شاعران ایرانی

مجموعه ای از بهترین اشعار نصرت رحمانی

اینجا به مجموعه ای از بهترین اشعار نصرت رحمانی دسترسی خواهید داشت.نصرت رحمانی (زاده ۱۰ اسفند ۱۳۰۸ در تهران – درگذشته ۲۷ خرداد ۱۳۷۹ در رشت، یکی از شاعران معاصر نوگرا اهل ایران بود.او در ۲۷ خرداد ۱۳۷۹ در رشت درگذشت و در قبرستان سلیمان‌داراب در نزدیکی رشت به خاک سپرده شد.

بهترین اشعار نصرت رحمانی

عصر جمعه ی پائیز(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

و آفتاب خسته ی بیمار
از غرب می وزید
پائیز بود
عصر جمعه ی پائیز

له له زنان
عطش زده
آواره
بادِ هار
یک تکه روزنامه یِ چربِ مچاله را
در انتهایِ کوچه یِ بن بست
با خشم می جوید

تا دور دیدِ من
اندوهبار غباری گس
درهم دویده بود

قلبم نمی تپید
و باورم به تهنیتِ مرگ
شعری سروده بود

من مرده بودم
رگ هایم
این تسمه های تیره یِ پولادین
بر گِرد لاشه ام
پیچیده بود

من مُرده بودم
قلبم
در پشتِ میله هایِ زندان سینه ام
از یاد رفته بود
اما هنوز خاطره ای در عمیقِ من
فریاد می کشید

روئیده بود
در بی نهایتِ احساسم
دهلیزی
متروک
مه گرفته
و خاموش
فریادِ گام هایِ زنی
چون قطره هایِ آب
از دور ، دور ، دور ذهن
در گوش من چکید
لب تشنه می دویدم سوی طنینِ گام
اما
تداومِ فریادِ گام ها
از انتهای دیگرِ دهلیز
در گوش می چکید
 تک تک
چک چک
چه شیونی ، چه طنینی

برگِ چنارِ خشکی از شاخه دور شد
چرخید در فضا
در زیرِ پای خسته ی من له شد
آیا
دست بریده ی مردی بود  
لب ریزِ التماس ؟
فریاد استخوان هایش برخاست
جرق
آه

و آفتاب خسته ی بیمار
از غروب می وزید
پائیز بود
عصر جمعه ی پائیز

نصرت رحمانی


رسالت بیگانه‌گی ما(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

و شب‌هنگام
چون جرم سایه‌ها
در هرم تیرگی
تبخیر می‌شدیم

در پرسه‌های شبان‌گاهی
بر جاده‌های پرت مه‌آلود
چون برگ‌های مرده‌ی پاییز
دنبال یک‌دیگر
زنجیر می‌شدیم
در زیر پای ره‌گذر مست لحظه‌ها
تسلیم می‌شدیم، لگدکوب می‌شدیم
نابود می‌شدیم.

با اشک‌های‌مان
تهمت به جاودانه‌گی درد می‌زدیم
با دردهای‌مان
بهتان به عشق
بیگانه‌گی رسالت ما بود.


پیشنهاد مطالعه: بهترین اشعار بیژن الهی

گفتم : بمان و نماندی
رفتی بالای بام آرزوهای من نشستی
 و پایین نیامدی
گفتم نردبان ترانه تنها سه پله دارد
سکوت
و صعود
و سقوط
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم ، هی افتادم
هی بالا رفتم ، هی افتادم
تو می دانستی
که من از تنهایی و تاریکی می ترسم
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم
نوشتم ، نوشتم

نصرت رحمانی


اي دوست

درازناي شب اندوهان را

از من بپرس

كه در كوچه عاشقان تا سحرگاه

رقصيده ام

و طول راه جدايي را

از شيون عبث گام هاي من

بر سنگفرش حوصله ي راه

كه همپاي بادها

در شهر و كوه و دشت

به دنبال بوي تو

گرديده ام

و ساعت خود را

با كهنه ساعت متروك برج شهر

ميزان نموده ام

اي نازنين

اندوه اگر كه پنجه به قلبت زد

تاري ز موي سپيدم

در عود سوز بيفكن

تا عشق را بر آستانه درگاه بنگري


((نصرت رحمانی))


با من مبار که خونم(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

با این‌که یاس در رکاب من
و کینه یار توست
همدرد ، من را خموش کن
من را فریب ده
با من بگوی که در این فراخناک
یک مرد زمزمه خواهد کرد
در انزوای خویش که آن‌ها
در قحط سالی شوم
با عشق زیستند
و با شمشیر
بر خاک ریختند
ای وای ، اگر بهار نیاید
ای وای ، اگر که ابر نبارد
من را فریب باش
آرام کن
با من مبار که خونم
ای پاک ، ‌ای شریف
همدرد ، هم سرشت

نصرت رحمانی


آتشی بودم و سوزاندم و بر باد شدم

تیشه گردیدم و تاج سر فرهاد شدم

ناله‌ها زیر لبانم شده زندانی شرم

ترسم آن روز کشم آه که فریاد شدم

سینه‌ام گشته بهشتی ز گل وحشی عشق

ای خداوند به خشم آی که شداد شدم

من همان صید ضعیفم که به دام افکندی

ناز من بود و نیاز تو که صیاد شدم

باز طوفان می از مهلکه‌ام برد برون

در خرابات شدم معتکف ، آباد شدم

از رقیبان نهراسم که غروری سر و پا

طعنه بیهوده مزن من دگر استاد شدم

دردم این بود غزالم غزلی می‌خواهد

غزلی ساختم از درد و غم آزاد شدم


((نصرت رحمانی))


پیشنهاد مطالعه: بهترین اشعار شمس لنگرودی

در عطر عشق(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

و آب بود که می‌رفت
کوچه خلوت بود.

صدای قلب تو آری،
صدای قلب تو پاشید بر در و دیوار
و عطر سوختن اشک و عشق و شرم و شتاب
میان بندبند کهنه‌ی دیوار آجری گُم شد.

فضای کوچه‌ی میعاد
طنین خاطره‌ی ضربه‌های گام تو را
به ذهن منجمد سنگ‌فرش امانت داد.
و آب بود که می‌رفت…

ثقیل می‌آید. چرا؟
که سنگ کوچه‌ی بی‌انتظار اگر بودی
سخن روال دگر داشت.

به آب بوسه زدی
خنده در شکاف لب‌ات آب گشت،
جاری گشت.
چه می‌توانم گفت؟ ـ دوباره پرسیدم ـ
سکوت!

سکوت درمان نیست.
اگر نهفتن درد التیام واهی بود
لبان خسته‌ی من قفل آهنین می‌شد.
و آب بود که می‌رفت…

باد می‌آمد.
شکوفه‌ی لب‌خند
کنار جلوی لبان‌ات
خموش می‌پژمرد.

چه کوچه خلوت بود…


پایان(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

جای هر بوسه شده زخمی
گونی رسته به هر راهی
نه سرشکی ز دل ابری
نه صدای ز ته چاهی
چه شد آن جام که هر شام به گردش بود
چه شد آن نغمه که آن مست در این کو خواند
چه شد آن سایه که رقصید براین دیوار
چه شد آن پای که جایش دم درگه ماند
مرد نی زن به کجا رفت و چه شد آهنگ ؟
که زمین کوفت چنین نی را ؟
که به میخانه غبار سیهی پاشید ؟
که به کین ریخت بدر جام پر از می را ؟
وای یم روز در این خانه زنی می زیست
موی او دود صفت ، خفته به پیشانی
که بر او دست بیازید ؟ کجا بگریخت ؟
که بیاموخت به من رسم پریشانی
جای هر بوسه بهر گونه شد زخمی
جای هر گل گونی رسته به هر راهی
نه سرشکی که ببارد ز دل ابری
نه صدایی که براید ز ته چاهی
همه جا سینه تهی از عشق
همه جا گریه درون چشم
همه جا شور بدور از سر
همه جا مشت گره از خشم
شعر من بود که ورد لب هر کس بود
جای من بود بهر دست و بهر شانه
خانه ام بود چو میعادگاه عشاق
چه شد آخر که رمیدند از این خانه
همه جا تاریک
همه دلها سنگ
همه لبها سرد
همه جا بی رنگ

نصرت رحمانی


خودکار بیک من

وقتی میان بالش انگشت

آرام می‌گرفت

انگار خون ز صاحب خود وام می‌گرفت

هی می‌نوشت

هی می‌نوشت

هی…

گویی کلاف دار خودش را

هی… می‌سرشت

هی می‌سرشت

هی…

به پهن دشت صفحه‌ی کاغذ

گردن‌کشی میانه‌ی میدان بود

از سلطه در گریز

و با سریر سلطنت سنگ در ستیز

و با سلیطه‌های سیاست

چنگی خشن به خِفت گریبان بود

خودکار بیک من چون سمندی

در زیر گردن ران سرانگشت‌های من

می‌تاخت

می‌شتافت

هی شعر می‌سرود

هی شعر

هی…هات…

راه میان‌بُری

از شام تیره بر صبحگاهِ تابان بود

کوته کنم فسانه به یک پاره‌ی سخن

آئینه‌دار عصمت انسان بود

باری بسیار می‌سرود

از بود ، از نبود

از پودهای تار ، از تارهای پود

آنقدر او سرود که دیگر

در مغز _یعنی که در رگش_ خونی به جا نبود

از من یعنی ز صاحبش سریع‌تر تمام شد و این بنا نبود

ققنوس‌وار

وقتی که بر زیر شعله‌های شعر

می‌گستراند بال

چونان لهیب بر پرده‌ی حریر قلمکار

گُر می‌کشید

گر می‌کشید

گر

باشد که ابر دیده‌ی من موید

شاید ز رنج کوهکن روی پرده‌ها

افسانه‌های دگر گوید

امروز خودکار بیک من

جز لوله‌ای تهی بجای نمانده است

و با آن

هی می‌کشم

خطی ز دود یشم بر مرمر روان

روزان من شبان

روزان من شبان


((نصرت رحمانی))


پیشنهاد مطالعه: بهترین اشعار غلامرضا بروسان

میعاد در لجن(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

رقصید
پر زد، رمید
از سر انگشت او پرید
[سکه]گفتم: خط

پروانهٔ مسین
پرواز کرد
چرخید، چرخید
پرپر زنان چکید؛ کف جوی پر لُجن.

تابید، سوخت فضا را نگاه‌ها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشق‌های سوخنه فریاد می‌کشید:
ـ ای یأس، ای امید!

آسیمه‌سر به‌سوی «سکه» تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پُر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.

پروانهٔ مسین
آئینه‌وار! بر پا نشسته بود در پهنهٔ لجن!
و هر دو روی آن
خط بود
خطی به‌سوی پوچ، خطی به مرز هیچ

اندوه لرد بست
در قلبواره‌اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
پس… آه، نقش شیر!؟
روئید اشک
خاموش گشت.

گفتم:
کُنام شیر لجن‌زار نیست، نیست!
خط است و خال
گذرگاه کرم‌ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی‌ست.

از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم.
ما هر دو باختیم
ما هر دو باختیم.


یلدای درد(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

دیرینه زخم

یار به یاد آر
اینک اجاق شعر من است
در سرد این سیاه که می سوزد
و می دوزد
یلدای درد بر لب دامان “بامداد”
شاید لهیب کوره ی خورشید را برافروزد

دیرینه زخم
در بادهای مهاجر چه خوانده ای
که پژواکش
ترجیع بند آزادی ست
منشور اشکهایت
ترصیع واژگان
بر نیم تاج سحرگاهان
شعر شبانه ات
میعاد عاشقان
در معبر زمان   دیرینه زخم

هق هق بی گاه
در معبد پگاه
بر خاک دوست
تیمم کن
باید قدح گرفت
تا ارتفاع مستی
پر پرواز کرد باز

افسوس
بیهوده بوسه بر لب تیغ تبر زدیم
هرگز نگاه نکردیم
در انحنای شب
وقتی که باد در گلوی کوچه تاب خورد
دیگر به پشت سر نگاه نکردیم
تابوت خویش را به دوش کشیدیم با تعب
در سوگواری یاران هم نبرد
با دردهایمان
تهمت به جاودانگی عشق می زدیم
با عشق هایمان
بهتان به درد
بیگانگی رسالت ما بود

دیرینه یار
شاعر گر اعتبار نبخشد
بر جمله کائنات
شاعر اگر ننگارد
دیباچه ای ز عشق
بر کتیبه ی ایام
شاعر اگر ندرخشد در این ظلام
باید در انجماد سنگ شود سنگ
بر جام های بلورین
آری منم تَرَک یأس
بر ساغر یقین

دیرینه یار به یاد آر
وقتی که بید بُنان خشک می شدند
مردانی آمدند
از دودمان خون
که در آسمانشان
رنگین کمان نبود
مردان بی تبار که بر خاطرات ما
گفتند : آرزو
آکنده بود باورشان از مه و ملال

دیرینه زخم ،‌ کهن یار
آنک تویی که عشق و جنون را
در هفت پستو پنهان نموده ای
اینک منم
زانو شکسته ای
در روی نطعی خونبار
زیر تبر ، شمارش معکوس
آغاز گشته است
خاموشی است
بر لب درگاه آخرین

دیرینه زخم
کهن یار

نصرت رحمانی


جنگجویی که شکست خورد(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

این روزها اینگونه‌ام،ببین
دستم چه کُند پیش می‌رود
انگار هر شعر باکره‌ای را نوشته‌ام
پایم چه خسته می‌کشدم
گویی کت بسته از خم هر راه رفته‌ام
تا زیر هر کجا.

حتی شنوده‌ام هر بار شیون تیر خلاص را
ای دوست این روزها با هر که دوست می‌شوم
احساس می‌کنم آنقدر دوست بوده‌ام که
وقت خیانت است.

انبوه غم حریم و حرمت خود را از دست داده است
دیریست هیچ‌کار ندارم
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره‌ای
مانند یک وزیر
من هیچ‌ کاره‌ام
یعنی که شاعرم.

آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود
آغاز انقراض سلسۀ مردان
تنها بر سنگ گور من بنویسید
یک جنگنجو که نجنگید
اما شکست خورد.


بر دستهایمان

بالای تخت به دیوار بر میادین شهر

حتی بر دکمه های … جلیقه

زنجیر بسته ایم و یک ساعت

بی آنکه قبله نمایی به دست بگیریم

در موجتاب آینه را ندیم

و … واماندیم

زندان چه هست ؟ جز انسان درون خود

راستی که هیچ زندانی به کوچکی مغز نیست

آری ما همه زندانیان خویشتنیم


((نصرت رحمانی))


پیشنهاد مطالعه: بهترین اشعار اکبر اکسیر

ای دوست(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

ای دوست
درازنای شب اندوهان را
از من بپرس
که در کوچه ی عاشقان تا سحرگاه
رقصیده ام
و طول راه جدایی را
از شیون عبث گام های من
بر سنگفرش حوصله ی راه
که همپای بادها
در شهر و کوه و دشت
به دنبال بوی تو
گردیده ام
و ساعت خود را
با کهنه ساعت متروک برج شهر
میزان نموده ام

ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه درگاه بنگری

نصرت رحمانی


در این شب بی مرز(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

در سایه ی مرطوب چرکین سیاه من
در این شب بی مرز
مردی ست زندانی
نوری ست سرگردان
در مرگ من آن سایه در خود رنگ می بازد
هر سایه موجودی ست
کز نور در خود نطفه می سازد
آنگاه می میرد
من دیده ام
مردی که روزی سایه اش درپیش پایش مرد
نور پلیدی سایه اش را خورد
در روح من تصویر کم رنگی
پیدا و پنهان می شود هر دم چون سایه ای بیمار
در آب های تار
تصویر می خواند
من مردگان را دوست می دارم
آنها نمی میرند هرگز ، چون
از همدگر بیگانه می باشند
سرگشتگان
بی سایه می باشند
در این شب بی مرز
در این شب لبریز از اندوه
باران نرمی شیشه را می شوید ، آرام
تک سایه ای حیران و سرگردان
پاشیده بر دیوار
دیوار می ریزد فرو آوار
آوار
احساس من ، احساس بیمار.


در عطر خواب‌های گل سرخ

یاران من پیاله گرفتند

لبریز شوکران

و مرگ را به حجله نشاندند

خندان دلاوران

از شب گذشتگان

ما را چگونه گذر دادید

از هفت‌خوان مرگ؟

خورشید را چگونه نشاندید در چشم‌هایتان؟

کشتی‌نشستگان

چگونه گذشتید

بی اعتبار تجربه از موج حادثات؟!


((‫نصرت رحمانی‬))


اولین نامه به آخرین زن(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

لعنت به تو ای هرزه ی منفور تبهکار
جانم همه در بزم سیاه تو تبه شد
لعنت به تو ، هر جاییِ مطرود گنه کیش
روزم همه در پای تو چون شام سیه شد

هر بوسه ی ننگین تو داغیست به رویم
نفرین شده ی ملت خویشم ز گناهت
دیگر نه منم شاعر گمراه هوسباز
گمگشته به تاریکی چشمان سیاهت

چون مرد جذامی پریشان پلیدی
انگشت نمایم سر هر کوچه ی این شهر
برخیز که بهتان رفیقان جگرم سوخت
همت بنما بر لب خشکم بچکان زهر

من هر چه کشیدم ز برای تو کشیدم
کوشش بکن و خنجر تیزی به تنم کش
قصه ی تلخیست نخواهم
از خون تنت نقش سگی بر کفنم کش سگ بودی و هر لحظه به دنبال هوس ها
هر لمحه به در گاه کسی پوزه کشیدی
تن بر لجن شهوت هر غیر فکندی
از جام گنهکاری هر مرد چشیدی

شب بودم و ننگت به دل خویش نهفتم
تا بر سر بازار ندانند که بودی
این درد مرا کُشت که هر بی خبری گفت
هر شام به آغوش کسی صبح نمودی

یکبار گنه کردم و زخمی ز گنه ماند
زخمی ز گنه مانده ، روان می جَوَد ای زن
خونیست به چشمم که اگر پلک گشایم
بس راز کند فاش و به دامن رود ای زن

بسیار در این باره سرودند که نصرت
زنجیر محبت به وطن را بگسسته
یاران همه در راه ولی شاعر آنان
در راه تو ای روسپی پست ، نشسته

بگذار بگویند ، سزاوارم و دانم
کفاره ی کامیست که بیگاه چشیدم
بدرود ، که در آتش مردم بنشستم
بدرود ، ز گرداب هوس پای بریدم

نصرت رحمانی


من آبروی عشقم(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

لیلی
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق طلب می‌کند
من آبروی حرمت عشقم
هشدار
تا به خاک نریزی
من آبروی عشقم

لیلی
پر کن پیاله را
آرام‌تر بخوان
آواز فاصله‌های نگاه را
در کوچه‌های فرصت و میعاد!

بگشای بند موی، بیفشان
شب را میان شب
با من بدار حوصله، اما
نه با عتاب!

گفتی:
گل در میان دستت می‌پژمرد
گفتم که:
خواب
در چشم‌های مان به شهادت رسیده است

گفتی که:
خوب ترینی
آری، خوبم
شعرترم
تاج سه ترک عرفانم
درویشم
خاکم

آیینه‌دار رابطه‌ام بنشین
بنشین کنار حادثه بنشین
یاد مرا به حافظه بسپار
اما…، نام مرا
بر لب مبند که مسموم می‌شوی
من داغ دیده‌ام

لیلی
از جای پای تو
بر آستانه‌ی درگاه
بوی فرار می‌آید
آتش مزن به سینه‌ی بستر
با عطر پیکر برهنه‌ی سبزت

بنشین
بانوی بانوان شب و شعر
خانم
لیلی
کلید صبح
در پلک‌های توست

دست مرا بگیر
از چارراه خواب گذر کن
بگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!
دست مرا بگیر
تا بسرایم
در دست‌های من بال کبوتری‌ست

لیلی
من آبروی عاشقان جهانم
هشدار تا به خاک نریزی
من پاسدار حرمت دردم
چشمت خراج می‌طلبد
آنک خراج

لیلی
وقتی که پاک می‌کنی خط چشمت را
دیوارهای این شب سنگین را
در هم شکسته وای … که بیداد می‌کنی
وقتی که پاک می‌کنی خط چشمت را
در باغ‌های سبز تنت شب را
آزاد می‌کنی

لیلی
بی مرز باش
دیوار را ویران کن
خط را به حال خویش رها کن
بی خط و خال باش
با من بیا همیشه ترین باش
بارید شب
بارش سیل اشک‌ها شکست
خط سیاه دایره‌ی شب را
خط پاک شد
گل در میان دستم پر پر زد و فسرد
در هم دوید خط
ویران شد!

لیلی
بی مرز عشق‌بازی کن
بی خط و خال باش
با من بیا که خوب ترینم
با من که آبروی عشقم
با من که
شعرم
شعرم
شعرم
وای…. در من وضو بگیر
سجاده‌ام‌، بایست کنارم
رو کن به من که قبله‌ی عشاقم

آنگه نماز را
با بوسه‌ای بلند
قامت ببند

لیلی
با من بودن خوب است
من می‌سرایمت.


مگو قفس

نفسم می‌ برد و می‌ میرم

مگو قفس

قفس برای مردم آزاده همیشه زندان است

مگو قفس

که من از شنیدن نامش هراسانم

مگو

شنیده‌ ام که گفتی دوستش دارم

نمی‌ کنم باور

اگر حقیقت دارد

ای مهربان‌ ترین با من

دیگر مگو قفس

بگو که آزادی!


((‫نصرت رحمانی‬))


پیشنهاد مطالعه: بهترین اشعار رسول یونان

چشمهای تو شعرهای من(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

می گفت با غرور
این چشمھا که ریخته در چشمھای تو
گرد نگاه را
این چشمھا که سوخته در این شکیب تلخ
رنج سیاه را
این چشمھا که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سیاه تو
خون ثواب را
کرده روانه در رگ روح تباه تو
این چشمھا که رنگ نھاده به قعر رنگ
این چشمھا که شور نشانده به ژرف شوق
این چشمھا که نغمه نھاده بنای چنگ
از برگھای سبز که در آبھا دوند
از قطر ه های آب که از صخره ها چکند
از بوسه ها که در ته لبھا فرو روند
از رنگ
از سرود
از بود از نبود
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نیست
زیباترند ، نیست ؟

من در جواب او
بستم به پای خسته ی لب ، دست خنده را
برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش
گفتم
دریغ و درد
کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد
کوبم به روی بی بی چشم سیاه تو
تک خال شعر مرا
گویم ، کدام یک ؟
این چشمھای تو
این شعرهای من

نصرت رحمانی


نه او با من، نه من با او(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

نه او با من نهاد عهدی، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
نه مار بازویی بر پیکری پیچید
شبی غمگین
دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
نه من با کس
سر یاری
نه مهتابی
نه دلداری

و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
و شعر ناتمامی خواند
بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
او با تو ؟
ولی من خوب می دانم.


آخرین کبریت را کشیدم

سیگار را بر افروختن

گره ، در ابروان مرد شکست

خم شد نشست

پیچید عطر خون

عشق را محاسبه ای شگفت در میان

است

سوزش و سازش

فروزش

خاکستر کاهش

ققنوس وار

در نیایش

نیمه شبی ، سحری ، پگاهی

تیزی صخره ای با بن چاهی … نه حتی ، دم آهی

در تاریکی خیس حیاط کوچک

پاشویه حوض نوک پایم را ربود

جز کاشی های معرق و آمیخته با خون

و دستانی لبالب از خواهش

، چیزی نیافتم

صحن روز را

شاعری سخن به صبوری شکست

از عشق ، خون بافت ، بافت ، بافت

که عشق و خون را محاسبه صعب در پیش است

لب ریز از قرائن فریبی می بافت

بدان که شنودن مرتبه ای نزدیک تر به دیدن است ؟

این فسانه را بافتم

تا بدانی ، گم شده را

هرگز بازنخواهی یافت

حتی با پنج جای پای مردانه خونین

چرا که عشق و خون و جنون را محاسبه دیگر است

((نصرت رحمانی))


ایمان بیداد به عهدی داد(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

ایمان بیداد
به عهدی داد
روح فریب ام ، بی تو ، بی تو
قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بی تو ، بی تو
بی ایمنی ، شوریدگی
در قعر خوابم
ای بی تو من بی خویش ، بی خویشتن ، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم
بی تو ، بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
هذیان تب آلود دردم ، بی تو
بی تو
رمز سکوت ام
راز بهت ام
رنگ یادم
بی تو ، بی تو ی
تو ، بی تو
از زندگی بیزار
تا مرگ راهی نیست ، بی تو
ای بی من و در من
بی من تو هم آنی و اینی
ای بی تو من گرداب و یرانی
قانون بی رحم پریشانی
چنینی ؟
بدرود ، بدرود
این اشک و هق هق گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
با گریه
می خندند ، بی تو
ای بی تو من ، بی من
آیا تو هم اینگونه می خندی ؟
با گریه خندیدن نه آسان است
بی تو

نصرت رحمانی


لرزید در عمیق آینه تصویر(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

لرزید در عمیق آینه تصویر
پر زد کلاغی از لب دیوار
بادی وزید و پنجره را بست
باران گرفت نرم
اندوه خیمه بست
با خویش مرد گفت
احساس می کنم
تا مرز بی نهایت
آنجا که انجماد
در روح هر روان شده ای جاریست
راهی دراز نیست
اما خدا اگرچه بزرگ است
و عادل و کریم
بی شک در انتظر لاشه ی من نیست
باری سخن دراز شد
از لابه لای زخم خرافات
میراث رفتگان
چرک آب باز شد
بهتر که بگذریم

اینک سه هفته می گذرد، اسلحه ی من
خمیازه می کشد، درون کشوی میز
برخاست
تک تک فشنگ چید در انباره ی خشاب
و روبروی آینه
آرام ایستاد
نیم رخ
هدف گرفت میان شقیقه را
خوردند ثانیه ها یک دقیقه را
و
زیر لب شمرد
یک
دو
و ماشه را چکاند
گمپ انفجار دود
در روی آینه ترکی همچو عنکبوت
رویید
تصویر مرد
از عمق آینه
در پشت آینه
دیوانه وار قهقهه سر داد
باران گرفته بود
در پشت شیشه ها
می کوفت مشت،
باد.


هنگامه نشسته بود ، من گفتم

هنگام رسیده است باید راند

سجاده پلک نازنین بگشای

باید که نماز آخرین را خواند

تر کن لب را به بوسه بدرود

بگشای دو بال بادبان در باد

ای مویت کمین گه ظلمت

در نی نی چشم من نگاهی کن

خون نیست ، سرشک نیست

گرداب است

هنگامه رسیده ، فتنه در خواب است

باید که گذر کنم من گفتم

سجاده زلف را چو افشاندی

تردید تعمد است قلبم گفت

از فاصله دو

مرز هیچ وپوچ

از معبر چشمهای هم ، در هم

لب دوختی و نگاه گرداندی

یعنی که ، سکان به دست تردید است

ای فاصله دو مرز روح و تن

ای لحظه جاودانگی ، اسمت

ای قبله شب نشستگان ، چشمت

شب می شکند

سجاده زلف را چو افشاندی

تردید تعمدیست بر هر پا ی

من می شکفم چو می وزی بر من

ای فاصله دو مرز روح و تن

جادویی شعر من بمان با من

بنشین به کنارم ار غمی داری

بشکن ، بشکن پیاله را ، باری

هنگام گذشته است آه …

آری


((نصرت رحمانی))


پیشنهاد مطالعه: مرور اشعار لنگستون هیوز

پاییز چه زیباست(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه ی باریک
هشتی شده تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ، ابر اگر ، پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند ، نی لبک آرام
تا سروِ دلارام ، برقصد
پُر شور
پُر ناز بخواند ، شبگیر، سرِ دار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند

لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر، باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند پاییز چه زیباست

پاییز دو چشم تو چه زیباست
سرمست ، لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه ی من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از یک طرفی خیره به رویم

این گوید :
هیچ
آن گوید:
برخیز و بیا زود به سویم
من گویم:
نیلوفرکم ، رنگِ لبت را
با شعر بگویم ، با بوسه بشویم

ای کاش
ای کاش
آن عکس تو از قاب درآید
همچون صدف از آب برآید
ای کاش
جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
آنگاه به تو ، پیرهن از شوق بدری
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق ، همه شور
بیگانه پریشیده ، همه قهر
همه نور
بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که :
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که :
نه آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه به پاییز
هر برگ ، که از شاخه ی جانم  به کف باد روان است
هر سال ، که از عمر من آید به سر انجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت

من هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم :
پاییز دو چشم تو چه زیباست
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ی ایوان
می خواند با ناله ی جانسوز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
آنگاه بسایند ، تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز، برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند :
پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم :
پاییز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست

نصرت رحمانی


می آیید و من می روم(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

می آیی و من می روم ای مرد دیگر
چون تیرگی از بیخ گوش صبحگاهی
می آیی و من می روم ، زیباست ، زیباست
باران نرمی بر غبار کوره راهی

دشت بلاخیزغریب تفته ای بود
هر تپه ای چون طاولی چرکین بر آن دشت
ما سوختیم و خیمه برکندیم و رفتیم
اینک ، تو می آیی برای سیر و گلگشت

حلاج ها ، بر دار ، رقصیدند و رفتند
شیطان حدایی کرد در این خاک سوزان
این قصر عاج افتخار آمیز تاریخ
بر پاستی ، از استخوان تیره روزان

تابوت خون آلود من گهواره ی توست
جنباندت دست پلید پیر تقدیر
هشدار یک دنیا فریب و رنگ و بازیست
روزی شنیدی گر کسی می گفت : تدبیر
می آیید و من می روم
بدرود
بدرود
چیزی نیاوردیم و چیزی هم نبردیم
بیهوده بودن ، تلخ دردی بود ، اما
اما… چه دردانگیز ما بیهوده مُردیم


همه جا تاريک

همه دلها سنگ

همه لبها سرد

همه جا بي رنگ

جاي هر بوسه بهر گونه شد زخمي

جاي هر گل ، گوني رسته به هر راهي

نه سرشکي که ببارد ز دل ابري

نه صدايي که برآيد ز ته چاهي

همه جا سينه تهي از عشق

همه جا گريه درون چشم

همه جا شور بدور از سر

همه جا مشت گره از خشم

شعر من بود که ورد لب هر کس بود

جاي من بود بهر دست و بهر شانه

خانه ام بود چو ميعادگاه عشاق

چه شد آخر که رميدند از اين خانه

همه جا تاريک

همه دلها سنگ

همه لبها سرد

همه جا بي رنگ


((نصرت رحمانی))


ای بی تو من خراب(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

ای بی تو من خراب
شب بی تو خسته است
ای بی تو من سراب
دیگر شتاب توان را شکسته است
در من ، منی بپاست
اما نرفته دلشده ای در عمیق خواب
جدایی چه خیمه ای
در هشر بسته است
اما نرفته دلشده ای در عمیق خواب
ای دیده ات شراب
جرعه نگاهی
ای بی تو دل خراب ، تباهی
در کنه من غم تو در این پر ستوه شب
پرواز می کند
در این شکسته شب چه سیاهی گرفته لرد
ای بی تو من خراب خرابی
دستان باد
دیوارهای جدایی کشیده اند
در روی خاک
این ظلم نیست
ای بی تو من خراب
ای بی تو من خراب
شب بی تو خسته است
من بی تو خسته ام
و جدایان
در هم شکسته اند
ای بی تو
ای سراب

نصرت رحمانی


درازنای شب اندوهان را از من بپرس(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

ای دوست
درازنای شب اندوهان را
از من بپرس
که در کوچه ی عاشقان تا سحرگاه
رقصیده ام
و طول راه جدایی را
از شیون عبث گامهای من
بر سنگ فرش حوصله ی راه.
که همپای بادها
در شهر و کوه و دشت

به دنبال بوی تو
گردیده ام
و ساعت خود را
با کهنه ساعت متروک برج شهر
میزان نموده ام!
ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه ی درگاه بنگری


همرهم ، هم قصه ام هر سرزمینی دوزخیست

تیره و دم کرده چون آغوش خورشید سیاه

در رگ هر کوچه ای ماسیده خون عابری

بر سر هر چارسو خشکیده فانوس نگاه

هم رهم پایان هر ره باز راه دیگریست

روی پیشانی هر ره سرنوشتی خفته است

جای پای رهرویی بر خک جستم رهرویی

سرنوشتی را ز چشم رهروی بنهفته است

هم رهم پایان ره باز آغاز رهیست

تا نمیرد لحظه ای کی لحظه ی گردد پدید ؟

مرگ پایان کی پذیرد ، مرگ شعر زندگیست

تانمیرد ظلمت شب کی دمد صبح سپید ؟

هم رهم بیهوده می گردی به دنبال بهشت

آرزوی مرده ای در سینه ات پر می زند

گر به کوه قاف هم پارا نهی بینی دریغ

بال از اندوه خود سیمرغ بر سر می زند

بس عبث می گردی ای هم درد ، درمان نیست ، نیست

آسمان آبیست ، آبی هر دیاری پا کشی

بس عبث می پویی ای رهرو که ره گم کرده ای

گر تن خود از زمین بر آسمان بالا کشی

هم رهم باز ای و ره از عابری گم راه پرس

تا بدانی سرزمین آرزوهایت کجاست

زود بازآ دیگری ترسم که ویرانش کند

سرزمین تو دل دیوانه ی رسوای ماست


((نصرت رحمانی))


یک جنگجو که نجنگید(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم ، حریم و حرمت خود را
از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام ، یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

این روزها اینگونه ام
فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

یاران وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید
یک جنگجو که نجنگید
اما شکست خورد

نصرت رحمانی


او یک نگاه داشت(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

او یک نگاه داشت
به صد چشم می نهاد
او یک ترانه داشت
به صد گوش می سرود
من صد ترانه خواندم و
نشنود هیچکس
من صد نگاه داشتم و
دیده ای نبود


سبو بشکست ، ساقی ! همتی از غصه می میریم

شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد

در میخانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی

ز درد آتشین زخم خبر گردد

خبر گردد

به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی

که چشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را

به خویشم اعتباری نیست ، گیسو را ببر ساقی

و با آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را

ز خون سینه ام ، ساقی ! بکش نقش زنی بی سر

به روی آن خم خالی که پای آنستون مانده

به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا

به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده

و دندانهای من سوراخ کن با مته ی چشمت

نخی بر آن بکش ، وردی بخوان آویز بر سینه

که گر آزاده ای پرسید روزی : پس چه شد شاعر

نگوید : مرد از حسرت بگوید : مرد از کینه


((نصرت رحمانی))


بی قلب زیستن(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

هرگز نمی توان
گل زخم های خاطره ای را ز قلب کَند
که در این سیاه قرن
بی قلب زیستن
آسان تر است ز بی زخم زیستن
قرنی که قلب هر انسان
چندیدن هزار بار
کوچکتر است
از زخم های مزمن و رنجی که می کشد


شیرین سوگلی عشق(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

شیرین
سوگلی عشق
بالا بلند
گیسو کمند
از لابلای جنگل مژگانم
از ماورای منشورهای سرشکم
رنگین‌کمان مرمر عریانت
تطهیر می‌کند ، امواج چشمه را

شیرین
جام شرابِ پیر
ای طاقه‌ی حریر
این چشمه‌سار ، راهی دراز بُریده
از شیب تا نشیب پریده
تا مرمر بدنت را در بازوان تشنه کشیده
قلبش با قلب تیشه‌ی فرهاد ، بی‌شکیب تپیده
بنگر به چشمه‌سار
فریاد آتش است
خون خورده تیشه‌ای
با صخره‌های سخت به حال نیایش است
زیباییت مدام به حد ستایش است
از قطره تا حباب
از برکه تا سراب
خواهان خواهش است
چون بیستون که زیر تیشه‌ی فرهاد
در کار کاهش است شیرین
قفل طلایی
ای بازتاب رهایی
جام چهل کلید بخت‌گشایی
زیبایی‌ات
در تاب نظم نظامی نیست
در اعتبار حرمت زیبایی‌ات کلامی نیست
سرخ لبت آویزبند هیچ پیامی نیست

شیرین
ای لای‌لای باد
آوازهای تیشه‌ی فرهاد
راه گریز نیست
جای ستیز نیست
مشکن مرا
هشدار . . . هان
پرویز تاجدار
تیرش گذشت از چله‌ی کمان
اما صدای شیهه شبدیز
رعد است و برق بر تار و پود خرمن رویایم
ای نازنین‌ترین
در کار مرگ نیز شکیبایم
ای‌ وای من
ای‌ وای
وای به شب‌هایم

شیرین
عشق است و زخم
زخم است و خون
خونآبه و جنون
دیگر نه کوه مانده نه اندوه
دیگر نه عشق مانده و نه مرگ پُر شُکوه
دیگر نه بیستونی و نه لذتِ ستوه

شیرین
وقتی دلی نمانده برای عشق
با من بگوی
بر فرق خود بکوب گُل‌تاج تیشه را
اینک منم
فرهاد کوهکن
فواره‌ای بلند
و رنگین‌کمان نور

نصرت رحمانی


خسته نیستم(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

من خسته نیستم
دیریست خستگی‌ام
تعویض گشته است به درهم‌شکستگی
من خسته نیستم
درهم‌شکسته‌ام
این خود امید بزرگی نیست ؟

نصرت رحمانی


آسان گریز من که زدامم رهید ورفت(بهترین اشعار نصرت رحمانی)

آسان گریز من که زدامم رهید ورفت
از این دل شکسته ندانم چه دید ورفت

پیچیدمش به پای تن خسته را چو خار
چون سیل کند خار وبه صحرا دوید ورفت

گشتم چو آبگینه حبابی به روی آب
بادی شد ووزید ودلم را درید ورفت

او مرغ بال بسته ی من بود وای دریغ
با بال بسته از لب بامم پرید ورفت

بردامنش سرشک وبه لب بوسه ریختم
خندید وگریه کرد وچو آهو رمید ورفت

شعرش به ره نهادم وگفتم که شعر دام
رقصید روی دامم ودامن کشید ورفت

بویم نکرد ویک طرف افکند ودور شد
ای باغبان نخواست مرا،از چه چید ورفت

آری شهاب دلکش شب های جاودان
یک دم به شام تیره ی نصرت دمید ورفت

نصرت رحمانی

مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا