شاعران خارجی

اشعار سایمون آرمیتاژ

اشعار سایمون آرمیتاژ….سیمون آرمیتاژ ( Simon Armitage؛ زادهٔ ۲۶ مهٔ ۱۹۶۳) شاعر اهل بریتانیا است. وی خالق ۲۶ مجموعه شعر و برنده بیش از ۱۰ جایزه معتبر در حوزه شعر است. آرمیتاژ در سال ۲۰۱۵ به عنوان پروفسور شعر آکسفورد انتخاب و معرفی شد.

می‌گویم، می‌گویم، می‌گویم

کسی این‌جا تا حالا با خودش
سرِ شوخی گرفته؟
کسی مچِ دستش را با تیغ باز کرده
توی وان؟
آن‌ها که عقب، در تاریکی نشسته‌اند، خوب گوش کنند.
آن‌ها که جلو، در جریان‌اند،
آن‌ها که کرده‌اند ــ دست‌ها بالا،
بیایید نشان بدهیم آن خط بُرش
میان ساعد و مشت.
بیایید همان‌طور که هست بگوییم:
شراب تند، خطی سرخ دور وان،
یک‌گز گاز استریل، حوله‌های سفید
که ده بار شسته شدند و هنوز صورتی‌اند.
قسمتِ سخت.
بعد، شوری ناگهانی برای ساعت‌ها، النگوها، دکمه‌سرآستین‌ها.
داستانی باورپذیر:
«خارِ تمشک‌ها خراشم داد
وقتی در جنگل می‌چیدم.»
صادق باش، خوب باش،
و با من تکرار کن ضربه‌ی آخر را: «عین خون»
وقتی آن‌ها که عقب‌اند هجوم می‌آورند جلو
تا بگویند:
اندکی عشق چه راهِ دراز ــ دراز ــ درازی می‌رود.

اشعار سایمون آرمیتاژ


بسی رنجم می‌بردم

بسی رنجم می‌بردم هر وقت می‌اندیشم
به کارهای بدی که کرده‌ام در زندگی.
نه کم‌تر از آن بار در آزمایشگاه شیمی،
وقتی جفت قیچی را از تیغه‌ها گرفتم
و دسته‌هایش را بازی دادم
در شعله‌ی برهنه و بنفش بونزن؛
سپس نامت را صدا زدم و آن را به تو دادم.

آه، بوی بی‌همتای گوشت داغ‌خورده
وقتی شست و انگشت میانی‌ات را لغزاندی درونش،
و نتوانستی رها کنی آن دو حلقه‌ی سوزان.
نشان‌دار،
پزشک گفت، برای ابدیت.

باور مکن، به خدا، اگر بگویم
آن تنها دست‌وپاچلفتی‌بودنِ من بود، در سیزده‌سالگی،
راهی برای پرسیدن این‌که
آیا با من ازدواج می‌کنی؟

سایمون آرمیتاژ

اشعار رنه شار(مجموعه ای از زیباترین اشعار)


بر تن او

پنج پوند و پنجاه پنی، دقیق،
یک کارت کتابخانه در روز انقضایش.

کارت‌پستالی مهرخورده،
بی‌نوشته، اما با تمبر باطل‌شده.

دفترچه‌ی جیبی، خط‌خطی‌شده با مداد
از بیست‌وچهارم مارس تا نخستین روز آوریل.

یک جفت کلید برای قفل زبانه‌دار،
ساعتی آنالوگ، کوکی، از کارافتاده.

یک اخطار نهایی،
با دست خودش نوشته.

یادداشتی لوله‌شده، توضیحی کوتاه،
کاشته آن‌جا چون گل میخکی در جیب،

اما بی‌سر، در مشت او.
یک فهرست خرید.

عکسی بی‌ارزش، پنهان در کیف پول،
یادگاری، ذخیره‌شده در دلِ یک مدال گردنی.

نه طلا و نه نقره،
اما تاج‌وار بر انگشتش

حلقه‌ای از پوستِ سفیدِ تازه‌مانده.
و این تمام بود.

اشعار سایمون آرمیتاژ


لاستیک (اشعار سایمون آرمیتاژ)

اینکه چطور آن‌جا، در همان‌جا آرام گرفته بود،
مایل‌ها دور، مایل‌ها دور از آخرین مزرعه،
پرسشی بجا بود.
انداخته‌ی توفان؟
یا از هواپیما شاید، به دلیلی؟
برپا شده چون نشانه‌ای یا سنگ‌چین، سپس فراموش؟
به اندازه‌ی تراکتور، شش یا هفت فوت پهنا،
پوست‌انداز، بی‌هوش، گرم به لمس،
پوستِ ترک‌خورده‌ی کرگدن، شیرِ دریایی،
که در شکمش یک گالن باران پرورده بود.
با ریشه‌ها و علف‌ها بسته به زمین،
باید بریده می‌شد.
وقتی برافراشته شد، گیج و مست بود،
جز افتادن، چیزی نمی‌خواست،
جز پیچیدن و بازگشتن به دایره‌ی خواب،
خوابیدن یک سال دیگر در لانه‌ی تورب‌زار.
ما به زورش راندیم از میان دشت،
از پشت هُل دادیم یا از پهلو چرخاندیم،
نخِ ردّش را باز می‌کردیم،
به شکل و خط و درازای آج‌هایش،
وزنش را غلتاندیم از دیوارهای شکسته،
ضربه‌اش را حس کردیم بر سنگ‌ها،
هدایت کردیم خواب‌گردی‌اش را
پایین به سوی چمن‌زار، مزرعه، زمین هموار.
آنجا یک چیز شدیم:
پنج نفر، همه‌دست‌ها، چون سکان‌داران یک کشتی بلند،
یا چون انگشتانی که سکه یا حلقه‌ای را می‌چرخانند.

روی جاده که افتاد، شتاب گرفت،
آزاد چرخید، دنده عوض کرد،
و دیگر به تنه‌زدن‌ها و لگدها تن نداد؛
در برابر زور مقاومت کرد،
تا جایی که درگیر شدن با آن
یعنی آزمودن استخوان در برابر موتور یا ماشین،
یعنی کشیده‌شدن، شکستن،
و پرتاب‌شدن بی‌یک عضو.
پس رهایش کردیم ــ
که خودش در پیچ‌ها و گوشه‌ها خم شود،
متعادل، متمرکز،
برده‌ی شتاب خویش.
پیش چشم آوردیم حادثه‌ای در پیش رو:
زندگیِ گشوده، باغ‌هایی دونیم،
مردی بر موتور واژگون،
تلفن‌خانه‌ای واژیده، کودکانی پاک‌شده،
پلیس و آمبولانس در صحنه،
خط‌های ساییده و بوی لاستیک شکسته،
خودِ لاستیک، فرو رفته در خانه‌ای،
یا افتاده در جوی، مرده‌بازی.

اما پایین، در دهکده، لاستیک نبود.
نه تنها نبود، که دیده و شنیده هم نشد.
نه لولیده چون گربه در گورستان،
نه گیر افتاده در زمین بازی چون خزنده‌ای،
نه یافته و نگه‌داشته چون فسیلی عظیم.
نه اینجا، نه آنجا.
هیچ نشانی. هوا.

و چون بیشتر هم‌نوا با حسِ چیزها بودیم
تا علم و واقعیت، دانستیم که لاستیک
بیش از اندازه‌ی جرم و جثه‌اش شتاب گرفته،
دیوار سرعتی را شکسته،
از عملِ راندن و هدایت فراتر جهیده،
و در همان لحظه
از خودش گذشته،
به سپهری دیگر گریخته،
و ناپدید شده است.

اشعار رافائل آلبرتی(بهترین و زیباترین اشعار)


تدیِ زرین

شکار کردیم، سیاره را جارو زدیم،
از قطب تا قطب، تا برق نایابِ آن گونه را ببینیم.

از پشتِ عدسی حرارتی دیدیم دسته‌ای،
ردِ مدفوعی زرّه‌گون را گرفتیم.

سپس درخشان‌ترین جانورِ گله را نشانه زدیم،
دوربینی بستیم بر شاخِ براقش،
میکروفونی پیچ کردیم در پوستش.
برای نخستین بار: تدی‌ها در پرواز، در خواب، در زاد و بوم…

ماه‌ها در میدان، زرده‌های شکسته
سایه‌ی زرین بر چکمه‌های مجری انداختند؛
یارِ حامی، جمجمه‌ای قیمتی را به‌عنوان سنجاق بر سینه داشت،
که از دندانِ برق‌زده‌ی پسرِ نور هم بیشتر می‌درخشید.

بی‌فرمی و بی‌مرامی آشکار.
اما خودِ موجود می‌درخشید،
نشسته بر تخته‌ی صحنه،
آن یکی ــ زرین.


عمل آب مروارید

خورشید می‌آید، چون سری
از یقه‌ی اسکی دیشب بیرون‌زده.
کبوتری در حیاط، دم می‌گرداند
و کارتی تعارفم می‌کند. هر کارتی.

از ستونی به ستونی، پانتومیمی‌ست
از لباس‌های نمناک، فراموش‌شده

بر بند رخت.
پس، در نسیم:

«اولِه»‌ی حوله‌ای سرخ،
«کن‌کن»‌ی از دامن را-را،

شیطنتِ میمونیِ پیراهنی
که تنها از آستین آویخته،

«چریو»
از دستمالی جیبی.

پرده را می‌کشم پایین
اما نه پیش از آنکه جمعی

نیم‌دوجین مرغ
از دروازه جست بزنند،

دور حیاط بگردند
به دنبال یک عدسی تماسی.

اشعار محمود درویش( بهترین و زیباترین اشعار+ دانلود)


بر دریا (اشعار سایمون آرمیتاژ)

نه با گریه،
اما تمام غروب آن چشم آبی کم‌رنگ
در بهترین سوی چهره‌ات
مدّ و جزرِ ژرف‌نای خویش را داشته است.
چون پسربچه‌ی بندر، آن‌جا بوده‌ام:

انگشتی بزرگ دراز کرده‌ام،
ذره‌های گرد و خاک برداشته‌ام
با نوک دستمال، و تارهایی خیالی
در روغنِ قرنیه تصور کرده‌ام.
هر دو در تاریکی‌ایم،
اما ادامه می‌دهم:

مژه‌ها را گرفته پلک را بالا می‌کشم،
تا مرزِ وارونه‌کردن،
و سپس هر آینه در خانه پنهان می‌کنم،
آنگاه که عنبیه، محاصره‌شده با جوهر خون،
به مدار خویش بازمی‌غلتد.

هیچ‌چیز یاری نمی‌دهد.
تا سحر، تو خواب می‌بینی داستان راستین پسری را
که چشم خویش را بیرون کشید و خورد،
پس ششِ صبح من دارم پماد را نگه می‌دارم،
که چون پیاز می‌سوزاند،
خطی از کرم می‌کشم، پرهیزان از مردمک،
و در زمانی کوتاه، چشم بسته می‌شود
چون صدفی بدبسته.

دوستان سر می‌زنند،
نیت‌شان خیر.
در درگاه منتظر می‌مانند و پچ‌پچ می‌کنند
با وصله، شست‌وشوی چشم،
و حقیقتی درباره‌ی ریمل.

حتی گربه‌ها هم فهمیده‌اند؛
سارها می‌آورند، و چون پرهایشان
رنگ‌های روغن بر آب زیر آفتاب را دارند
نشانه‌ای می‌شوند.

در ساعت‌های دراز
که از ما فراتر می‌روند،
آزارها به جدل بدل می‌شوند.
برای هجدهمین بار به اینجا می‌رسد:
بلندیِ ساق پایت که از زیر لحاف بیرون می‌لغزد،
توپِ پایت که چون مشتی بر فرش می‌نشیند.

و من، پایین،
نمی‌توانم خود را وادارم بشنومش.
سخن‌ها گفته شده‌اند؛ چیزهایی که در بطری بودند
شکسته و جاری شده‌اند،
و اکنون وارد شدن
یعنی پا گذاشتن

بر دریا.


رویا

آینده زمانی جایگاهی زیبا بود.
به یاد آور آن شهر از چوب بالسا،
تمام‌قد، در معرض دید،
در تالار مدنی.

طرح‌های حلقه‌بندی‌شده، تصویرهای هنری،
نقشه‌های شیشه‌ی دودی و فولاد لوله‌ای،
حومه‌ها چون بازی‌های رومیزی،
راه‌های آمدوشد شبیه سرگرمی‌های شهربازی
یا اسباب‌بازی‌های مدیران.
شهرهایی چون خواب، معلق بر نور.

و مردمانی چون ما، کنار مخزن بطری‌ها
در جوار مسیر دوچرخه، یا در گردش
بر نوارهای چمن نمدیِ آراسته،
یا رانندگانِ نمونه، در راه خانه
با خودروهای برقی؛ یا پس از نمایشِ آخر شب،
گام‌زنان در بولوار.

همه‌ی آن‌ها طرح بودند،
امضا شده به خطِ خوش و منظمِ چپ‌دستِ معماران ــ
دست‌خطی درست و خوانا.

من آن آینده را بیرون کشیدم
از باد شمالی،
در محل دفن زباله،
مهر خورده به تاریخ امروز،
سوار بر هوا با دیگر آینده‌ها ــ
همه زیسته‌نشده، و اکنون تماماً منقرض.

اشعار سایمون آرمیتاژ

اشعار تاگور(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار رابیندرانات تاگور)


می‌توانید ورق بزنید و شروع کنید

«کدام‌یک از این فیلم‌ها دیریک بوگارد در آن بازی نکرده؟
یک صد وزن بوکسیت
چقدر آلومینیوم می‌دهد؟
چند قصه در دکامرون هست؟»

مطالعات عمومی، کلاس ششم بالا،
لقمه‌ای نرم، کاری ساده،
برای هر کسی با اندکی عقل سلیم،
یا یک ماشین‌حساب
با دکمه‌ی حافظه.

من، تاخت‌زنان، بی‌آن‌که اهمیتی بدهم
برای بازبینی یا دوباره‌خواندن،
در خیال سینه‌های سپید و برهنگی بودم ــ
یا دقیق‌تر، بکر بودن.

آن ترم ــ همه گرما را حس می‌کردند
اما دخترها هیچ اعتنایی نداشتند:
سرد و بلند، مثل کوکتل‌ها،
دست‌نیافتنی؛
کیک موها و گیسوهایشان
فقط برای پسرهای بزرگ‌تر باز می‌شد،
با ژاکت‌های پرمیخ، موتورسیکلت‌ها
و کلاه‌های یدکی.

تنها تسلای کوچک من
دختری بلند و باریک بود
که ترکِ موتور مردش می‌نشست.
وقتی چراغ روی زرد ایستاد،
پاهایش را زمین گذاشت
و ایستاد تا دست و پایش را بکشَد،
نقابش را بالا زد،
مویش را پس زد،
و شلوار جین تنگش را صاف کرد.

وقتی او گاز داد و از خیابان دور شد،
دختر همان‌جا ایستاد، مثل یک استخوان آرزو،
خشک و بی‌حرکت، با پاهای باز.

و می‌گویند او متوجه نشد
تا وقتی که به هوش آمد،
در آمبولانس،
بعد از آن‌که در یک پیچ تند چپ،
تعادلش را از دست داده بود.

«طعمی از عسل». حالا یادم آمد.


فریاد (اشعار سایمون آرمیتاژ)

با هم رفتیم
به حیاط مدرسه، من و پسری
که نام و چهره‌اش را
به یاد ندارم.

داشتیم بُردِ صدای انسان را می‌آزمودیم:
او باید تا جایی که می‌تواند فریاد می‌کشید،
و من باید از آن‌ سوی میدان
دستی بالا می‌بردم تا علامت بدهم
که صدا رسیده است.

از آن‌سوی پارک صدا زد – دستم را بلند کردم.
از سرِ خیابان، از خط ممنوع،
از پای تپه،
از آن سوی برج دیده‌بانی مزرعه‌ی فرتول –
دستم را بلند کردم.

او شهر را ترک کرد،
رفت، و بیست سال بعد مُرد،
با سوراخی از گلوله در سقف دهانش،
در استرالیای غربی.

ای پسر با نام و چهره‌ای که به یاد ندارم،
دیگر لازم نیست فریاد بزنی،
من هنوز صدایت را می‌شنوم.


اره‌برقی در برابر علف پامپاس

سایمون آرمیتیج

به‌نظر نمی‌آمد نبرد برابری باشد.
اره‌برقی، تمام زمستان از پریز جدا،
دندان‌قروچه‌کنان در غلاف پلاستیکی،
آویخته از قلابی در انباری تاریک،
زیر دریچه‌ی کف.

وقتی قوطی بنزین را جلوش گرفتم،
یک‌چهارم پیمانه روغن موتور سر کشید
و شیره از بندها و مفصل‌هایش جوشید،
روی ساطور و اسم کارخانه روان شد،
لغزید در زنجیرهای خشک و خالی.

از آلاچیق باغ،
که هنوز جرعه‌ای از گرمای سال پیش را در خود داشت،
و پوشیده بود از لاشه‌ی سبکِ مگس‌ها و زنبورها،
پیچیده در پیله‌ی عنکبوت‌ها…
از همان‌جا کابل نارنجی برق را کشیدم
تمام طول چمن و سنگ‌فرش باغ،
مثل باروتی که از خمره بیرون می‌ریزند.
برگشتم پریز را زدم، دوباره رفتم
و دوشاخه و رابط را به‌هم قفل کردم.
ضامن ایمنی را انداختم و ماشه را کشیدم.

هیچ مقدمه‌ای، هیچ بالا رفتن تدریجی.
فقط خشمِ یک‌باره.
غرش فلز که به هوا چنگ می‌انداخت،
وصل مستقیم به جریان.
اره‌برقی با بی‌اعتنایی مطلق،
با میلِ خونینش،
با دندان شیرینش برای گوشت صورت
و استخوان‌های زیرش،
با نقشه‌ی بزرگش برای لگدزدن به میخ و گره،
و جَستن به مغز.
گذاشتم شعله بکشد،
بردمش زیر آفتاب،
و ضربان صدتایی در ثانیه‌اش را حس کردم
در قلب آهنینش،
و غرغر چرخ‌دنده‌اش را در گلویش.

علف پامپاس با پرهای مضحکش،
با شانه‌های دوازده‌فوتی‌اش.
گرما و نور را می‌بلعید،
از قلمه‌ها و پیازها می‌دزدید،
خود را به نمایش می‌گذاشت
با کوسن‌ها و دامن‌های پف‌کرده‌اش.

این‌جا پتک را برای شکستن فندق آورده بودم.
کافی بود یک تکان محکم،
یا نوک بیلچه‌ای در ریشه.
زیاده‌روی.

نوک تیغه را به ساقه زدم—هیچ نبود.
سری خم شد، چند تا سر را زدم،
یک جاروی عرضی در ارتفاع شانه:
بازی بود.
سایه‌بوته را کنار زدم، تنه را شکافتم،
شیره از لوله‌ها پاشید
و غبار از جیب‌های گرم و تاریک برخاست.

هرچه بریده و شکسته بودم
روانه کردم زیر دیوار انباری، جایی برای آتش.
بریدم و جارو کردم، بریدم و جارو کردم،
تا جز کنده‌ای صاف نماند
به اندازه‌ی دریچه‌ی فاضلاب،
که نه با بیل کنده می‌شد و نه با اهرم بیرون آمد.
خواستم تمامش کنم:
اره را عمود فرو بردم در ریشه،
اما تیغه در خاک خفه شد،
یا در علف‌های هرز گیر کرد،
یا آن‌چه شکافته بودم، دوباره جوش خورد،
مثل بریدن در آب یا هوا با کارد.

مایع آتش‌زا ریختم رویش
و کبریت انداختم.
یک دقیقه شعله، یک دقیقه دود، و تمام.
رها کردم.

چند هفته بعد،
شاخه‌هایی مثل نوک مارچوبه سر زدند.
تا خرداد، دوباره سوار زینش بود،
با تاجی تازه بر سر.
ذرت مصر.
از پنجره بالا نگاهش کردم،
مثل ماه نیمروز.

پایین، در انبار،
اره‌برقی بر قلاب می‌جوشید.
رهایش کردم یک‌سال تمام،
تا خواب ببیند باز در دنیای انسان ساخته،
تا فراموش کند.
اما جز عطشِ بی‌امانِ ماندن
جایی نرفت.

*«علف پامپاس» (Pampas Grass) گیاه بلندی هست که معمولاً به صورت بوته‌های بزرگ و پرپَر دیده می‌شه.
بومی دشت‌های پَمپاس در آمریکای جنوبی (آرژانتین، برزیل، اروگوئه) .برگ‌هاش باریک و برنده‌ان و می‌تونن تا چند متر رشد کنن.

اشعار ویسلاوا شیمبورسکا(مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار)


معشوق گمشده‌اش

حالا که دیگر برای هم
هیچ دردسری ندارند،

او می‌تواند همه‌چیز را وارسی کند، برود سراغ آن فهرست
چیزهایی که هرگز رخ نداد، همه‌ی کارهای

ناتمام و ازدست‌رفته.
برای مثال… برای مثال،

این‌که هرگز گیسویش را نبرید و نگه نداشت، یا شانه‌ای
بر آن آرایش مو نکشید، و هیچ‌گاه نفهمید چطور سرخ نشود

وقتی نام او در جمعی نزدیک بر زبان می‌آمد.
این‌که هرگز چون قاشق و چنگالی دفن‌شده نخوابیدند –

دو قاشق یا دو چنگال، کامل در آغوش هم،
یا از هوای بد نهایت استفاده نکردند –

زیر باران سیل‌آسا، میان برقِ آسمان قدم نزدند،
یا هنگام رانندگی، دیگری دنده عوض نکرد.

این‌که هرگز سرانگشتانش را بالا نبرد
تا مانع شکستن واژه‌ها بر لب‌هایش شود،

یا طعم میوه را نچشید،
یا برای خود گلابیِ دلش را نچید،

یا دست او را بلند نکرد تا جایی بگذارد
که دلِ خودش چون پرنده‌ای کوچک، سیاه، هراسان

در چنگ او می‌تپید. همان‌جا که درد بود.

یا هرگز جمله‌ی درست را نگفت،
یا ننویسَت.

و هرگز پیش از نیمه‌شب سیاه‌راه را به خانه ندوید،
یا دکمه‌ی دیگری از پیراهنش را نکشید،

بعد دکمه‌ای دیگر،
یا ندانست

رنگ محبوبش،
سلیقه‌اش، مزه‌اش را.

و هرگز برایش وان پر نکرد یا حوله نگرفت،
یا با صابون او را نشُست، یا مویش را

به قیفی بستنی‌شکل یا کندوی کف درآورد،
یا نابهنگام کاری نکرد، یا شیطنتی نکرد

آنجا که می‌توانست، یا شانه‌ای نبرد
به جایی که هیچ شانه‌ای نرفته بود، یا به خانه بازنگشت

از سیاه‌راهی با دلی سوراخ‌خورده در آغوش،
همان‌جا که درد بود، همان‌جا که درد، یا یاری نداد دست او را

به پروانه‌دلش
با دو نیمه‌ی آبی‌اش.

و هرگز نزدیک نبود بگرید،
و هیچ‌گاه شرح نداد

حمله‌ای به دل،
یا زیر پیراهنی ابریشمی

در دست نگرفت پستانش را،
چپ، چون اشکی از گوشت

که از دل گریسته باشد،
همان‌جا که درد.

یا با شستش گِردی نوک پستانش را نسایید،
یا باده‌های مست‌کننده از نافش ننوشید.

یا ستاره‌ی قطبی را به نام او غسل تعمید نداد،
یا نقاب چهره‌اش را چون شعله‌ای نپوشاند،

چراغی کوچک،
یا شب را نماند،

یا او را به آن خانه‌ی خودش بازنگرداند،
یا نگفت «نپرس چرا چنین است

که تو را دوست دارم.
شاید همین‌طور باشد.»

و هرگز نقشه‌ای نسوختنی طرح نکرد،
یا دست او را وا نپیچید، چنان‌که اگر دستش

گوی صُلبی
از ورق نقره بود

و درونش خطی از زندگی پنهان بود،
و خط خود را در کنارش اندازه نگرفت.

اما چیزهایی گفت و هرگز منظورش نبود –
شیرین‌سخنانی که هرکسی می‌توانست بگوید.

و ناگفته گذاشت چیزهایی را که باید می‌گفت،
درباره‌ی دل، همان‌جا که دقیقاً می‌سوخت، و چه‌قدر.

اشعار سایمون آرمیتاژ، از کتاب کبریت‌ها (۱۹۹۳)

5/5 - (4 امتیاز)

دنیای ادبیات

دنیای ادبیات دریچه ای ست رو به شعر و فرهنگ و ادب ایران و جهان. برای آشنایی با آثار مکتوب و غیر مکتوب نویسندگان و شاعران، همراه دنیای ادبیات باشید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا