسیده را مانم
دست تقدیر از تو دورم کرد
گل از شاخ چیده را مانم
نتوان بر گرفتنم از خاک
اشک از رخ چکیده را مانم
پیش خوبانم اعتباری نیست
جنس ارزان خریده را مانم
برق آفت در انتظار من است
سبزه نو دمیده را مانم
تو غزال رمیده را مانی
من کمان خمیده را مانم
به من افتادگی صفا بخشید
سایه آرمیده را مانم
در نهادم سیاهکاری نیست
پرتو افشان سپیده را مانم
گفتمش ای پری که را مانی؟
گفت : بخت رمیده را مانم
دلم از داغ او گداخت رهی
لاله داغدیده را مانم


چون زلف توام جانا در عین پریشانی

چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی‌سروسامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی‌بینی دردی که نمی‌دانی
دل با من و جان بی‌تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی‌جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

(اشعار رهی معیری)

اشعار سپانلو(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار محمد علی سپانلو)


اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام(اشعار رهی معیری)

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام
خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام
چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام
من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام
از جام عافیت می نابی نخورده‌ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده‌ام
گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام


ساقی بده پیمانه‌ای زآن می که بی‌خویشم کند

ساقی بده پیمانه‌ای زآن می که بی‌خویشم کند
بر حسن شورانگیز تو عاشق‌تر از پیشم کند
زان می که در شب‌های غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می‌خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بداندیشم کند

(اشعار رهی معیری)

اشعار حسین منزوی(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


با دل روشن در این ظلمت‌سرا افتاده‌ام

با دل روشن در این ظلمت‌سرا افتاده‌ام
نور مهتابم که در ویرانه‌ها افتاده‌ام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟
تیره‌بختی بین کجا بودم کجا افتاده‌ام
جای در بستان‌سرای عشق می‌باید مرا
عندلیبم از چه در ماتم‌سرا افتاده‌ام
پایمال مردمم از نارسایی‌های بخت
سبزهٔ بی‌طالعم در زیر پا افتاده‌ام
خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی‌قدرم ز چشم آشنا افتاده‌ام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟
برگ خشکم در کف باد صبا افتاده‌ام
بر من ای صاحبدلان رحمی که از غم‌های عشق
تا جدا افتاده‌ام از دل جدا افتاده‌ام
لب فرو بستم رهی بی‌روی گلچین و امیر
در فراق هم‌نوایان از نوا افتاده‌ام

(اشعار رهی معیری)


نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لب‌های من آهی
نه جان بی‌نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی‌فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی

اشعار حمید مصدق(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پیچیده‌ام(اشعار رهی معیری)

نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پیچیده‌ام
شاخه تاکم به گرد خویشتن پیچیده‌ام
گرچه خاموشم ولی آهم به گردون می‌رود
دود شمع کشته‌ام در انجمن پیچیده‌ام
می‌دهم مستی به دل‌ها گرچه مستورم ز چشم
بوی آغوش بهارم در چمن پیچیده‌ام
جای دل در سینه صد پاره دارم آتشی
شعله را چون گل درون پیرهن پیچیده‌ام
نازک‌اندامی بود امشب در آغوشم رهی
همچو نیلوفر به شاخ نسترن پیچیده‌ام


همچو نی می‌نالم از سودای دل

همچو نی می‌نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ ناپیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بس که طوفان‌زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلندآوازه‌ایم
نامور شد هرکه شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواری‌های دل

(اشعار رهی معیری)

مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار احمدرضا احمدی


خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی
من از دلبستگی‌های تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی
به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم
تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را
بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند
میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی‌ها به ترک جان توانایی

(اشعار رهی معیری)


تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست
مرا ز بادهٔ نوشین نمی‌گشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست
به سردمهری باد خزان نباید و هست
به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

(اشعار رهی معیری)

اشعار حسین پناهی(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
وآنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوش‌تر بود در پردهٔ وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون‌سای را اندیشه از سیلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته‌ایم
ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی‌ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوهٔ صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دل‌گشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می‌جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی‌پایاب نیست


با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه‌ام(اشعار رهی معیری)

با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه‌ام
در میان آشنایانم ولی بیگانه‌ام
از سبک روحی گران آیم به طبع روزگار
در سرای اهل ماتم خندهٔ مستانه‌ام
نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی
گر چه بحر مردمی را گوهر یکدانه‌ام
از چو من آزاده‌ای الفت بریدن سهل نیست
می‌رود با چشم گریان سیل از ویرانه‌ام
آفتاب آهسته بگذارد در این غمخانه پای
تا مبادا چون حباب از هم بریزد خانه‌ام
بار خاطر نیستم روشندلان را چون غبار
بر بساط سبزه و گل سایهٔ پروانه‌ام
گرمی دلها بود از ناله جانسوز من
خندهٔ گلها بود از گریهٔ مستانه‌ام
هم عنانم با صبا سرگشته‌ام سرگشته‌ام
همزبانم با پری دیوانه‌ام دیوانه‌ام
مشت خاکی چیست تا راه مرا بندد رهی ؟
گرد از گردون برآرد همت مردانه‌ام

مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار فروغ فرخزاد


در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟

در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟
مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است؟
بادهٔ روشن دمی از دست ساقی دور نیست
ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است
خفته از مستی به دامان ترم آن لاله‌روی
برق از گرمی در آغوش سحاب افتاده است
در هوای مردمی از کید مردم سوختیم
در دل ما آتش از موج سراب افتاده است
طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید
از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است
آسمان در حیرت از بالانشینی‌های ماست
بحر در اندیشه از کار حباب افتاده است
گوشهٔ عزلت بود سرمنزل عزت رهی
گنج گوهر بین که در کنج خراب افتاده است

(اشعار رهی معیری)


نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
وگر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم
نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بی‌دردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم
چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می‌ریزد
من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم
ز شادی‌ها گریزم در پناه نامرادی‌ها
به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم
چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری
تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم
به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد
اگر پیمانهٔ عیشی در این ماتم‌سرا خواهم
نیابد تا نشان از خاک من آیینه‌رخساری
رهی خاکستر خود را هم‌آغوش صبا خواهم

(اشعار رهی معیری)

گلچینی از زیباترین اشعار سیمین بهبهانی


تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمین‌تن من

تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمین‌تن من
هر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من
جانا رخم زرد خواهی جانم پر از درد خواهی
دانم چه‌ها کرد خواهی ای شعله با خرمن من
بنشین چو گل در کنارم تا بشکفد گل ز خارم
ای روی تو لاله‌زارم وی موی تو سوسن من
ای جان و دل مسکن تو خون گریم از رفتن تو
دست من و دامن تو اشک غم و دامن من
من کیستم بی‌نوایی با درد و غم آشنایی
هر لحظه گردد بلایی چون سایه پیر امن من
قسمت اگر زهر اگر مل بالین اگر خار اگر گل
غمگین نباشم که باشد کوی رضا مسکن من
گر باد صرصر غباری انگیزد از هر کناری
گرد کدورت نگیرد آیینهٔ روشن من
تا عشق و رندیست کیشم یکسان بود نوش و نیشم
من دشمن جان خویشم گر او بود دشمن من
ملک جهان تنگنایی با عرصه همت ما
خلد برین خار زاری با ساحت گلشن من
پیرایه خاک و آبم روشنگر آفتابم
گنجم ولی در خرابم ویرانه من تن من
ای گریه دل را صفا ده رنگی به رخسار ما ده
خاکم به باد فنا ده ای سیل بنیان کن من
وی مرغ شب همرهی کن زاری به حال رهی کن
تا بر دلم رحمت آرد صیاد صیدافکن من

(اشعار رهی معیری)

اشعار عباس معروفی(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم(اشعار رهی معیری)

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

گلچین اشعار کارو + شعرهای جنجالی کارو


بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنی‌ها کرد با من در لباس دوستی
کوه پابرجا گمان می‌کردمش دردا که بود
از حبابی سست‌بنیان‌تر اساس دوستی
بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی
جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیدهٔ حق‌ناشناس دوستی
دشمن خویشی رهی کز دوستداران دوروی
دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی

(اشعار رهی معیری)


عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است
هرکه از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است
چرخ غارت‌پیشه را با بی‌نوایان کار نیست
غنچه پژمرده از تاراج گلچین فارغ است
شور عشق تازه‌ای دارد مگر دل؟ کاین چنین
خاطرم امروز از غم‌های دیرین فارغ است
خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیست
گر به تلخی جان دهد فرهاد شیرین فارغ است
هر نفس در باغ طبعم لاله‌ای روید رهی
نغمه‌سنجان را دل از گل‌های رنگین فارغ است

مجموعه ای از بهترین اشعار نصرت رحمانی


چون شمع نیمه‌جان به هوای تو سوختیم(اشعار رهی معیری)

چون شمع نیمه‌جان به هوای تو سوختیم
با گریه ساختیم و به پای تو سوختیم
اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم
عمری که سوختیم برای تو سوختیم
پروانه سوخت یک شب و آسود جان او
ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم
دیشب که یار انجمن‌افروز غیر بود
ای شمع تا سپیده به جای تو سوختیم
کوتاه کن حکایت شب‌های غم رهی
کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم

مجموعه ای از بهترین اشعار بیژن الهی


رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم
چون آهوی رمیده ز وحشت‌سرای شهر
رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم
ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست
این شوخ‌دیده را به مسیحا گذاشتیم
بالای هفت پردهٔ نیلی است جای ما
پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم
ما را بس است جلوه‌گه شاهدان قدس
دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم
کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات
تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم
شاهد که سرکشی نکند دل‌فریب نیست
فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم
در جستجوی یار دل‌آزار کس نبود
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم
ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست
بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم
صد غنچهٔ دل از نفس ما شکفته شد
هرجا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم
ما شکوه از کشاکش دوران نمی‌کنیم
موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم
از ما به روزگار حدیث وفا بس است
نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم
بودیم شمع محفل روشندلان رهی
رفتیم و داغ خویش به دل‌ها گذاشتیم

(اشعار رهی معیری)

مجموعه ای از بهترین اشعار شمس لنگرودی


زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
لاله بزم‌آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست
می‌کند هر قطره اشکی ز داغی داستان
گرچه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست
آنچنان دور از لبش بگداختم کز تاب درد
چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست
من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست
تکیه بر تاب و توان کم کن که در میدانِ عشق
آن ز پا افتاده‌ای وین ناتوانی بیش نیست
قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان
آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست
هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک
سربه‌سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست
ای گل از خون رهی پروا چه داری؟ کان ضعیف
پر شکسته طایر بی‌آشیانی بیش نیست

(اشعار رهی معیری)


سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید

سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید
به ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید
ز تیغ بازی گردون هواپرستان را
نفس برید ولی رشته هوس نبرید
چو مفلسی که به دنبال کیمیا گردد
جهان بگشتم و آزاده‌ای نگشت پدید
اگر نمی‌طلبی رنج ناامیدی را
ز دوستان و عزیزان مدار چشم امید
طمع به خاک فرو می‌برد حریصان را
ز حرص بر سر قارون رسید آنچه رسید
درود بر دل من باد کز ستم‌کیشان
ستم کشید ولی بار منتی نکشید
ز گرد حادثه روشندلان چه غم دارند
غبار تیره چه نقصان دهد به صبح سپید؟
نه هرکه نظم دهد دفتری نظیر من است
که تابناک‌تر از خود نمی‌تواند دید
ز چشمه گوهر غلتان کجا پدید آید؟
نه هرکه ساز کند نغمه‌ای بود ناهید
از آن شبی که رهی دید صبح روی تو را
شبی نرفت که چون صبح جامه‌ای ندرید

(اشعار رهی معیری)

اشعار محمود درویش(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


منع خویش از گریه و زاری نمی‌آید ز من

منع خویش از گریه و زاری نمی‌آید ز من
طفل اشکم خویشتن‌داری نمی‌آید ز من
با گل و خار جهان یک‌رنگم از روشندلی
صبح سیمینم سیه‌کاری نمی‌آید ز من
آتشی بویی ز دلجویی نمی‌آید ز تو
چشمه‌ام کاری به جز زاری نمی‌آید ز من
ای دل رنجور از من چشم همدردی مدار
خسته دردم پرستاری نمی‌آید ز من
امشب از من نکته موزون چه می‌جویی رهی
شمع خاموشم گهرباری نمی‌آید ز من

(اشعار رهی معیری)


ساختم با آتش دل لاله‌زاری شد مرا(اشعار رهی معیری)

ساختم با آتش دل لاله‌زاری شد مرا
سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا
سینه را چون گل زدم چاک اول از بی‌طاقتی
آخر از زندان تن راه فراری شد مرا
نیکخویی پیشه کن تا از بدی ایمن شوی
کینه از دشمن بریدم دوستداری شد مرا
هر چراغی در ره گمگشته‌ای افروختم
در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا
دل به داغ عشق خوش کردم گل از خارم دمید
خو گرفتم با غم دل غمگساری شد مرا
گوهر تنهایی از فیض جنون دارم به دست
گوشهٔ ویرانه گنج شاهواری شد مرا
کج‌نهادان را ز کس باور نیاید حرف راست
عیب خود بی‌پرده گفتم پرده‌داری شد مرا
پیش پیکان بلا سنگ مزارم شد سپهر
جا به صحرای عدم کردم حصاری شد مرا
چون نسوزم شمع‌سان؟ کز داغ محرومی رهی
بر جگر هر شعله آهی شراری شد مرا

اشعار نزار قبانی(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویش

به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویش
به دست برق سپردیم آشیانهٔ خویش
مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا
همین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش
به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را
به دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش
مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا
به ناله سحر و گریه شبانهٔ خویش
ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر
چو گل نهد سر و مستی کند بهانهٔ خویش
رهی به ناله دهی چند دردسر ما را؟
بمیر از غم و کوتاه کن فسانهٔ خویش

(اشعار رهی معیری)


دگر ز جان من ای سیم‌بر چه می‌خواهی؟

دگر ز جان من ای سیم‌بر چه می‌خواهی؟
ربوده‌ای دل زارم دگر چه می‌خواهی؟
مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم
ز صید طایر بی بال و پر چه می‌خواهی؟
اثر ز ناله خونین‌دلان گریزان است
ز ناله‌ای دل خونین اثر چه می‌خواهی؟
به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش
به خنده گفت از این رهگذر چه می‌خواهی؟
نهاده‌ام سر تسلیم زیر شمشیرت
بیار بر سرم ای عشق هرچه می‌خواهی
کنون که بی‌هنرانند کعبه دل خلق
چو کعبه حرمت اهل هنر چه می‌خواهی؟
به غیر آن که بیفتد ز چشم‌ها چون اشک
به جلوه‌گاه خزف از گهر چه می‌خواهی؟
رهی چه می‌طلبی نظم آبدار از من؟
به خشکسال ادب شعر تر چه می‌خواهی؟

(اشعار رهی معیری)

اشعار تاگور(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار رابیندرانات تاگور)


بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام(اشعار رهی معیری)

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام
تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام
چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام
یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام

(اشعار رهی معیری)


تو سوز آه من ای مرغ شب چه می‌دانی؟

تو سوز آه من ای مرغ شب چه می‌دانی؟
ندیده‌ای شب من تاب و تب چه می‌دانی؟
به من گذار که لب بر لبش نهم ای جام
تو قدر بوسه آن نوش لب چه می‌دانی؟
چو شمع و گل شب و روزت به خنده می‌گذرد
تو گریه سحر و آه شب چه می‌دانی؟
بلای هجر ز هر درد جانگدازتر است
ندیده داغ جدایی تعب چه می‌دانی؟
رهی به محفل عشرت به نغمه لب مگشای
تو دل‌شکسته نوای طرب چه می‌دانی؟

(اشعار رهی معیری)

اشعار آدونیس (مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی(اشعار رهی معیری)

دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی
چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی
به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما
من و دل همان که بودیم و تو آن نه‌ای که بودی
من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی
ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم
نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی
چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری
خجل از تو چشمه‌ای چشم رهی که زنده‌رودی


بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست

بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست
سرو چمنم شکوه‌ای از خار و خسم نیست
از کوی تو بی‌ناله و فریاد گذشتم
چون قافله عمر نوای جرسم نیست
افسرده‌ترم از نفس باد خزانی
کآن نوگل خندان نفسی هم‌نفسم نیست
صیاد ز پیش آید و گرگ اجل از پی
آن صید ضعیفم که ره پیش و پسم نیست
بی‌حاصلی و خواری من بین که در این باغ
چون خار به دامان گلی دسترسم نیست
از تنگدلی پاس دل تنگ ندارم
چندان کشم اندوه که اندوه کسم نیست
امشب رهی از میکده بیرون ننهم پای
آزرده دردم دو سه پیمانه بسم نیست

(اشعار رهی معیری)

اشعار ناظم حکمت(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای(اشعار رهی معیری)

من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای
چون کوهسار پای به دامن کشیده‌ای
از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای
وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای
چون شام بی رخ تو به ماتم نشسته‌ای
چون صبح از غم تو گریبان دریده‌ای
سر کن نوای عشق که از های و هوی عقل
آزرده ام چو گوش نصیحت شنیده‌ای
رفت از قفای او دل از خود رمیده ام
بی تاب تر ز اشک به دامن دویده‌ای
ما را چو گردباد ز راحت نصیب نیست
راحت کجا و خاطر ناآرمیده‌ای
بیچاره‌ای که چاره طلب می کند ز خلق
دارد امید میوه ز شاخ بریده‌ای
از بس که خون فرو چکد از تیغ آسمان
ماند شفق به دامن در خون کشیده‌ای
با جان تابناک ز محنت سرای خاک
رفتیم همچو قطرهٔ اشکی ز دیده‌ای
دردی که بهر جان رهی آفریده‌اند
یا رب مباد قسمت هیچ آفریده‌ای

اشعار امیلی دیکنسون(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


ستاره شعله‌ای از جان دردمند من است

ستاره شعله‌ای از جان دردمند من است
سپهر آیتی از همت بلند من است
به چشم اهل نظر صبح روشنم زآن روی
که تازه‌رویی عالم ز نوشخند من است
چگونه راز دلم همچو نی نهان ماند؟
که داغ عشق تو پیدا ز بند بند من است
در آتش از دل آزاده‌ام ولی غم نیست
پسند خاطر آزادگان پسند من است
رهی به مشت غباری چه التفات کنم؟
که آفتاب جهان‌تاب در کمند من است

(اشعار رهی معیری)

مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار هرتا مولر


نسیم عشق ز کوی هوس نمی‌آید

نسیم عشق ز کوی هوس نمی‌آید
چرا که بوی گل از خار و خس نمی‌آید
ز نارسایی فریاد آتشین فریاد
که سوخت سینه و فریادرس نمی‌آید
به رهگذار طلب آبروی خویش مریز
که همچو اشک روان باز پس نمی‌آید
ز آشنایی مردم رمیده ایم رهی
که بوی مردمی از هیچ کس نمی‌آید

(اشعار رهی معیری)


ندانم کان مه نامهربان، یادم کند یا نه؟

ندانم کان مه نامهربان، یادم کند یا نه؟
فریب‌انگیز من، با وعده‌ای شادم کند یا نه؟
خرابم آنچنان، کز باده هم تسکین نمی‌یابم
لب گرمی شود پیدا، که آبادم کند یا نه؟
صبا از من پیامی ده، به آن صیاد سنگین دل
که تا گل در چمن باقی است، آزادم کند یا نه؟
من از یاد عزیزان، یک نفس غافل نیم اما
نمی‌دانم که بعد از این، کسی یادم کند یا نه؟
رهی، از ناله‌ام خون می‌چکد اما نمی‌دانم
که آن بیدادگر، گوشی به فریادم کند یا نه؟

(اشعار رهی معیری)


عزم وداع کرد جوانی به روستای(اشعار رهی معیری)

عزم وداع کرد جوانی به روستای
در تیره شامی از بر خورشید طلعتی
طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر
همچون حباب در دل دریای ظلمتی
زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای
ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی
در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه
ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی
لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت باک
دریادلان ز موج ندارند دهشتی
برخاست تا برون بنهد پای زآن سرای
کاو را دگر نبود مجال اقامتی
سرو روان چو عزم جوان استوار دید
افراخت قامتی که عیان شد قیامتی
بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویش
چون مفلس گرسنه به خوان ضیافتی
با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاق
بی آنکه از زبان بکشد بار منتی
چون گوهری که غلتد بر صفحه‌ای ز سیم
غلتان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی
زآن قطره سرشک فروماند پای مرد
یکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی
آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست
گفتی میان آتش و آب است الفتی
این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشت
چندان اثر که قطرهٔ اشک محبتی

شعار ویسلاوا شیمبورسکا(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


سحر به دامن کهسار، لاله گفت به سنگ

سحر به دامن کهسار، لاله گفت به سنگ
ز رنگ و بوی جوانی، چه بود حاصل ما؟
به درد و داغ در این گوشه سوختیم و نبود
کسی که برزند آبی بر آتش دل ما
نه سرو بر سرم افراشت سایبان روزی
نه عندلیب، شبی نغمه زد به محفل ما
نه چشمی از رخ رنگین ما نصیبی یافت
نه چشمه، آینه بنهاد در مقابل ما
در این بهار که جمعند شاهدان چمن
قضا فکند به دامان کوه منزل ما
به خیره، چهره برافروختیم و پژمردیم
ندیده رهگذری، جلوه شمایل ما
ز حرف لاله برآشفت سنگ خاره و گفت:
که ای مصاحب خودبین و یار غافل ما
به شکر کوش، گر از ورطه بلا دوریم
که نیست ره غم و اندوه را به ساحل ما
از آن گروه منافق که خصم یکدگرند
گشوده کی شود ای دوست، عقده دل ما
چو خار طعنه مزن، گر نه هم‌نشین گلی
که هم‌نشین من و توست بخت مقبل ما
به گوشه‌گیری، مجموع باش و دم درکش
کز اجتماع، پراکندگی‌ست حاصل ما

(اشعار رهی معیری)

 اشعار ایلهان برک(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


زنده باد آن کس که هست از جان هوادار وطن

زنده باد آن کس که هست از جان هوادار وطن
هم وطن غمخوار او هم اوست غمخوار وطن
دکتری فهمیده باید دست در درمان زند
تا ز نو بهبود یابد حال بیمار وطن
هرکه دور از میهن خود در دیار غربت است
از برایش سرمه چشم است دیدار وطن
تا خس و خار خیانت را نسازی ریشه کن
کی مصفا می‌شود بهر تو گلزار وطن
پیکر مام وطن دانی چرا خم گشته است
زان که مشتی اجنبی خواهند، سربار وطن
به که در فکر وطن، باشیم و فکر کار او
پیش از آن کز دست‌ها بیرون رود کار وطن

(اشعار رهی معیری)

5/5 - (1 امتیاز)

دنیای ادبیات

دنیای ادبیات دریچه ای ست رو به شعر و فرهنگ و ادب ایران و جهان. برای آشنایی با آثار مکتوب و غیر مکتوب نویسندگان و شاعران، همراه دنیای ادبیات باشید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا