شاعران خارجی

 اشعار کارل سندبرگ(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)

اشعار کارل سندبرگ.کارل سَندبرگ (به انگلیسی: Carl Sandburg) (زاده ۶ ژانویه ۱۸۷۸ – درگذشته ۲۲ ژوئیه ۱۹۶۷) شاعر، نویسنده و ویراستار آمریکایی بود. وی برنده سه جایزه پولیتزر می‌باشد؛ که دو جایزه را برای شعر و یکی را برای نوشتن شرح حال ابراهام لینکلن دریافت کرد.

ترانه ای که خواندم(اشعار کارل سندبرگ)

برای تو و ماه نغمه سر دادم

اما تنها ماه آن را به خاطر دارد.

خواندم

ترانه هایی شاد سرانه

با قلبی آزاد

                حنجره ای رها

حتی ماه آن ها را به خاطر دارد

                        و با من مهربان می شود.

(کارل سندبرگ)

ترجمه از احمد پوری


صدای آخرین زنجره(اشعار کارل سندبرگ)

صدای آخرین زنجره

در اولین سوز سرما

بدرودی است چون

تراشه ای باریک از آوازی.

(کارل سندبرگ)

ترجمه از احمد پوری


من کیم؟(اشعار کارل سندبرگ)

سرم به ستارگان می خورد

پاهایم روی تپه هاست

سرانگشتانم در دره ها و ساحل ها و حیات جهان

به زیر کف اشیاء ازلی دست بر سنگریزه های سرنوشت می زنم

و با آنها بازی می کنم

چندین بار جهنم را دیده و باز گشته ام

بهشت را می شناسم چون با خدا سخن گفته ام

پا در خون و کثافت گذاشته ام

و احساس نور و زیبایی را نیک می شناسم

و می شناسم عصیان زیبای انسان را

در برابر هر آنچه بر آن نوشته اند:

«نزدیک نشوید»

نام من حقیقت است و من گریزپاترین زندانی جهانم.

(اشعار کارل سندبرگ)


پیشنهاد:مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار مارگارت اتوود

درها (اشعار کارل سندبرگ)

در باز می‌گوید “بیا”

در بسته می‌گوید “که هستی؟”

سایه‌ها و اشباح از میان درهای بسته می‌گذرند.

اگر دری بسته است و می‌خواهی بسته بماند

چرا بازش می‌کنی؟

اگر دری باز است و می‌خواهی باز بماند

چرا می‌بندی‌اش؟

درها فراموش می‌کنند اما فقط درها هستند که می‌دانند

آنچه درها فراموش می‌کنند.

ترجمه: آزاده کامیار 


پرچین(اشعار کارل سندبرگ)

کارگران خانهٔ سنگی کنار دریاچه را ساخته‌اند و

حالا به سراغ پرچین رفته‌اند.

نرده‌ها، میله‌هایی آهنی با نوک تیز فولادین

انگار سرنیزه‌ای که جان می‌گیرد اگر فرو رود در تن آن که می‌افتد بر آن.

شاهکاری است این پرچین، دور نگه خواهد داشت مردم را

و خانه بدوشان و گرسنگان را و کودکان ویلانی را

که به دنبال جایی برای بازی‌اند.

عبور نخواهد کرد از میان این میله‌ها و نوکهای تیز فولادین‌اش

جز مرگ و باران و فردا.

ترجمه: آزاده کامیار 


کاپیتالیسم(اشعار کارل سندبرگ)

گردِ هم آور ستارگان را
اگر چنین می‌خواهی،
آوازها را گرد آور و
نگهدار.
چهره‌های زنان را
سال‌ها و سال‌ها را
نگهدار و ‌آنگاه
دستانت را باز کن،
بگذار بروند و بگو بدرود!
بگذار ستاره‌ها و آوازها بروند.
چهره‌ها و سال‌ها بروند.
دستانت را بگشا
و بگو :
بدرود!

ترجمه:محسن عمادی


پیشنهاد:مجموعه ای از زیباترین و بهترین اشعار شیرکو بیکس

رفته


تو شهرمون همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن.

خیلی وقت پیش

همه عاشقش بودن.

خوب همه عاشق دختر دیوونه‌ای می شن

که از رویاهش دست نمی‌کشه.

هیشکی نمی‌دونه لوریمر کوچولو کجا رفته.

هیشکی نمی‌دونه چرا خرت و پرتاش، چند تا چیز کهنه رو

ریخت تو چمدون و رفت.

رفت با اون چونهٔ کوچیک که

جلوتر از خودش می‌رفت

با اون موهای نرمش که زیر اون کلاه بزرگ

بی‌خیال تو باد تکون می‌خورد.

هم می رقصید و هم آواز می‌خوند، یه عاشق پر شر و شور و خندون بود.

ده نفر شاید صد نفر، نمی‌دونم چند تا مرد تو نخش بودن؟

پنج نفر، پنجاه نفر، نمی‌دونم چند تا مرد دلشون به خاطر اون به درد اومده بود؟

فقط می‌دونم همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن

و هیشکی نمی‌دونه اون کجا رفته.

(اشعار کارل سندبرگ)

ترجمه: آزاده کامیار 


چکش

دیده ام که خدایگان دیرینه رفته‌اند،
و خدایگان تازه آمده‌اند.
روز به روز و سال به سال؛
بت‌ها فرو می‌افتند
و بر می‌خیزند…
امروز،اما
من چکش را می‌پرستم

 (اشعار کارل سندبرگ)

ترجمه از رضا رضوانی بروجنی


پیشنهاد:مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار بورخس

علف

 جسدهاشون رو تلنبار کنین روی هم توی اوسترلیتز و واترلو.
با بیل بفرستینشون اون زیر و بذارین من کارمو انجام بدم-
من علفم؛ روی همه‌شون رو می‌پوشونم.
و تلنبارشون کنین روی هم توی گتیسبورگ.
و تلنبارشون کنین روی هم توی ایپره و وردون.
با بیل بفرستینشون اون زیر و بذارین من کارمو انجام بدم.
دو سال دیگه، ده سال دیگه، مسافرا از راهنما می‌پرسن:
اینجا کجاس؟
ما کجاییم؟
من علفم.
بذارین من کارمو انجام بدم.

ترجمه:کامیار محسنین


تمام طول روز(اشعار کارل سندبرگ)

تمام طول روز در باد و مِه،

موج ها روانه ساخته اند نوک های توفنده اشان را

به سمت صخره های پایدار.

پسرم… او به دریا رفت مدت ها و مدت ها قبل

طره های قهوه ای از زیر کلاهش به بیرون می لغزید

نگاهم کرد با آن چشمان آبی و پولادین

آراسته، راست قامت، و راست، به دورها قدم گذاشت

پسرم… او به دریا رفت.

تمام طول روز در باد و مِه،

موج ها روانه ساخته اند نوک های توفنده اشان را

به سمت صخره های پایدار.

ترجمه:کامیار محسنین


همه اش همین(اشعار کارل سندبرگ)

و همه اش همین؟

و دروازه ها دوباره هرگز باز نخواهند شد؟

و باد و غبار به دور لولاهای زنگ زده در خواهند چرخید و ترانه های اکتبر به ناله خواهند افتاد،

وای – چرا، وای – چرا؟

و تو به کوه نگاه خواهی کرد

و کوه به تو نگاه خواهد کرد

و تو آرزو خواهی کرد که کوه بودی

و کوه اصلا هیچ آرزویی نخواهد کرد؟

همه اش همین؟

دروازه ها دوباره هرگز – هرگز باز نخواهند شد؟

فقط باد و غبار

و لولاهای زنگ زدۀ در و اکتبر نالان

و وای – چرا، وای – چرا، در برگ های خشک نالان.

همه اش همین؟

هیچ چیز در هوا نیست جز ترانه ها

و هیچ ترانه خوانی، هیچ دهانی که بلد باشد ترانه ها را؟

تو به ما می گویی زنی با درد دل این را به تو گفته است؟

همه اش همین؟

ترجمه:کامیار محسنین


میان دو تپه(اشعار کارل سندبرگ)

میان دو تپه

شهری قدیمی پا بر جاست.

خانه ها از دور نمایانند

و سقف ها و درخت ها

و تار و تاریک،

و نم و شبنم

در آنجا.

دعاها خوانده می شوند

و آدم ها می آرامند

چون خواب آنجاست

و رد رویاها

همه جا.

ترجمه:کامیار محسنین


پیشنهاد:مجموعه ای از بهترین اشعار یانیس ریتسوس

و آنان فرمان بردند(اشعار کارل سندبرگ)

نابود کنید شهرها را

خرد کنید دیوارها را

در هم بشکنید کارخانه ها و کلیساهای جامع، انبارها

و خانه ها را

به شکل کپه هایی بی سر و سامان از سنگ و الوار و

چوب سیاه سوخته:

شما سربازید و ما به شما فرمان می دهیم.

باز بنا کنید شهرها را

دوباره بچینید دیوارها را

یک بار دیگر سر هم کنید کارخانه ها و کلیساهای جامع را،

انبارها و خانه ها را

به شکل بناهایی برای کار و زندگی:

شما همه کارگرید و شهروند. ما

به شما فرمان می دهیم.

ترجمه:کامیار محسنین


عشق آجرچین

 فکر کرده بودم خودم رو بکشم آخه من فقط یه آجرچینم
و تو زنی هستی عاشق صاحب داروخونه.
اما حالا دیگه مثل قبل مهم نیست؛ حالا آجرا رو صافتر
از قبل می‌چینم و بعد از ظهرا وقتی ماله می‌کشم آروم‌تر آواز می‌خونم.
فقط وقتی نور خورشید می‌افته تو چشمم و نردبون لق می زنه
وقتی ملاط خوب درنمیاد به تو فکر می‌کنم.

(اشعار کارل سندبرگ)

ترجمه: آزاده کامیار 


کنار پنجره

به من گرسنگی بدهید

شما ای خدایان که نشسته‌اید وُ

به امورات جهان سامان می‌بخشید.

به من گرسنگی، درد و عسرت بدهید،

رسوا و سرشکسته برانید مرا

از دروازه‌‌های زر و شهرت،

به من گرسنگی بدهید، سخت و جانفرسا

اما برایم باقی بگذارید عشقی کوچک،

صدایی که در پایان روز با من سخن بگوید،

دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند،

و این تنهایی طولانی را برهم زند.

در غروبِ حالاتِ روز

خورشید که پایین می‌رود و در تاریکی تمام می‌شود

از میان سواحل سایه که هر لحظه به هیاتی تازه‌اند،

ستارهٔ کوچک و سرگردان مغرب

به زحمت راهش را به جلو باز می‌کند.

بگذارید آن هنگام کنار پنجره باشم،

غروب حالات روز را تماشا کنم

منتظر بمانم و بدانم که می‌آید

عشقی کوچک.

ترجمه: آزاده کامیار 


پیشنهاد:مجموعه ای از بهترین اشعار برتولت برشت

خوشبختی / کارل سندبرگ

از معلمان زندگی خواستم به من بگویند

خوشبختی یعنی چه.

سراغ کسانی رفتم که شهره‌ی عالم بودند

و امور هزاران تن در دست آنان بود.

همه سر تکان دادند و چنان لبخندی زدند،

انگار دارم سر به سرشان می‌گذارم.

بعد عصر یک روز یک شنبه

کنار رودخانهٔ د پلینز قدم می‌زدم

که یک دسته کولی دیدم، نشسته بودند زیر درخت‌ها

همراه زنها و بچه‌هاشان، با یک چلیک آبجو و

یک آکاردئون.

ترجمه: آزاده کامیار 


من برای تو و ماه آواز خواندم(اشعار کارل سندبرگ)

من برای تو و ماه آواز خواندم
اما تنها ماه
آواز مرا به خاطر سپرد
من آواز خواندم
و این نغمه های بی پروا
رها از قلب و حنجره
اگر تنها در یاد ماه مانده باشند
باز هم لطف بزرگی است.

(اشعار کارل سندبرگ)

5/5 - (1 امتیاز)

دنیای ادبیات

دنیای ادبیات دریچه ای ست رو به شعر و فرهنگ و ادب ایران و جهان. برای آشنایی با آثار مکتوب و غیر مکتوب نویسندگان و شاعران، همراه دنیای ادبیات باشید

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا